ریحانه
🖥ایستاده میمیرند
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝ویدیوهای کانال مدرسه را که بالا و پایین میکنم، از هر چند تا، یکیاش فیلم مراسمی است که معلمها ایستگاه صلواتی راه انداخته و بساط شربت و شیرینی به پا کردهاند. پسرهای قدونیمقد، توی صف ایستادهاند؛ صفی که بیشتر شکل یک مارپیچ نامنظم است تا خط صاف! هرازگاهی یکیشان کمی پابهپا میشود و سینی شیرینی را که یکی دو متر مانده بهش برسد، میپاید. شاید از دور، تپلترین یا پرشکلاتترینش را انتخاب میکند و آب دهانش راه میافتد. برق چشمهایشان توی فیلم هم پیداست. کوچکترها دلشان کمطاقتتر است. گاهی میزنند توی صف و جرزنی میکنند؛ که تا لیوان شربت، عرقکرده و خنک است، بردارند و دوباره بپرند ته صف. ایستادن پشت آدمهای دیگر و منتظر شدن، برایشان نماد رسیدن به یک ماجرای گوارا و شیرین است. مثل وقتهایی که توی پارک، پشت بچههای دیگر کنار پلههای سرسره یا نرده تاب میایستند. از پشت هم کله میکشند تا ببینند چند نفر مانده به نوبتشان. ببینند آن بچهای که سُر خورده و رسیده پایین، چطور میخندد و چقدر ذوق کرده. یا آن یکی که بابا تابش میدهد، وقتی میرسد بالا و دلش هری میریزد، چشمهایش را میبندد و زنجیر را محکمتر میگیرد.
در غزه اما همه چیز جور دیگریست. اینجا صف، صف مرگ است. بیبروبرگرد. نمیدانند وقتی ته صف غذا میایستند، سر صف به نانی، آردی، کنسروی چیزی میرسد یا هنوز نرسیده، قرار است با بمب پذیرایی شوند. در غزه گرسنگی زودتر از بمب میرسد و بچههای غزه همیشه در صفهای هولناک پشت هم میایستند. اینجا بچهها با پاهای چرکمردی که از پنجهی دمپایی بیرون زده، جفت هم ایستادهاند؛ شانهبهشانه چسبیدهاند به دیوار؛ به تنها چیز استوار و محکمی که پیدا کردهاند. توی چشمهایشان ترس دودو میزند. چشم میگردانند، دوروبر را میپایند. به پیکر کفنشده رفیقشان زل زدهاند. منتظرند ببینند کی نوبت خودشان میشود. «و منهم من ینتظر» سرنوشت قطعی خودشان را میبینند که به زودی سراغشان میآید. در صفی که از آن ناگزیرند، صف شهادت، قلبشان میزند. نمیدانم در ذهن هر کدام چه میگذرد. نمیفهمم کدامشان دوست دارد دیرتر نوبتش برسد و کدام برای رسیدن وقتش لحظهشماری میکند. فقط میبینم توی صف منتظرند. و نمیدانند قرار است از گرسنگی تلف شوند یا بمب. در غزه، گرسنگی زودتر از بمب میرسد و کوچک و بزرگشان، در صف انتظار میایستند و ایستاده میمیرند.
📝آزاده رباطجزی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
٣۶۵. مانده بودم دست تنها میتوانم یا نه
٣۶۶. ایران مادر همهی ماست
٣۶٧. ترسی در زن و مرد نبود
٣۶٨. عملیات کف خیابان
٣۶٩. اینجا مال ماست
٣٧٠. فقط دوازده روز بود
٣٧١. زیر تیغ آفتاب
٣٧٢. دوازده جانی که پر کشیدند
٣٧٣. مهم است چه کسی روایت میکند
٣٧۴. زنان ایرانی با دلی به وسعت دریا
٣٧۵. در کنار خانواده آسمانی
٣٧۶. ملجاء قلب
٣٧٧. انسان به امید زنده است
٣٧٨. جاسوسبازی
٣٧٩. زیر تابوتت چه اشکها جاری میشود
٣٨٠. صلحهای موقت
٣٨١. فصل شکست غرور اشغالگر
٣٨٢. جان گرفتم
٣٨٣. وعده ایمان
٣٨۴. مقاومت
🖥 #نقشه_راه | مسئله خانمها فقط پوشش نیست
📝مسئلهِی خانمها که فقط پوشش نیست. زن مسئلهی تحصیل دارد، مسئلهی اشتغال دارد، مسئلهِی ازدواج دارد، مسئلهِی فعالیت سیاسی دارد، مسئلهی حضور در مسائل اجتماعی دارد، مسئلهی حضور در مدیریتهای بالای دولتی دارد، اینها همه مسائل زن است. در کدام از اینها در کشور آزادی وجود ندارد؟
جمهوری اسلامی در کدام یک از این موارد در کار زنها دخالت کرده و جلوی آزادیشان را گرفته؟ این همه دختر محصّل، این همه دختر دانشجو، این همه زن دارای مشاغل بالای دولتی، این همه خانمهای تشکیل دهندهی اجتماعات بزرگ، این حضور فعال زنها در اجتماعات مؤثر دوران مبارزات، قبل از پیروزی انقلاب، بعد از پیروزی انقلاب در جنگ، در پشت جبهه، تا امروز در تظاهرات، در راهپیماییها، در بیست و دوم بهمن، در روز قدس حضور زنها کجای دنیا این همه فعالیت، زن انجام میدهد؟ که بانوان ایرانی با افتخار و سربلندی دارند انجام میدهند.
🗓رهبر انقلاب، ۱۴۰۲/۱/١۵
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥او اولین زن شهید انقلاب اسلامی بود
❤️به بهانهی سالروز قیام هفده شهریور
📝هفده ساله بود. تیر به سرش خورده و خون ازش فوران میکرد. دو نفر بلندش کرده و میدویدند. جوان دست مشت کردهاش را آورده بود بالا و فریاد میزد: «درود بر خمينی». هر کس مجروحی را با خودش میبرد تا به دست مأموران نیفتد. درِ بيشتر خانهها باز بود تا تظاهركنندگان بتوانند پناه بگیرند. با این که در محلهی خودمان بودم چند ساعت طول کشید از لابهلای مجروحین و پیکرها برسم خانه. بعدازظهر يكی از بستگان زنگ زد و گفت مسجد نزديک خانهشان توی چهارراه كوكاكولا، پر از پیکر شهيد است و بینشان پیکر یک دختر هم هست.
ساعت هفت صبح جمعه برادرم صدایم کرد.«دوستت دم دره». خوابآلود رفتم پشت در. محبوبه بود. دیروز عصر تلفنی بهم گفته بود: «فردا بیا بریم تظاهرات میدون ژاله. قراره ساعت ۸ مردم جمع بشن. امام گفته باید اعتراضتون به شاه رو علنی کنید». هنوز یک ساعت مانده بود. از ترس اینکه نکند خیابانها را ببندند زودتر زده بود بیرون و از آزادی خودش را رسانده بود اینجا. دعوتش کردم بیاید تو تا حاضر شوم. صبحانه که آوردم نخورد. فهميدم روزه است. همیشه میگفت دوست دارم با زبان روزه شهید شوم.
از خانه که زدیم بیرون جمعیت در حال شعار دادن بودند. خیابان هر لحظه شلوغتر میشد. گاردیها برای متفرق کردن جمعیت گاز اشکآور میزدند. کمی که رفتیم جلو با خنده گفت: «وقتی گاز اشکآور پرت میكنن، بايد سريع بپری بالا، بگیریش و سریع پرتش کنی سمت مأمورا تا گاز بین خودشون پخش بشه». خندهام گرفته بود. اینجا هم دست از آموزش دادن برنمیداشت. حرفهایمان تمام نشده، صدای هلیکوپتری را بالای سرمان شنیدیم و پشتبندش رگبار مسلسلش را. روبهرویمان تانكی بود با سربازان مسلح صف بسته. تيراندازی از روبهرو شروع شد. مردم دنبال پناه گرفتن بودند. اینجا همدیگر را گم کردیم.
محبوبه از کوچهی پایینی دوباره رفته بود بین جمعیت. مردها بهش گفته بودند: «شما برو صلاح نیست اینجا باشی». او هم جواب داده بود: «اگه کار درستیه که زن و مرد نداره. اگه غلطه که شما هم نباید برید». و بعد یکی از مأمورها تیری به قلبش شلیک کرده بود. پیکر دخترِ توی مسجد، محبوبه بود.
وقتی خبر شهادتش را شنیدم تمام لحظات با هم بودنمان در مدرسهی راهنمايی رفاه و دبیرستان هشترودی مثل فیلم میآمد جلوی چشمانم. رئیس تیممان بود و از بعضیهامان یک سال کوچکتر. بحث سیاسی ظهرهای پنجشنبهی بعد از مدرسه و اعلاميهخوانی، شعارنویسی روی دیوارها، پخش اعلامیه، برنامه مطالعاتی و نقد كتاب، تفسیر المیزان خواندنها، رفتن پای منبر مسجدهای قبا، هدایت، جلیلی و حسينيه ارشاد، پیادهسازی نوار سخنرانیهای انقلابی، مسئولیتش در كتابخانهی مسجد حمام گلشن چهارراه مولوی و ورد زبان بچهها شدنِ «محبوبه خانم» و تلاش برای عملی کردن شعار شهیدان رجایی و باهنر که گفته بودند «شما دخترهای مدرسه رفاه را با اين شعار تربيت میكنيم: سادهپوش، سادهنوش و سختكوش». همهی این کارها بخشی از سختکوشیهای دختر هفده سالهای است که چند روز مانده به شروع سال تحصیلی در جمعهی سیاه هفدهم شهریورماه ۱۳۵۷ میدان ژاله به شهادت رسید و اولین زن شهید انقلاب اسلامی شد. محبوبه دانش آشتیانی.
📝زینب خزایی، رسانه «ریحانه»؛
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥کاش پسرم بودی...
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝وقتی تو را دیدم که کنار کولهی آبی مدرسهات روی زمین خم شدهای و چیزی برمیداری، دلم تکان خورد. انگار پسرم را میدیدم، با همان کولهی آبیاش. او هم عاشق پیدا کردن چیزهای کوچک است. جیب کولهاش همیشه پر است از سنگریزههای صیقلی و رنگی که از حیاط مدرسه پیدا میکند. با ذوق تمامشان را نشانم میدهد و زود کوله را میبندد. میداند دیدن لقمه دستنخوردهی ته کولهاش، اخمی روی صورتم مینشاند.
وقتی دستهای باریک و استخوانیاش را توی دست میگیرم، آرزو میکنم روزی آنقدر قوی شوند که بارهای بزرگ بردارند و کارهای مهمی بکنند؛ درست مثل دستهای مردان سرزمین تو. بچه که بودم، توی مشت پدرانت به جای بذر گندم و زیتون فلسطین، سنگریزه بود؛ تنها سلاحی که در مقابل غاصبان خانه و وطنت داشتند. آن مشتها میجنگید، به این امید که روزی در دست فرزندانش قلم باشد و آیندهی فلسطین آزاد را بسازد.
اما کار دستهای تو از آن حرفها گذشته؛ نه سنگریزه دارد و نه قلم. مشتمشت آرد از کف زمین پرخاک و بیبذر جمع میکند؛ آردهایی که شاید از کیسهای جا مانده باشند و بشوند نان کوچکی برای شامت.
کاش پسرم بودی و میتوانستم لقمهای در جیب کولهی آبیات بگذارم؛ نه برای سیر کردن شکمت، که برای آرام شدن دل خودم. کاش لااقل سنگریزهای در مشت داشتی، لقمهای در دهانت و لبخندی بیدغدغه که دنیا را به مادرت ببخشد. همان لبخندی که هنوز هم باور دارم روزی بر لبان کودکان سرزمینت خواهد نشست.
📝فاطمه طوسی، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
🖥«از قلب ایران»
✊ انتشار ۵۰۰ روایت از زنان ایرانی درباره روزهای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه ایران
📝در اولین روزهای شروع جنگ تحمیلی رژیم صهیونی علیه کشورمان، رسانه «ریحانه» از شما دعوت کرد تا روایتگر این روزها باشید. و جالب اینجاست که استقبال شما خانمهای ایرانی بیش از تصورمان بود. آنقدر که تاکنون جدا از پیامهای متنی، عکسها و...؛ بیش از پانصد روایت متنی به دست ما رسیده است. برای همین از ٢٨ تیر ماه تا به امروز مشغول انتشار روایتهای خوشرنگ و لعابتان هستیم.
📗برای مطالعه روایتهای دریافتی، روی عناوین روایتها بزنید👇
٣٨۵. شما برای این کار انتخاب شدید
٣٨۶. آتشبسی برای کار
٣٨٧. دلا دیدی که حاجیزاده هم رفت
٣٨٨. هزاران بازدید
٣٨٩. خودسانسوری
٣٩٠. از زبان مادر دختران
٣٩١. روزهای سکوت و قاب
٣٩٢. مراسم موشکی
٣٩٣. توان انتقام
٣٩۴. ایرانی کم نمیاره
٣٩۵. نماز جمعهای متفاوت
٣٩۶. حرم
٣٩٧. جهاد زنانه
٣٩٨. فرزندان حاج قاسم
٣٩٩. جهاد ادامه دارد
۴٠٠. جنگ دوازده روزه
۴٠١. ملک ایران
۴٠٢. سمفونی پیروزی
۴٠٣. پناهگاه
۴٠۴. برای آینده ایران
🖥 #نقشه_راه | نسبت به یکدیگر بیتفاوت نباشید
📝باید مسلمانان در جامعهی اسلامی، از حالت بیتفاوتی نسبت به یکدیگر خارج بشوند. یکی از فصول زندگی رسول اکرم این بود که فضای بیتفاوتی را، به فضای محبت و همکاری و برادری و ایجاد یک مجموعهی همکار با یکدیگر تبدیل کند.
📝رهبر انقلاب، ۱۳۶۸/۰۷/۲۸
🗓١۶ ربیعالاول، به مناسبت سالروز میلاد رسول اکرم (ص)
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥مرثیهای برای سقفها
❤️روایتهای زنانه از غزه
📝نمیخواستم بپذیرم این خانهای که نه دری دارد و نه پنجرهای و میانِ رقصِ زشتِ شعلههای آتش میسوزد، خانهی آنهاست. تمامِ شبکههای خبری را دنبال میکردم تا فقط مطمئن شوم آنها که دوستشان دارم، در امان ماندهاند. ولی فیلمهای تازه از زاویههای جدید در کانالها بارگذاری میشد و قلب من پلهپله سقوط میکرد. واقعیتِ جنگ انگار روی مبل، کنارم نشسته بود و تا میآمدم در خوابِ انکار فرو روم، با سیلیهای پیدرپی هوشیار نگهم میداشت. خانه، خانهی آنها بود و هرچه میشمردم، خرابترین طبقه، طبقهی ششم. بعد اطلاعات بیشتر رسید؛ «خانهای در میدان کتاب»، «منزل دانشمند هستهای»، «دکتر طهرانچی به همراه همسرش»... . کلماتی که حجم تخریب و قدرت ویرانگریشان از موشکها بیشتر شد.
چون امید داشتم که شاید بشود خودشان را زنده و سالم، با همان روی خوش و لبخندهای همیشگیشان پیدا کرد، مرثیههایم برای خانه شروع شد. یاد خاطرههایم از آنجا افتادم، آخرین مهمانی، آخرین عکس دستهجمعی که در پذیرایی گرفتیم، بوفهای که بهش خندیدیم، عکسهایی که به دیوارها بود، گلدانِ پتوسِ روی اپن که هربار از مژگان خانم میپرسیدم چطور اینقدر سرِ حال است؟ میگفت با بسم الله الرحمن الرحیم...
حالا این فیلم هم من را یادِ خانهی آنها میاندازد. فیلمی از غزه که امدادگرها در تاریکی راه مییابند سمت خانهای ویران؛ آن تل خاک و خاکستر، آن بدنهای بیجان یا نیمهجان که خانه و چیزهای عزیز دیگری را ترک میکنند. متأسفانه قلمم نمیچرخد دربارهی این بدنها بنویسم، فقط بلدم از خانهها بگویم که شاید به خیال ما روح ندارند؛ دربارهی اجسام و نه اجساد؛ دربارهی سقفهایی که بالا میروند تا زیر سایهشان تجربهای از عشق و آرامش داشته باشیم؛ پنجرهها که هوای تازه و نور و امید به آینده را همراه ما نفس میکشند؛ محلِ امنِ انسان؛ موزهی خصوصیِ یادها و یادگارها؛ خُردوطنی که بوی آشنای غذایش و عطر تنِ همخونها و همخانههایمان ما را به آنجا برمیگرداند؛ چهاردیواریای که بنا نبود پایش به جنگها باز بشود، اما شد.
اسرائیل این جنایت را شروع کرد و حالا غزه دارد خانهبهخانه ویران میشود؛ یادبهیاد و یادگاربهیادگار. هر سقفی که فرو میریزد، تنی یا تنهایی هست که وقتی تماشایش میکند، حالوروز من را دارد در شبجمعهی بیستوسوم خرداد.
پس بهتر است اینطور بگویم؛ غزه دارد ویران میشود؛ تنبهتن و انسانبهانسان. کاش کسی به دادِ خانهها برسد...
📝سمیرا علیاصغری، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «مینویسم تا صدای غزه باشم»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
🖥 @khamenei_reyhaneh