eitaa logo
خوان هشتم را من روایت می کنم
309 دنبال‌کننده
315 عکس
27 ویدیو
0 فایل
ومادرحسنک زنی بودسخت جگرآور.چنان شنودم که چون بشنید،جزعی نکردچنان که زنان کنندبلکه بگریست بدرد.چنان که حاضران از درد وی خون گریستند.پس گفت:« بزرگامردا که این پسرم بود» تاریخ بیهقی ومن می گویم: بزرگا زنا که این مادر بود… مریم قربانزاده @Shahrbano_mg
مشاهده در ایتا
دانلود
هرگزم یاد تو از لوح‌ دل و جان نرود... خوان هشتم را من روایت می‌کنم
حال امام مساعد نبود.این غصه بزرگمان بود.به علی اصغر می گفتم:« آدم نباید نفوس بزند ،نباید ناامید باشد اما هیچ کس عمر جاودانه ندارد.زبونم لال ،زبونم لال ،زبونم لال اگر آقا طوری شان بشود ایران چه می شود؟ تکلیف انقلاب چه می شود؟ این همه خون و جوانی که دادیم چه می شود؟ » می گفت :« مادر! خدا که هست.خودش مواظب اسلام و ایران هست.» تلویزیون خبر می داد که آقا در بیمارستان قلب تهران بستری است. دکترشان مصاحبه می کرد.آخرش هم می گفت:« مردم دعا کنند.» مگر از مردم کاری غیر از دعا هم برمی آمد؟! در مسجدها مراسم دعا گرفتیم. ما هم در مسجد شهرک بهشتی ختم امن یجیب گرفتیم. صبح قبل از هر کاری تلویزیون و رادیو را روشن می کردیم که ببینیم حال امام بهتر شده؟ فصل امتحانات ثلث سوم بود.هنور بچه ها خواب بودند.رادیو را روشن کردم.داشت قرآن می خواند.چای دم کردم. پتوها را جمع کردم.همچنان قرآن می خواند.سابقه نداشت. علی اصغر و‌ جعفر را بیدار کردم. یکی امتحان داشت یکی هم باید می رفت سر کار.اخبار ساعت ۷ شروع شد.مجری با صدایی لرزان گفت:« روح بلند و ملکوتی...» دو دستی زدم به سرم. نشستم روی زمین.فریاد و واویلامان بلند شد.باورمان نمی شد.بی پدر شده بودیم. گفتم:« حالا بی پدر شدیم حالا باید زار بزنیم برای یتیمی مان. داد از بی کسی،بی داد از بی کسی.‌ این دنیا چی از جان ما میخواد؟همه دلخوشی ما امام بود. سایه سر مان بود.پدر این همه بچه شهید بود. حالا چه خاکی به سرمان کنیم..» بدون اینکه یک پیاله چای بخوریم مثل یتیم ها راه افتادیم سمت دریادل... خوان هشتم را من روایت می‌کنم
از کتاب های درسی آن سالها عکس صفحه اولش یادم هست که امیدش به ما دبستانی ها بود. حالا بزرگ شده این آقا حال امیدتان چطور است. ✍محمد مهدی سیار خوان هشتم را من روایت می کنم