eitaa logo
ریحانه
34.7هزار دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
230 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥«از قلب ایران» ✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران  📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان هستیم. 📗برای مطالعه روایت‌های دریافتی، روی عناوین روایت‌ها بزنید👇 ١٨١. کارهای کوچک بزرگ ١٨٢. این رسم ظالمان است ١٨٣. به کشورم می‌بالم ١٨۴. برای وطن ١٨۵. صبح جمعه ١٨۶. انتخاب سخت ١٨٧. زندگی با چاشنی برکات معنوی ١٨٨. رشادت‌های حک‌شده ١٨٩. حفظ روحیه صد‌ در صدی ١٩٠. ترور دانشجویان دانشگاه دفاع مقدس ١٩١. شب‌ها، شب‌های جنگ است ١٩٢. فدای یک لحظه عمر تو ١٩٣. روز عجیبی بود ١٩۴. شوق عید غدیر ١٩۵. پیروزی با ماست ١٩۶. آری، نمی‌دانستند... ١٩٧. شجاعت را در چشمان مردم دیدم ١٩٨. ایران سربلند ١٩٩. ما دهه‌ شصتی‌ها ٢٠٠. یک قدم برای نابودی اسرائیل ٢٠١. همراه شدن با امام زمان
💻 روایت‌های زنانه 👈در نبود بابا 📝 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 مریم صفدری 📗 چند روز هست بابا خانه نیامده، خب اینکه چیز عجیبی نیست. چیز عجیب کارهای مامان هست که خیلی هم می‌خواهد عجیب نباشند، ولی عجیب هستند دیگر! مثلا تا صدای گوشی تلفن بلند می‌شود می‌پرد طرفش. بعد با صدایی که انگار از ته چاه می‌آید طوری که ما نشنویم، جواب تلفن را می‌دهد. شده است مثل آن وقت‌ها که بابا رفته بود با دشمنان حرم حضرت زینب بجنگد. آن موقع هم موقع زنگ تلفن مامان به سمت گوشی شیرجه می‌زد، عین بیرانوند که شیرجه زد و شوت رونالدو را گرفت! البته مامان حق دارد. چون شب‌ها خیلی صداهای بلندی می‌آید. آبجی زهرا می‌ترسد و گریه می‌کند. من اما اصلا نمی‌ترسم. ناسلامتی من مرد خانه‌ام، تنها مرد خانه. این را بابا یواشکی وقتی داشت می‌رفت درِ گوشم گفت. امروز مامان یک چسب بزرگ آورد و گفت بابا پیام داده که باید شیشه‌ها را چسب بزنیم. من به عنوان تنها مرد خانه فکری به ذهنم رسید. چسب را برداشتم و عکس بابا را روی شیشه با چسب درست کردم. حالا بابا همیشه آنجا ایستاده و ما را می‌بیند. مامان و زهرا هم دیگر نمی‌ترسند! 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥الاکلنگ دنیا ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝با بچه‌ها هر طور تا کنی، همان را تحویلت می‌دهند. فقط کافی‌ست رفتاری را یکبار ببینند، همان را عیناً تکرار می‌کنند. این قاعده پیش‌فرض ذهنی‌ام شده است و در مواجهه با بچه‌ها خیلی بیشتر حواسم را جمع رفتارم می‌کنم. در روزهای جنگ که کنار خواهرزاده‌هایم بودم وقتی صدای انفجار یا پدافندی را می‌شنیدم سعی می‌کردم سنجیده‌تر رفتار کنم. یک بیت شعر کودکانه یادشان دادم و گفتم: «هر وقت صدایی شنیدید این شعر رو بخونید تا موشکامون زودتر بره بخوره تو اسرائیل.» بچه‌ها هم به محض شنیدن هر صدایی می‌گفتند: «خاله چی می‌خوندی؟ اولشو بگو.» و بعد سه‌تایی با هم می‌خواندیم: وقت سحر تنگ غروب/ موشک بزن بچه‌ی خوب و این تک‌بیتی را پشت سر هم تکرار می‌کردیم. در این بین یکی‌شان پیشنهاد می‌داد سرود ملی را هم بخوانیم و ما آن قدر می‌خواندیم تا صداها قطع شوند. با بچه‌ها هر طور تا کنی، همان را تحویلت می‌دهند و این قاعده مشترک میان همه‌ی بچه‌های جهان است. بچه‌های غزه هم از وقتی چشم باز کرده‌اند شور زندگی دیده‌اند، حتی اگر صدای انفجار را در کوچه‌ی خودشان شنیده باشند و پشت‌بندش هم صدای هیچ پدافندی نیامده باشد. احتمالا پدر و مادر بچه‌های غزه هم شعری را یادشان داده‌اند تا موقع شنیدن صداهای دور و نزدیک مثلا بلند بلند «مَوْطِنی» را بخوانند بلکه صدای حنجره‌های کوچکشان غالب بر غرش موشک‌ها باشد. آن‌ها این روزها بازی را که شور زندگی‌شان است از هر چیزی جدی‌تر می‌گیرند. با بچه‌ها هر طور تا کنی همان را تحویلت می‌دهند و بچه‌ها بازی را از دنیایی یاد گرفته‌اند که با زندگی‌شان بازی کرده است. این بچه‌ها خوب فهمیده‌اند که هر چیزی در این دنیا اسبابِ بازی ست. حتی اگر کامیون بزرگی باشد که گوشه‌ای بیکار توقف کرده و چند تکه فلز و فنر سنگین و زمخت دارد که می‌تواند نقش الاکلنگ را داشته باشد. بچه‌ها حقایق جهان را همانطور که باید ببینند می‌بینند. همانطور که همه چیز را اسبابِ بازی می‌بینند که «أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ.» 📝راضیه سعادتی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران  📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان هستیم. 📗برای مطالعه روایت‌های دریافتی، روی عناوین روایت‌ها بزنید👇 ٢٠٢. ما اهل مقاومتیم ٢٠٣.جگرم سوخت ٢٠۴. سلاح زن ٢٠۵. مژده‌ی نابودی اسرائیل ٢٠۶. هدیه‌ی جنگ ٢٠٧. از جنگ ٢٠٨. میدانی برای سربلندی ٢٠٩. روایت فتح ٢١٠. بابای خانه‌ام ایران را دوست دارم ٢١١. برای ایران ٢١٢. تا ابد همین‌جا هستم ٢١٣. نگاه استوار، روایتگری منعطف ٢١۴. شهدای غدیر ٢١۵. دیگر نمی‌ترسم ٢١۶. نذری‌پزون ٢١٧. پرچم را به صاحبش برسان ٢١٨. هدیه به رهبر ٢١٩. وعده‌ی انتقام سخت ٢٢٠. رزق ما ٢٢١. تهران دوست‌داشتنی ٢٢٢. من و پسرها
💻 روایت‌های زنانه 👈 عطر نان 📝 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 زهرا یوسفان 📗 صف شلوغ بود. سه نفر جلویش بودند که هر کدام بیست تایی نان می‌خواستند. اوس‌محمود نان را انداخت روی تور فلزی و بلند گفت: بیشتر از ده تا نمی‌دیم. مثل همیشه نون بخرید. از روزی که حرف کمبود نان شده بود، اوس‌محمود نگذاشته بود هم محله‌ای‌ها بی‌نان بمانند. صورتش از گرمای تنور سرخ شده بود و باد پنکه‌ی کم‌جان گوشه نانوایی هم خنکش نمی‌کرد. توی دلش به جان اوس‌محمود دعا کرد و یادش افتاد به عزیز که با زن‌های محله توی حیاط و پای آن تنور گلی، روزی سه تا گونی آرد را برای جبهه نان می‌پختند. یک روز که با بقیه پسربچه‌ها توی حیاط بازی می‌کرد، عزیز را دید که توی اتاق نشسته، لباس را از گردن و سینه‌اش و دستی که با آن نان به تنور میزد، کنار‌زده بود. تنش از داغی تنور سرخ شده بود. رو کرد به زن همسایه کناردستش و اشاره کرد به پوست تفتیده تنش و گفت: یعنی خدا ازمون قبول می‌کنه؟ 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 تمام سی‌و‌هفت سال پيش رو ❤️روایت‌های زنانه از غزه 📝من در فریاد دخترک خودم را می‌بینم. در ضجه‌ومویه‌اش صدای خودم را می‌شنوم. خودی که وقت رفتن منصور هم‌قد حالای او بود. سی‌وهفت سال و بیست‌وپنج روز پیش. تصویر آخرین دیدارمان هنوز برایم فول‌اچ‌دی است، هرچند چشم‌هایم را گرد خواب پوشانده بود. در هوای سنگین مرداد تهران برای نماز صبح از پشه‌بند بیرون زدم. منصور مثل همیشه وقت قنوت گردنش را به راست کج کرده و شانه‌هایش را جلو داده بود. آخرین دیدارمان بود و نمی‌دانستم. به ململ سفید برگشتم و خواب مرا با خودش برد. چه می‌دانستم می‌رود جبهه و برنمی‌گردد. نمی‌دانستم سال‌های سال حسرت وداع با او را خواهم داشت، حسرت شانه‌های پهن و موهای پرکلاغی‌اش را. دختر چند ساعت قبل‌تر برادرش را دیده؟ آخرین نیشگونی که پسر از بازویش گرفته، آخرین بوسه‌ای که بر گونه‌اش زده، نگاهی که در چشمش کرده، دستی که بر سرش کشیده کی بود؟ او هم فرصت خداحافظی نداشته. جنگ وسط خانه‌وزندگی‌شان است. آن‌ها همه در خط مقدم‌اند. برادر راه ورود خواهر کوچک‌تر به دنیای ناشناخته‌ی جنس دیگر است، آشنایی با جهان غریبه‌ی بیرون خانه‌. منصور که رفت هستی را مه گرفت، دنیا غبارآلود شد، تیره‌وتار. روزگار این‌جور نامراد و بدکردار است؟ خبر منصور را که آوردند، بازی می‌کردم، آخرین بازی سرخوشانه‌ی کودکی. خبر، سیلی واقعیت بر گونه‌ی گلگون کودکی‌ام بود. از پس سیلی گیج و منگ برجا ماندم. خبر زندگی‌ام را دو تکه کرد، جهانم را چندپاره. در دنیای دخترک اما آخرین دیدار و خبر فاصله چندانی ندارند. شاید ناهار را با هم خورده‌اند، سربه‌سر هم گذاشته‌اند، مشت‌ولگد نثار هم کرده‌اند. بعد پسر رفته سری به رفقایش بزند، چیزی بخرد، یا پیغامی ببرد. دختر هنوز سر نچرخانده خبر مثل سیل آمده و بنیاد زندگی‌اش را از جا کنده و با خود برده. او حالا وسط امواج خروشانِ فقدان غلت می‌زند، نفس کم می‌آورد، بالا پایین می‌شود و دست‌وپا می‌زند. نجات‌دهنده‌ای هست؟ چند روز کشید تا پیکر منصور را از کوزران آوردند تهران. عملیات مرصاد تمام و ریشه‌ی منافقان خشک شد. نگذاشتند بروم غسال‌خانه. آنجا منطقه‌ی ممنوعه‌ی کودکان بود، ویژه‌ی بزرگ‌ترها. به دنیای خودشان راهم نمی‌دادند. جهان کودکی من جایی برای وداع با رفتگان نداشت، حتی برادرم. دنبال ماشین دویدم، با همه‌شان قهر کردم، مشت کوبیدم، بی‌فایده. بی‌تابی‌ام را که دیدند، وقت گشادن کفن و صورت‌گذاشتن بر خاک، راه باز کردند تا ببینمش. ابروهای پرپشت و مژه‌های بلندش از بالا برق می‌زد. شمردم. به ده نرسیده سنگ‌ها را بین من و او چیدند و تمام. آنجا در غزه ولی بزرگ‌ترها مجال محافظت از کودکان ندارند. مراقبت ماه‌هاست از زندگی‌شان پر کشیده. همه‌کس در جریان همه‌چیز است. هیچ‌کس حواسش به کودکی دخترک نیست، به معصومیت زلالش. او توی خانه کنار عروسکش نشسته که بدن بی‌جان برادر را می‌گذارند روبه‌رویش. جایی برای پنهان‌کردن وجود ندارد. خواهر یک‌باره خودش را بالای ‌پیکر برادر می‌بیند، مو و روی برادر پر از خون. همین است که این‌طور صدایش را رها می‌کند و نبودنش را هوار می‌زند. همین است که هق‌هقش آرام نمی‌گیرد. حسرتی در کار نیست. دختر هزار ثانیه وقت دارد برادر را ببیند و ببوسد و ببوید و همه‌ی سی‌وهفت سال پیش‌رو طعمش را در دهان مزه‌مزه کند. 📝فاطمه کیائی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران» ✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران  📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانم‌های ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیام‌های متنی، عکس‌ها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایت‌های خوش‌رنگ و لعاب‌تان هستیم. 📗برای مطالعه روایت‌های دریافتی، روی عناوین روایت‌ها بزنید👇 ٢٢٣. خاطرات شب‌های وعده صادق ٢٢۴. ما بر عهدیم ٢٢۵. ایران عزیز و قوی ٢٢۶. آرامش بعد از طوفان ٢٢٧. آشتی کردن با آقا ٢٢٨. حکمت کار خدا ٢٢٩. جنگ از ما گنج می‌سازد ٢٣٠. حال ما ایرانی‌ها ٢٣١. رنجی از جنس خودمان ٢٣٣. مادران این خاک ٢٣۵. آرامش حدیث کسا ٢٣۶. فرزند خاک پاک ایران ٢٣٧. دعا سلاح ماست ٢٣٨. آسمان ورق می‌زند ٢٣٩. وطنم و تنم ٢۴٠. آزمایش‌های شبانه ٢۴١. جا برای همه ما هست ٢۴٢. مادران با بصیرت ٢۴٣. خانه ترک‌شدنی نیست ٢۴۴. عید خانوادگی ٢۴۵. آش دندونی
💻 روایت‌های زنانه 👈 طعم اتحاد غدیری 📝 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای دفاع مقدس ملت ایران در برابر رژیم صهیونی در خرداد و تیر ۱۴۰۴ 📝 فاطمه براتی 📗 شش نفر بودیم. هر کس گوشه‌ای از کار را گرفته بود تا بتوانیم به موقع نذری‌ها را به موکب برسانیم. من نان‌ها را تقسیم می‌کردم، خواهرم پنیر می‌گذاشت، مادرم بسته‌بندی می‌کرد؛ حتی دختر یک‌ساله‌ام هم برای کمک به ما تلاش می‌کرد. همه می‌خواستیم شریک شویم در ثواب اطعام غدیر. عید غدیر بود، و البته روز اول جنگ؛ ولی زندگی جریان داشت. صدای مادرم آمد: «الحمدلله، به موقع تمام شدند.» هرچه به موکب‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم، صدای حماسی سرودها بیشتر به گوش می‌رسید. عجب استقبالی! نذری‌ها در یک چشم به‌هم‌زدن تمام شدند. چشمم به دخترخانم نوجوانی افتاد که ظاهرش کمی با ما فرق داشت. دستش را برای گرفتن نذری جلو برده بود، ولی موکب‌دار با شرمندگی گفت تمام شده. یادم افتاد یکی از نذری‌ها را در جیبم گذاشته بودم تا خودم هم طعم این نذری غدیری را بچشم. دست در جیبم بردم و نذری را با چاشنی لبخند به دختر نوجوان دادم. من طعم نذری غدیر را با دیدن اتحاد مردم، با هر سلیقه و تفکر در مهمانی ده‌کیلومتری عید غدیر چشیدم و چه خوش‌طعم بود! 📩روایت‌های خود را برای انتشار در رسانه ریحانه به حساب‌های زیر ارسال کنید. 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 🖥 @khamenei_reyhaneh