🖥 #از_قلب_ایران | راه شهدا پررهرو
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝نرگس یخکشی:
تقدیم به ایران همیشه سرافراز. وطنم زخمی سرفراز و ایستاده چون کوه استوار است. گرچه فرزندانت در دامانت به جرم دانشمند بودن به خون خود غلتیدند!
اما پاینده بمان مانند آن سرو بلند قامت. وطنم زخمی خنجر زهرآلود کین اشقیا ما زخمت را با جان مرهم مینهیم. محکم و باوقار برخیز که ما فرزندان کوچکت حتی لحظهای پشتت را خالی نمیکنیم. وطنم برخیز و دامانت را بتکان برای پرورش دوباره نسلی نیرومندتر و بیدارتر. وطنم ای زمین خورده نادانی دوستان و نیرنگ دشمنان باشکوه و مقتدر بایست خاک از دامانت بتکان و دوباره از نو شروع کن. گرچه لالههایت را پرپر کردند و دوباره دلخسته شدهای اما من تو را باور دارم که باز در دامانت گلهای دیگری میپرورند و دامانت گلستانی از غیورمردان باعزت و شیرزنان باعفت میشود. ایران حسینی همیشه باعزت است و ذلت از آن دشمنانش باد و راه شهدای گرانقدر پر رهرو باد.
🗓شماره ٩٧
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | پیروز میدانیم
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 خاتون:
ساعت ۳ نیمه شب بود. هنوز یک عالمه از کارهای جشن غدیر مانده بود ولی دیگر خواب به هبچ کداممان امان نمیداد. به دوروبرم نگاه کردم. وااااای اندازه یک اسبابکشی وسیله جمع کرده بودم کلی کار روی دستمان مانده بود. به بچهها گفتم فردا هم روز خداست یک روز هنوز فرصت هست بخوابیم که فردا از کله سحر کار داریم. بدون شببهخیر رفتم توی رختخواب. نمیدانم بقیه کی خوابیدند. صبح زود بیدارشدم. شروع کردم به سروسامان دادن به کارها. میخواستم تا قبل از ظهر به قول خودمان به کارهایم برسم. جمعه بود. بچهها بیشتر میخوابیدند و بابای بچهها هم خانه بود و در خواب ناز.
آمدم دخترم را بیدار کنم که پاشو خیلی کار داریم فردا عید است و کارهای جشن نصفهنیمه است که دیدم آقای همسر با حالت آشفتهای نشسته پای شبکه خبر و چشمانش پر از اشک شده است. چندبار پرسیدم چی شده و فقط نگاهم کرد. نهایتا گفت: اسراییل تمام فرماندهان را ترور کرده. باورم نمیشد. نگاه کرد و گفت: جشنهای غدیر لغو شده. عرق سرد بود که از سروبدنم میریخت. نگاهی به کاغذهای نصفهنیمه تاشده وسط سالن انداختم. نگاهی به وسایل نایلون شده و آماده. عکس شهید نماد ضریح و چهره آشفته همسرم را دیدم. گوینده شبکه خبر رجز حماسی میخواند و من بیشتر میترسیدم. یک لحظه یاد دعای نادعلی افتادم. یاقاهرالعدو یا والی الولی یا مظهرالعجائب یا مرتضی علی. گفتم نه آقا نمیگذارد به هدفشان برسند. آقا نمیگذارد جشن عیدش عزا شود. شروع کردم به زمزمهکردن با آقا. کمی شعر خواندم. کمی مداحی و دعا و گریه. زیرلبی میخواندم و بیشتر از قبل به کارهای منزل رسیدگی کردم. بچهها بیدار شدند. ترسیده و وحشتزده از جنگ. دلم برایشان سوخت. اینها همان دوران بچگی خودم را داشتند لمس میکردند. رفتم بغلشان کردم. با هم حرف زدیم. گفتم: ما امام علی را داریم. آنها چه دارند؟! گفتم ما بچه جنگ بودیم ولی زندگی هم میکردیم. وسط جنگ عروسی داشتیم، جشن داشتیم دورهمی داشتیم، تشییع شهدا هم داشتیم. الان هم بلند شوید باید زندگی کنیم
قرآن را بردارید و برای پیروزی حق سوره فتح بخوانید.
با اینکه تمام وجودم تلاطم جنگ و استرس و غم بود ولی سعی کردم جلوی بچهها عادی باشم و اجازه ندهم بترسند. آنروز تا شب چندین بار جشن لغو شد ولی نهایتا پیام آمد که باید جشن تبدیل به حماسه شود و به کوری یهود برگزار شود. با اینکه دلودماغ نداشتیم، اما تا نیمههای شب با بچهها همه چیز را مرتب کردیم. آقای خانه که از صبح رفتن برای برنامهریزیهای مرتبط با جشن، جنگ، حماسه و تغییرات لازم را داد. ما هم یک چشم به شبکه خبر یک چشم به فضای مجازی زیرلب دعا میخواندیم و آماده میشدیم. گاهی هم میرفتیم جای دنج و تنهایی دلمان را سبک میکردیم و برای وطن زخمخورده اشک میریختم. وسط اشک و دعا و دلهره و تحلیلهای زنانه شنیدیم پدافندمان فعال شده است. خوشحالی آن لحظه قابل وصف نبود. انگار نیروی مضاعفی گرفتیم. هرلحظه خبرهای خوب میرسید. نهایتا آخرشب پرواز موشکها برای ما مثل دوپینگ عمل کرد. اشک، دعا، غم، شادی و شکر خداوند میکردیم. با آقا امیرالمومنین دردودل کردیم و در هم آمیخته بودیم. نهایتا صبح روز غدیر با احساساتی متضاد از شادی عید و غم از دست دادن عزیزان رفتیم تا جشن غدیر یا بهتره بگویم حماسه غدیر را برپا کنیم. آن هم به نیت نابودی دشمن و تو دهنی به یهودی که از امیرالمومنین واهمه دارد و زخم خیبر بر پیکرشان سرباز کرده است. تاساعت ۱۰ و نیم شب حماسه غدیر برپاشد و مشتی شد توی دهن اسراییل.
به مدد امیرالمومنین علیهالسلام ترس از دشمن از وجود بچهها پاک شد. انشاءالله تا همیشه ما پیروز میدان خواهیم بود.
🗓شماره ٩٨
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | عبور خواهیم کرد
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 نجمه کاظمی:
"توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن این است که حملهی هوایی انجام خواهد شد محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید" یادم نمیآید دقیقا چند ساله بودم ولی آنقدر کوچک بودم که بعداز ظهرها قبل از خواب نیمروزی پدرم، خود را به آغوشش میچسباندم. میگفتم: بابا میشه دوباره قصهی بمباران را برایم تعریف کنید. آن وقت بابا اول متن بالا را شبیه مجری رادیو برایم بازگو و بعد با مهارت صدای آژیر قرمز را تقلید میکرد. من عاشق شنیدن این صدا از دهان بابا بودم. بعد از آن نوبت به تعریف کردن ماجرای موشک خوردن خانهای در محلهی قدیمی مادربزرگ و خردشدن شیشههای خانه مادربزرگم و ماجراهای پرهیجان آنروز میشد. کمی که بزرگتر شدم پای ثابت خاطرات جذاب پدرم از جبهه رفتن بودم. خیلی از شبها وقتی قبل از خواب با دیدن مستندهای روایت فتح و شنیدن صدای شهید آوینی که راوی حماسه و ایمان از هشت سال دفاع مقدس بود با چشمانی پراشک میخوابیدم. دلم پر از حسرت میشد که چرا من آن روزها را درک نکردم. آن زمان یک نوجوان بودم در دههی هشتاد و حالا مادر سه دهه نودی و یک فسقلی هزار و چهارصدی هستم. ۱۲ روز جنگ را با بیم و امیدهایش از سر گذراندیم. حواسم را جمع کردم تا هنگام شنیدن صداهای بلند نیمهشب یا حتی طول روز جوری عکسالعمل نشان ندهم که حس ترس را به بچههایم منتقل کنم. وقتی خبردار میشدم که موشکهای ایرانی در راه اسرائیل هستند با خوشحالی به بچهها خبر میدادم و دقایقی بعد همه با هم از دیدن فیلم و عکس اصابت موشکها ذوق میکردیم. دعا برای رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان اسلام هم از مهمترین کارهای این چند روز خصوصا هنگام شنیدن سروصداها بود. شاید اگر آن روزها پدر و مادرم راویان خوبی از دفاع مقدس نبودند و جنگ را فقط و فقط مرگ و ویرانی تصویر میکردند، آنوقت من هم تنها حس ترس و اضطراب را در این ۱۲ روز به فرزندانم انتقال میدادم. وقایع تلخوشیرین پیدرپی میآیند و میروند، خبرهای خوب و بد دائم ردوبدل میشوند اما انسان اگر نگاه قرآنی داشته باشد از تمام این پستی و بلندیها به سلامت عبور خواهد کرد. رهبر عزیزمان چه خوب به یادمان آورد که: «ولا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین.»
🗓شماره ٩٩
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | هدیه جنگ
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 سادات:
هیچوقت با همسرم از لحاظ سیاسی تفاهم نداشتیم.
من به شدت عاشق رهبر و مطمئن به توان کشور، ولی او خیلی خنثی و حتی گاهی مخالف عقیدهی من بود.
عقیدههای مخالف ما گاهی منجر به بحث و دلخوری هم میشد. مثلا وقتی حضرت آقا میگفتند حیفا و تلآویو را با خاک یکسان میکنیم نیشخند میزد. از آن نیشخندهایی که قبول نداشت و من را حرص میداد.
یا مثلا توی بحثهای سیاسی با هم، وقتی مدام از وضعیت بد معیشت میگفت و در جواب میگفتم امنیت ما به دنیا میارزد یا قدرت موشکی ما قابل قیاس با سالهای پیش نیست، طبق معمول حرف خودش را میزد و بدون اینکه هیچ کدام بتوانیم دیگری را قانع کنیم بحثمان به پایان میرسید. همیشه بهش میگفتم ما دیدگاه سیاسیمان دور از هم است پس بحث نکنیم با هم بهتر است. ولی حالا بعد از جنگ، به حرفهایی که سالها زمزمه میکردم و قبول نداشت ایمان پیدا کرده است. اولین تجمعی که بعد از جنگ با هم رفتیم میدان انقلاب دیدم همراه با جمعیت با غیرت خاصی شعار میدهد: «وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد...»
دیگر در صحبتها نگرانیاش را برای رهبر بروز میدهد.
میگوید هیچکس نمیتواند جایگزین رهبر باشد و به قول تو (من) نایب امام زمان. باید خودش پرچم را به امام زمان (عج) برساند. حالا قدر امنیت را خیلی بیشتر از قبل و خودش را مدیون سرداران و محافظان کشور میداند. متوجه شده وقتی میگفتم ما قدرت برتر منطقه هستیم و هرکس چپ به ما نگاه کند کارش ساخته است یعنی چی. حالا وقتی رهبر را نشان میدهند، کانال را عوض نمیکند و با دقت صحبتها را گوش میدهد.
این جنگ خیلی از عزیزان را گرفت ولی به خون بهای آنها عزیزان دیگری را به این کشور برگرداند که باهم یکدل شویم. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
🗓شماره ١٠٠
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥از اختناق هارونی تا گسترش تفکر اهلبیت در جهان اسلام؛ این کار، کار امام رضا علیهالسلام است
📝وقتی که حضرت به امامت رسیدند، دوستان و نزدیکان و علاقهمندان حضرت میگفتند که: علىّبنموسی در این فضا چه کار میتواند انجام بدهد - این فضای شدّت اختناقِ هارونی که در روایت دارد که میگفتند: وَ سَیفُ هارونَ تَقطُرُ دَما؛ خون میچکد از شمشیر هارون - این جوان در این شرایط، در ادامهی جهاد امامان شیعه و در مسئولیّت عظیمی که برعهدهاش است، میخواهد چه بکند؟
📝این اولِ امامت علىّبنموسیالرّضا (علیهالسّلام) است. بعد از این نوزده سال یا بیست سال که پایان دوران امامت و شهادت علىّبنموسیالرّضا است، وقتی شما نگاه میکنید، میبینید که همان تفکّر ولایت اهلبیت و پیوستگی به خاندان پیغمبر آنچنان گسترشی در دنیای اسلام پیدا کرده که دستگاه ظالم و دیکتاتور بنیعبّاس از مواجههی با آن عاجز است؛ این را علىّبنموسیالرّضا انجام داده.
📝رهبر انقلاب؛ ۱۳۹۲/۶/۲۶
🗓٣٠ صفر، سالروز شهادت امام رضا (ع)
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🌷صبح امروز، مراسم روضه شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی(ره) برگزار شد. رهبر معظم انقلاب در این مراسم حضور داشتند و سخنرانی کردند. اگر در این مراسم نبودید، رسانه «ریحانه» با چند خردهروایت، شما را در حال و هوای آن شریک خواهد کرد. ١۴٠۴/٠۶/٠٢
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | فوتبال با پدر
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با مردم حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 یاسین هشت سالش بود. روی تیشرت مشکیاش عکس پدرش بود و پشتش نوشته بود: «باباجون کاش تصویرت نفس میکشید.» مادرش گفت پسرها غرور دارند و مدل خودشان دلتنگی میکنند. دیشب دوتا بالشت گذاشت روبهروی تلویزیون. دست انداخت دور بالشت کناری و گفت: «دلم میخواد با بابا فوتبال ببینم!»
👈راوی: همسر شهید محمد شاکری از شهدای هوافضای جنگ با اسرائیل
📝به قلم حبیبه آقاییپور
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | پیکنیک ۶ صبح
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 ساعت ۶.۲۰ دقیقهی صبح. صندوق ماشینشان را زده بودند بالا. توی صندوق پر بود از سبد صبحانه و فلاسک و نان تازه و زیرانداز. زنِ جوان بچهی چندماههاش را بغل کرده بود و با پسر شش، هفتساله کنار ماشین ایستاده بودند. یک دختر دهساله هم توی ماشین بود. بابایشان لقمه میگرفت و میداد دست بچهها. هیچ اثری از خواب توی صورت هیچکدامشان نبود. میخندیدند که هرکه رد میشود نگاهش به صندوق ما خیره میماند. اما هیچ کس نمیداند وقت دیدار؛ پیکنیک صبحانه با بچهها حوالی خیابان کشور دوست چقدر میچسبد.
📝به قلم حبیبه آقاییپور
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | خانهی پدری
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 دخترک نوهی شهید بود. چند ساعت انتظار برای شروع جلسه خستهاش کرده بود. از مسئولین اجرایی خواست تا برود بیرون نردهها و بین فضای خالی آنجا بنشیند. نشد چنین اجازهای بدهند. حرفشان را گوش کرد. سرش را گذاشت روی پای مادرش و پاهایش را بیرون نردهها دراز کرد و خوابید. راحت و آسوده. درست مثل خانهی پدربزرگش.
📝به قلم حبیبه آقاییپور
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | دلشورهی ریحانه
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 گفت برادرم که شهید شد ما فقط دلشورهی ریحانهی ده سالهاش را داشتیم. دو روز گذشت اما کسی جرئت خبر دادن به او را نداشت. شب سوم آمد کنارم خوابید. با هم آیةالکرسی خواندیم به امید اینکه خواب بابا را ببیند. صبح که بیدار شد خواب پدرش را دیده بود که یک سبد گل به او داده.
آرام و مطمئن گفت: «عمه! بابا شهید شده! چون همیشه میگفت برای شهادتم دعا کن و قرارمون این باشه که اگه به آرزوم رسیدم به خوابت بیام با یه سبد گل!»
👈راوی: خواهر شهید جواد پور رجبی
📝به قلم حبیبه آقاییپور
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | جایزه
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 دختر جوان عباپوشی بود. با تسبیح ریز شاهمقصودی توی دستش که به ذکر میچرخید. معماری خوانده بود و توی شرکت مهمی کار میکرد. گفت سرکار حسابی با همکارهایم بحثم شده بود. سر فلسطین مظلوم که نمیتوانستم سکوت کنم.
کلافه و دلخور رسیده بودم خانه که مادرم گفت: «من برای دیدار با آقا دعوت شدم، نمیتونم برم. تو جای من میری؟!» درجا قبول کردم و روی ابرها بودم. مطمئنم آمدنم به این جلسه جایزهی دفاعم از فلسطین بود.
📝به قلم حبیبه آقاییپور
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | به نیت مادرم
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 روسریاش را جلو کشید و مرتب کرد. ناخنهایش لاک داشت. سر چرخاند که: «فکر کنم تنها غیرچادری جمع منم!»
همسایهی سردار باقری بودند و مادرش روز اول جنگ شهید شده بود. گفت: «مادرم ظاهرش خیلی مذهبی نبود اما عاشق آقا بود. آقای خمینی را دیده بود اما آقا را نه. خیلیها وقتی فهمیدند دارم میام اینجا بد و بیراه گفتند؛ من اما برایم اصلا مهم نبود.» بغضش را قورت داد و ادامه داد: «من اینجا را به نیت مادرم آمدم.»
📝به قلم حبیبه آقاییپور
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh