🖥 #از_قلب_ایران | ایران امام دارد
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 سادات:
آن شب برعکس شبهای دیگر زود خوابیدم. برای نماز که بیدار شدم، خبر را خواندم و قلبم فشرده شد. در دل مدام میگفتم: «یا صاحبالزمان! آقای ما را در پناهت حفظ کن.» و بعد خانواده کمکم بیدار شدند و کمکم همه دست به دعا شدند. مادربزرگم که ۹۰ سال دارد و آلزایمر، مدام سؤال میکرد: «چی شده؟ چی شده؟» و من پاسخ ایشان را میدادم. با هر بار پاسخ دادن، ترک قلبم عمیقتر میشد. نمیخواستم باور کنم دانشمندان و فرماندهانمان دیگر بینمان نیستند! کتاب دعا را باز کردم که دعای ندبه بخوانم. به بعضی فرازها که میرسیدم، قلبم مچاله میشد و سعی میکردم جانانهتر برای ظهور دعا کنم. به هر «أَيْنَ» که میرسیدم، از ته دل میگفتم: «یا صاحبالزمان! کجایید؟ پناه رهبر و ایرانمان باشید.» با خبر شهادت هر کدام از عزیزانمان، یکبار روضهی عاشورا جلوی چشمم مجسم میشد؛ که اهلبیت در خیمهگاه نشسته بودند و با آمدن خبر شهادت هر کس دل عمهجان امام زمان علیهالسلام فشردهتر میشد. هرچه به پایان دعا نزدیک میشدم و خانواده خبر شهادت افراد دیگر را میدادند، دستم بیشتر میلرزید. اما در ذهنم حک شده بود که ایران صاحب دارد، ایران امام دارد، ایران بزرگتر دارد. با عنایت خدا چیزی نمیشود.
🗓شماره ١١٣
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | چلهی خوشبختی ما
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 زهرا قموشی:
نمیدانم تا بهحال «چلهی شهید» به گوشتان خورده یا نه. ما، از قدیمیهای نمازخانه خوابگاه دانشگاه که اسمش بیتالزهرا(س) است، از برکت این چلهها خاطرات بسیاری داشتیم. برای همین حواسمان بود که نوار چلههایمان قطع نشود. هر بار که مهمان شهدا میشدیم، رزقمان فرق میکرد. آخرین باری که خواستیم چله بگیریم، قرارمان متفاوت بود. امید داشتیم که رزقمان هم متفاوت باشد. فریباسادات مثل همیشه از ایده استقبال کرد. زهرا، یکی از حافظان قرآن، مسئول چله شد. زهرای دهههشتادی ما چند شب فلسفه، هدف و مدل اجرایی چله را با بچههای پایهی نماز جماعت در میان گذاشت و بعد هم مینشست گوشهای تا بچهها بیایند و ثبتنام کنند. گفتم اینبار قرارمان فرق داشت؛ عهدمان این بود که هر کدام از بچههای خوابگاه بیاید و شهیدی از دیارش را معرفی کند. در ضمن معرفی، از ظرفیتهای شهرش بگوید. یکی یکی آمدند و فرم چلهی شهدا را پُر کردند:
هانیه، شهید جدی از اردبیل
معظمه، شهید یوسفاللهی از کرمان
اطهر، شهید حاج مالک از فارس
زهرا، شهید ردانیپور از اصفهان
نیلوفر، شهید لطفینیاسری از کاشان و ...
چلهمان شروع شد و ما یک دور، دور ایران گشتیم!
دور هم شناسنامهی اصیل ایران و حافظهی تاریخی پرافتخار شهرها و استانهای ایران اسلامی را مرور کردیم. هر استان و شهری با توجه به بافت تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، جغرافیایی و... ظرفیتهای عظیمی دارد که اگر فرصتی برای بروز پیدا کند، مثل خورشیدی خواهد درخشید. از شجاعت، دلاوری، رفاقت و وفاداری لرستان، از حق بزرگی که اردبیل بر گردن ایران دارد؛ از بوشهر، نقطهی حساسی که همیشه مورد تهدید دشمنان ایران بوده. از شرافت و نجابت بینظیر مردم کرمان، از قم، شهری که هم قیام است و هم اقامه از سیستان و بلوچستان، مظهر وحدت اسلامی، از تهران، نماد بسیاری از خصوصیات ملت ایران و از دیگر شهرها و استانها گفتیم و شنیدیم. شبها یکی پس از دیگری با یاد شهیدی گذشت، تا رسیدیم به شب آخر و روایت کبری از شهید همشهریاش. او برایمان از شهید حمید زرگوشی گفت، از کتاب تألیفیاش با عنوان تو حمید منی؟ و گریزی زد به مقاومت مردم ایلام در سالهای دفاع مقدس. بعد از چله، دور هم نشستیم تا برای عید غدیر برنامههایمان را مرور کنیم و بعد هم راهی اتاقها شدیم. راستش را بخواهید، هیچگاه فکر نمیکردم ساعت ۳:۲۰ دقیقهی همان شب با صدای انفجارهای مهیب از خواب بیدار شوم و ببینم دری جدید از شهادت به روی ملت ما باز شده است. روز اول شهادت در راه مبارزه با پلیدترین موجودات روی زمین آغاز شده بود. آیا خدا اشکها، بغضها و شانههای لرزان ما را هم حساب کرده بود، که اینچنین برگ تازهای از آزادگی در راه حق ورق خورد؟
🗓شماره ١١٤
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #از_قلب_ایران | لحظات سخت هجرت
📝تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ که به پویش "از قلب ایران" رسانه «ریحانه» ارسال شده است.
📝 مونا خضرایی:
برای تعطیلات به شمال رفته بودیم. مثل همیشه زودتر از همه از خواب بیدار شدم تا دور از چشمهای گرد و کنجکاو کودکانم، داستانهایم را ویرایش کنم و صوتهای آموزشی کلاس طنزنویسی را گوش بدهم. دینگدینگ صدای زنگ بلند شد. بابا با نان تازه وارد شد. نگاهش برخلاف عطر نان دلم را گرم نکرد. روی صندلی نشست، آرام سلام کردم. خواب شب قبلش را برایم تعریف کرد. سردار سلامی را دیده بود که او را موظف به کاری کرده بود. بچهها یکییکی با موهای پریشان آمدند و سلام کردند. کتری قلقل میکرد و دلش قوری پُر از چای دستچینشده میخواست. وارد اتاق شدم. بابا بغضش ترکید و گفت: «سردار سلامی، حقش شهادت بود. اسرائیل دوباره از پشت خنجر زد.» محکم به سینهام کوبیدم. خبر شهادت زنان و کودکان وطن، نفسم را بند آورده بود. صدای جیغ و بازی بچهها بلند شد؛ منتظر صبحانه بودند. خلاصه سفر تفریحی ما تبدیل شد به هجرتی طولانی که اصلاً دوستش نداشتم. هر لحظه میخواستم به تهران برگردم، ولی همسرم بهخاطر بچهها راضی نمیشد. طرح رمانم نیاز به ویرایش داشت. گروههای مختلف درخواست داستان کودک داشتند.
دوستانم در «بانوی فرهنگ» هر لحظه مشغول نوشتن داستانهای کوچکی در حالوهوای جنگ بودند. زندگی را برای کودکانم جاری کردم. هر روز کتاب میخواندیم، نقاشی میکشیدیم، بازی میکردیم. دلم را زدم به این دریای طوفانی آخرالزمانی و با خودم گفتم: «در این شرایط، فتاح و سجیل تو، قلمت است؛ پس موشکت را بردار.» هر خبری که مثل بمب صدا میکرد، ایدهای بود تا تبدیل به واژه و جمله شود. هر داستانک، موشکی میشد برای بهوحشتانداختن موشهای کثیف در پناهگاههای حیفا و تلآویو. داستانهای کودکم را برای شادکردن دل کودکان ایران زمین شلیک میکردم. رژیم اشغالگر باعث شد بیشتر بنویسم، بیشتر بخوانم، و بیشتر ورزش کنم. بعد از آتشبس تصمیم گرفتم خیلی خیلی قویتر از قبل کار کنم تا در شرایط جنگی، سرباز قویتری برای جمهوری اسلامی ایران سربلند باشم. به امید اقامهی نماز به امامت صاحبالزمان (عج) در مسجدالاقصی بهزودی زود انشاءالله.
🗓شماره ١١٥
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | زینب زینب
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 دختری را از بین جمعیت بلند کردند برود باهاش مصاحبه کنند. تا چادرش را روی سرش صاف کند و بایستد، نگاه کرد به دهان مادرش. مادرش چند کلمه در گوشش زمزمه کرد: «بگو زینب به ما…» و بقیهاش را با نجوا گفت که نشنیدم. فکر کردم که اگر نبود حماسهی زینب در کربلا، حالا زنان ما از چه کسی یاد میگرفتند مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا بگویند؟ چطور صلابت را مشق میکردند؟ از روی دست چه کسی؟ چطور قرار میگرفتند بعد از رفتن عزیزشان؟
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | فرزند نادیدهی شهید
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 مراسم شروع شده بود که یکدفعه بین زنهای پشت سرم پچپچ بالا گرفت. جا باز کردند و پیش از رسیدن یک مادر و دختر، قنداق یک نوزاد دستبهدست پیش آمد. از بغلم که رد میشد دلم ضعف رفت. ناخودآگاه گفتم: «چقد کوچولوئه!» یکی شنید و گفت: «دوازده روزشه!» عکس پدرش به پر قنداقش بود، خواندم و روی برگههایم نوشتم: «فرزند نادیدهی شهید حاج جابر بیات» و آرزو کردم کاش آقا دم گوشش اذان بگویند.
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | یا حسین و یا حسین
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 پسر شهید بود. ولی نمیدانم کدام شهید. از عکس پارچهای پدرش با زمینهی پرچم ایران، که ناشکیب و شلخته جمع کرده بود توی دستش فهمیدم. هنوز مراسم شروع نشده حوصلهاش ته کشیده بود. مادرش میگفت: «صبر کن، آقا بیاد. برامون حرف بزنه. ببینیمش، زودی میریم.»
بعد دید نمیتواند بنشاندش، بردش ردیف جلویی که لااقل آنجا آرام بگیرد. نگرفت. روی میلههای جداکنندهی جمعیت بنا کرد پیچ و تاب خوردن. حتی وقتی مراسم رسماً شروع شده بود هم آن بالا بود. مداح دم گرفته بود یا حسین و یا حسین… دستش را بالا میآورد و جانانه میکوبید روی سینهاش. مثل عاقلهمردها! و إن یکاد خواندم و از همان فاصله دمیدم به صورت بهانهگیرش. زبان مشترک کودک و پیر و جوان ما حسین است. حمد.
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | ما سمت روشن تاریخ ایستادهایم
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 قبل از آمدن آقا، محو یک جفت دوقلوی مو بورِ چشمرنگیِ دلربا شدم که یک رج جلوتر از ما کنار مادرشان نشسته بودند. خوابشان میآمد. معلوم نبود از ساعت چند آمده بودند توی بدوبایستهای حسینیه.
خانمی که جلویم نشسته بود یکیشان را از مادرش گرفت و گفت: «این بچه که نشسته خوابه.» و سر بچه را گذاشت روی دست و بغلش کرد که بخوابد. بچه هم هیچ غریبی نکرد. فکر میکردم کسوکارشان باشد با اینهمه مهربانی.
زن بیکه نگاهم کند، گفت: «پاتو میذاری پشت من که بهش تکیه بدم؟» سرم را به سرش نزدیک کردم: «دختر شهیدن این طفل معصوما؟» گفت: «آره. باباشون شهید جنگ دوازده روزهس. ویانا و دیانا آقایی، یه برادرم دارن که یه هوا بزرگتره، سمت مرداس.» یک بمیرم با آهدود عمیقی گفتم و شروع کردم به یادداشت اسم بچهها که فراموشم نشود.
توی فشار جمعیت، با تکان دستم فهمید که در حال نوشتنم. گفت: «اسم پسر منم بنویسید. پارسا فلاحی. پسر شهید محمدرضا فلاحی.» آب یخ ریختند روی سرم. خودش هم همسر شهید بود. و این همدلی با مامان دوقلوها هم شاید به همین خاطر بود. که این عزیز ازکفدادهها همدیگر را بهتر میفهمند. تکوالدهایی که مردشان از همه مردتر بوده و حالا دست تنها ماندهاند، گفتم: «حوصله میکنید همینطور یواشکی چیزی از شهید، بهم بگید؟» سرم روی شانهی زن بود و دهانش کنار گوشم: «تو جنگ دوازده روزه فقط دو بار اومد خونه. سایبری فراجا بود. یه روز قبل از آتشبس مقر فرماندهیشون رو زدن. شب قبلش اومد خونه. گفت بیدار میمونی یهکم؟ میخوام باهات حرف بزنم.» یک سکوت سنگین بین ما در رفتوآمد بود و هردو گریه میکردیم. بغضی که از لحظهی ورود و حضور در بین خانوادهی شهدا نشسته بود به گلویم نشتر خورد. فکر کردم که دارد آخرین نگاه، آخرین خنده و آخرین عطر حضور مردش در خانه را مرور میکند و نمیخواهد که اصلا دیگر حرف بزند. گریهاش را با آهی عمیق جمع کرد: «به من گفت ما سمت درست تاریخ ایستادیم. میخوام هرچی که شد اینو یادت نره.» لرزش صدایش نگذاشت چیز بیشتری بپرسم. روی شانهاش را، بوسیدم و گفتم: «قطعا همینه که گفتهن. خدا به دلتون قرار بده.»
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | آرزوی امیرحسین
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 پسربچهای عکسی را روی دست گرفته بود و با هیجان میچرخید سمت هر دری که باز میشد. گردن راست کردم که سر بالا ببرم و اسم شهید را بخوانم. نشد. مادرش که یک پسربچه کوچکتر -حدودا ۲ ساله- را توی بغل داشت سعی کرد پسر بزرگتر را بنشاند. یک صندلی را نشانش داد: «آقا اونجا میشینن. حالا یکم بشین اومدن عکس رو بگیر بالا.» پسر به حرف مادر نشست و بعد هم از خستگی خوابش برد. عکس که پایین آمد توانستم اسمش را بخوانم: «شهید میثم معظمی گودرزی.» اسم شهید گفتگوی چند دقیقه پیشم با زنی که کنارم نشسته بود را یادم انداخت. داشت برایم میگفت: «دیشب مامانش بهش میگفت امیرحسین، فردا از آقا بخواه دعای خوب برات بکنه.» گفته بود: «فقط میخوام بگم، به بابا بگه برگرده!»
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | بدون پیکر
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 هنوز منتظر شروع مراسم بودیم و حسینیه پر نشده بود. تکیه داده بودم به میلههای جداکنندهی جمعیت و چشم میچرخاندم پی همصحبت که دیدم خانم سالداری کمر خم و راست میکند و چشم هم میگذارد که دردش را کم کند. اشاره کردم: «مامان جان، بیایید اینجا، پیش من جا هست تکیه بدین.» و جلد آمد و همین باب گفتگو شد. پرسیدم شما چطور اینجایید؟ گفت: «خانوادهی شهید ربانی هستیم. یه حامدی داشتیم! جوون! رعنا! آقا! شبش خونهشون بودیم، داشتیم بساط جشن عید غدیر رو راه میانداختیم. شیرینی خورونش بود. ولی نامردا زدنش. از اون دو قد جوون پیکری باقی نموند... آخ بمیرم برات.»
چند دقیقه بعد، سید مجید بنیفاطمه روضهی علیاکبر سر انداخت؛ و من میشنیدم که گریهی این زن، زیر چادری که روی سرش کشیده بود، از همه گریهتر بود.
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 #خرده_روایت | بلند بگو مرگ بر اسرائیل
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای حاضر در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام در حسینیه امام خمینی (ره) ١۴٠۴/٠۶/٠٢
📖 با واسطه بهم رساندند خودکارت را بده به این مادر. دخترش گریه میکند. میخواهد چیزی کف دستش بنویسد.
مادر جوان، که شاید همسن من باشد و شاید هم حتی کمسالتر، با سر یک خواهش میریزد به نگاهش که یعنی بده لطفا. میگویم: «ببخشید اجازه ندارم.» کمی صدا بلند میکند: «من این بچه رو با این ساکت کردم که از شما خودکار میگیرم کف دستش چیزی مینویسم. بده خواهر جون.» من خودم مادرم، مادر یکی هم سنوسال همین دخترک که عبا پوشیده و موی بور بافتهاش از پشت روسری زده بیرون.
خودکار را دستبهدست میرسانم به زن و دخترک زبان میگیرد. فاصله داریم و نمیشود بفهمم چی مینویسند کف دستش. ولی دوروبریهایم تا عذاب وجدانم را کم کنند بابت تخطی از قوانین میگویند: «دختر شهیده. گفتن یه خط از خانوما برن ردیف جلو بشینن. میگه منم برم، میگن نمیشه. فقط مادرای شهدا میتونن برن. غصهش شده. گریه میکنه.» آرام میگیرم. و منتظر میشوم کارشان با خودکار تمام شود. دستبهدست خودکار را میرسانند به من و زن با نگاهی که دیگر آن نگرانی را ندارد لب میزند: «ممنون» اشاره میکنم عکس شهید را بالا بیاورد تا ببینم این نازدانه دختر کدام شهید است؟ زیر عکس نوشته شهید مهدی قلیزاده. مشت روی سینه میکوبم و مثل خودش لب میزنم: «ممنون» یادم به گفتگوی چند دقیقه قبل دو تا خانم ردیف جلویی میافتد: «شهید قلیزاده اینا تمام صورت و بدنشون سوخته بود. همسرش میگفت هیچی ازشون نمونده بود که قابل شناسایی باشه.»
کسی از بین جمعیت صدا بلند میکند: «مرگ بر اسرائیل» دختر شهید همان دست که نمیتوانم رویش را بخوانم بالا میآورد و محکم شعار را تکرار میکند: «مرگ بر اسرائیل» موی بافتهاش تاب میخورد و یک قطره اشک روی صورت من.
📝به قلم زهرا خلیلی کلیشمی
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥 روایتهای زنانه از قلب ایران
❤️ منِ بعد از جنگ
👈 کاروان حاجتقی
📝روایتهایی کوتاه به قلم زنان ایرانی از امیدهای بعد از جنگ
📝 زهرا مرتضایی
📖 جنگ که شد، خیلیها رفتند. تهرانِ شلوغ، پر از خالی شده بود. ته دلم آشوب بود. راستش را بخواهید ترسیده بودم.
همسرم گفت: «آماده شید برسیم به کاروان حاجتقی».
حاجتقی از آن دست روحانیهای کاربلد و جهادی بود که نقطهزن عمل میکرد. اینبار با چندتا از طلبهها ایده «کاروان پرچم» را راه انداخته بود.
از ۵ عصر تا ۱۰ شب به مکانهای پر رفتوآمدی که حالا خلوت شده بود، میرفتند. بین مردم شربت پخش میکردند و بچهها سرود حماسی میخواندند.
میدان ولیعصر پیاده شدیم. زن مانتویی با یک دست روسریش را جلو کشید و با دست دیگر پرچم ایران را محکمتر گرفت. دختر بلوز-شلواری هم تلاش میکرد تا موهای لختش زیر شال سفیدرنگش پنهان کند و بعد پرچم را با قدرت تکان داد. لبخند بینمان نامهرسان شد.
اینجا همان خط تلاقی هویتی دینی و ملی ما بود. یک عمر از هم فاصله داشتیم، اما حالا با هر رنگ و عقیدهای پرچمبهدست کنار هم ایستاده بودیم. «وطن» ما را به هم برگردانده بود.
📩روایتهای خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حسابهای زیر ارسال کنید.
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh