eitaa logo
خوان هشتم را من روایت می کنم
310 دنبال‌کننده
311 عکس
27 ویدیو
0 فایل
ومادرحسنک زنی بودسخت جگرآور.چنان شنودم که چون بشنید،جزعی نکردچنان که زنان کنندبلکه بگریست بدرد.چنان که حاضران از درد وی خون گریستند.پس گفت:« بزرگامردا که این پسرم بود» تاریخ بیهقی ومن می گویم: بزرگا زنا که این مادر بود… مریم قربانزاده @Shahrbano_mg
مشاهده در ایتا
دانلود
عروس غزه فاطمه دختری ایرانی از خانواده ای مطرح و روحانی با پسری از غزه ازدواج کرده است. این چهل و چند روز گذشته برای او و همسرش روزهای سختی بود. سخت ترین روزهای عمر یک زن. بی‌خبری از زنده بودن یا شهیدشدن یا گم شدن یا اسیر شدن هر یک از اعضا خانواده و دوستان همسرش ، رنجی جانکاه برایشان داشت. خانه پدر شوهرش در موشک‌ باران ، فرو ریخت و فاطمه گفت آنها هم به اردوگاه جبالیا در شمال غزه رفته اند. همان شمال غزه که رژیم کثیف و جنایتکار ادعا میکند همه اش را گرفته. این چند روز آتش بس، خانواده به خانه شان برگشتند و روی همان آوارها چند روزی را سر کردند. پدر شوهر فاطمه شهید شد. این گردنبند را پدر شوهرش سر عقد به مادرشوهرش هدیه میدهد و او در تنها دیدار حضوری فاطمه_ دو سال پیش _گردنبند را به عروسش هدیه می کند. آنها فاطمه را خیلی دوست دارند. بیش از همه فرزندان و عروس های شان. فاطمه از شدت وابستگی این زن و مرد به هم داستان ها داشت. اینکه حتی در سفر هم حاضر نشدند جدا از هم سوار ماشین شوند یا وقتی با مادرشوهرش برای گشت و گذار در شهر ،پدر را در خانه گذاشته اند، مادر بیشتر از یک ساعت طاقت نیاورده و مدام میگفته:« برگردیم . پدر خانه است.» این گردنبند میراث یک عشق کهنسال و زخمی است. عشقی که یک طرفش رفته و یک طرفش مقاومت می کند تا زندگی در غزه به قوت همیشه جریان داشته باشد. حرفهای فاطمه را با هشتک عروس غزه اینجا خواهم نوشت. جنگ دوباره شروع شده و التهاب و اضطراب و بی خبری دارد روح‌ و‌ جان همسر فاطمه را می خراشد. برایشان دعا کنیم. https://eitaa.com/khane_8
https://shrr.ir/000pGb https://eitaa.com/khane_8 غربت زنان پاکستانی که مردان شان در خط مقدم دفاع از عقیده و جبهه مقاومت شهید شده اند سوزناک است. شهادت افتخار آن هاست و روایت کردنش تکلیف ما. مردمی مظلوم و صبور که کمتر درباره شان می دانیم...
برای گروه آواره و بی ملت فقط غصب خاک و باغات و آب و دریا و آسمان کافی نیست. گروه بی هویت می خواهد برای خودش تاریخ و هویت و پیشینه اجتماعی آبا و اجدادی بسازد. می خواهد برای بچه هایش خاطرات دروغ ببافد و از پدر و مادر نبوده اش، قصه بگوید و اصالت کسب کند. تبلیغات تلویزیونی اش را هم می سازد تا دروغ‌هاو خاطره سازی هایش را باور کنند. با ساخت برنامه درباره فلافل می خواهد بگوید فلافل هم مال ماست و ما آن را به فلسطینی ها یاد دادیم و مادربزرگ های ما فلافل را اختراع کردند! می خواهد سوزن دوزی های زنان غزه را هم برای خودش ثبت کند و بگوید اصلا ما این هنر را به فلسطینی ها آموزش دادیم و این هم اختراع و هنر مادربزرگ های ماست. حالا اینکه مادربزرگ های آواره آنها اولین بار فلافل را در خانه فلسطینی ها خوردند وقتی که از کشتی های آلمانی ،گرسنه و بیمار و کثیف در ساحل غزه پیاده شدند و دست های گدایی شان را به سمت زنان و کودکان مسلمان دراز کردند. یا این سوزن دوزی های زیبا را اولین بار تن زنان زیبا و دختران شاد فلسطین دیدند وقتی بابت یک لباس کهنه بچه های فلسطینی التماس می کردند و زنان فلسطینی،لباس های دست چندم شان را که برای دستمال و کهنه بچه استفاده می کردند به آنها بخشیدند؛ بماند! گروه آواره و بی در و‌کجا، حالا می خواهد اینها را هم بگیرد که یعنی مادربزرگ های ما این ها را اختراع کرده اند و ما خیلی قدیمی هستیم. حالا حکمت نهضت « مقلوبه» را بهتر می فهمید. زنان فلسطینی دارند از ذره ذره وجود فلسطین دفاع می کنند. از آب و خاک و آسمان و دریا و فلافل و سوزن دوزی اش.از همه چیزش. https://eitaa.com/khane_8
روایت فاطمه خانم ربطش نمی دهم به اینکه شهادت امام حسن بود و دلم خواست صدای مادر شهید حسن مختار زاده را بشنوم. از آن مادرهایی که خیلی به پسرشان می نازند و انگار بین همه بچه ها ،این یکی گوهر یکدانه ای بوده و با آن که شلوغ و پر سرو صدا و ناآرام بوده اما همه فامیل او را بیشتر از بقیه دوست می داشته اند. «حسن من» این تکیه کلام مادر است. مادری که ماماست و روزانه چندین نوزاد را به آغوش مادرهایشان می سپارد و برای هر کدام صلوات و دعا می خواند و از آنجایی که طلبه هم بوده و هست به سوالات شرعی مادرها در بخش زایمان جواب های ساده و قابل اجرا می دهد. داشتن یک مامای مهربان بزرگترین آرزوی یک زن است. چند خط درباره « حسن او» بخوانیم: حسن من ورزشکار بود .پاراگلایدر را آموزش می داد. حسن من دوره نجات غریق و غواصی را گذرانده بود. یک شناگر معمولی نبود. جوجیستو درس می داد. از وقتی طلبه شد کار میکرد. در شیرینی فروشی کار کرد، در فروشگاه محصولات ارگانیک کار کرد، وقتی هم ماشین خرید در اسنپ کار کرد، مدتی چند تا گوسفند گرفت تا ایده اقتصاد مقاومتی اش را اجرا کندو... حسن من وقتی منزل بود سرو صدا هم بود. زیر زمین برای روضه های مان است .اتاق پسرها هم همان جاست. همیشه تاکید دارم طبقه پایین مرتب باشد اما با وجود حسن نمی شد. وقتی محمد و حسن بیرون بودند من نگران حسن نمی‌شدم. گلیمش را از آب بیرون می کشید. بعد از اتفاقی که در اغتشاشات برای حسن من افتاد، هر روز بیمارستان بودم. ۲۱ روز با چنگ و دندان نگهش داشتم. اجازه ندادم لوله را ازش جدا کنند. ۲۱ سال زندگی حسن من یک طرف این ۲۱ روز یک طرف. https://eitaa.com/khane_8
این عکس متعلق به یک پدر و مادر است. سومین سال است که برای دیدن پسرشان از روستایی در مشهد به تهران می آیند. آن روستا الان به مشهد وصل شده . از سیس آباد تا تهران.سختی راه برای این پدر و‌مادر طاقت فرسا است. تنها سفری که این سالها رفته اند همین است. دیدار پسر ۱۵ ساله شان. سه سال است در همین روزها به دانشگاه علامه طباطبایی تهران می آیند. همین دو نفر که ۳۹ سال چشم انتظار بازگشت پسرشان بودند و در خواب و بیداری رؤیایش را می دیدند؛ سه سال است به کمک آزمایشDNA پسرشان را پیدا کرده اند. همین را می گویم و باقی اش باشد برای بعد: در اولین دیدارشان،وقتی سنگ مزار «شهید گمنام» را با سنگ مزار« شهید ابراهیم قائمی» تعویض کردند ؛ مادر شهید اول به سراغ مزار شهید گمنام کناری رفت .کنارش نشست.دعا خواند.صلوات فرستاد. آن را نوازش کرد و بوسید،بعد بلند شد و سر مزار پسر خودش رفت و کنارش نشست و دعا خواندو صلوات فرستاده و نوازشش کرد و بوسید... https://eitaa.com/khane_8
روایت کدام مادر؟ کدام همسر ؟ کدام فرزند؟ ما که نمی شناسیم شان. بی نام و نشان تر از شهدای گمنام. گمنام تر از شهدای مرزبانی دیده اید؟ سخت از کار مرزبانی بین همه نگهبانی ها داریم؟ جوانان ساده و بی آلایش . از روستاهای بی آوازه . چوب شبانی و بیل کشاورزی را کنار می گذارند چون درآمدش کافی نیست. برای شغلی حلال وارد نیروی انتظامی می شوند و دوره می بینند و خدمت در هر کجا را بگویند می پذیرند. دیده ام وقتی یکی شان از ماموریت به خانه برمی‌گردد پدر و مادر پیرش چقدر جلوی دیگران سربلند می شوند. دلشان می خواهد پسرشان لباس نظامی اش را حتی در کوچه و محله هم به تن داشته باشد تا آنها سرشان را بالا بگیرند و به قد و بالای جوان خوش تیپ شان بنازند. هر چه از خوراکی های خوشمزه جمع کرده اند برایش می آورند و تحویلش می گیرند. امیدی که در پیشانی آفتاب سوخته و استخوانی پدرهای اینهاست را هیچ جا ندیده ایم. اما ترور ها و جنگ های مرزی ،داغ بر دل پدر و مادرهای روستایی می گذارد. اینها که لب مرزها هستند لای پر قو بزرگ نشده اند. به قول شهید رفیعی؛ آقایان! که بچه های شان را زیر بالشان پنهان می کنند و همین بچه روستایی ها هستند که می جنگند و کشته می شوند. به چهره‌های مظلوم شهدای مرزبانی که نگاه می کنم می گویم اگر چند آقازاده، سرباز لب مرزها باشند شاید حواس پدران شان بیشتر جمع باشد. قصه خانواده های اینها تازه شروع می شود. سختی شان فقط نبودن عزیزشان نیست.‌ فراموشی مسوؤلین سخت ترین قسمت ماجراست. هر روز، مرزبانی شهید می شود و ما هر روز مثل دیروزیم. https://eitaa.com/khane_8
هدایت شده از دفترچه خاطرات فاطمه
دوخط‌روضه🖤 به‌خط‌پزشکی👆🏻💔 دیشب از مادرم پرسیدم پهلو چه جوری می‌شکنه. اصلا مگه پهلو استخوان داره که بشکنه... مادرم امروز این را به من نشان داد... https://eitaa.com/joinchat/3395944913C6b6f218d9d
روایت این چرخ های خیاطی سراغ ندارم درباره یک زندگی ایرانی کتابی خوانده باشم و جایی، ردی ، نشانی،اسمی از چرخ خیاطی نباشد. حداقل در حد یک خط برای خودش جایی در کتاب ها دارد و در طراحی یک فضا و موقعیت خانه ایرانی در فیلم ها و سریال های درست و حسابی. هروقت چرخ‌خیاطی می بینم یاد مادر خودم می افتم و آن چرخ‌ قدیمی پدالی که تقریبا نصف یکی از اتاق ها را گرفته بود و پای من به پدالش نمی رسید. لنگه آن را در خانه آقا در مشهد هم دیدم. این یار قدیمی همیشه دستگیر خانواده ها بوده تا چرخ‌زندگی شان نرم تر بچرخد. الان هم اغلب همین طور است. هرچند خیلی ها هم از باب علاقه و درآمد و یک شغل اصیل و شرافتمند با آن محشورند. در زندگی مهاجرین هم نقش چرخ‌های خیاطی پر رنگ است. اکثرشان روزگاری پای چرخ نشسته اند و جانماز و رو بالشی و سرویس آشپزخانه سفارشی تولیدی ها را دوخته اند و خیلی هایشان هنوز هم این ابزار کارآمد را شریک زندگی شان دارند. وقتی خاتون تصمیم گرفت کاری برای آسان شدن زندگی بکند یک چرخ‌ خیاطی قسطی خرید و با سفارشات تولیدی ها دوخت و دوخت و دوخت. کلاس خیاطی هم رفته بود و ملزومات خودش و خانواده را هم می دوخت. قوماندان وقتی به سفر جنگ رفت در کنار سفارش های دیگرش به خاتون گفت:« چرخ‌خیاطی ات را گرم بگیر.» صدای چرخ‌ خیاطی تا سالها از اتاق کوچک می آمد و بچه‌ها می فهمیدند مادر بیدار است . خاتون هنوز هم با همان چرخ کارها دارد .سالی است که آنرا به خواهرش داده تا شغلش باشد. صدای چرخ‌خیاطی با هر نام و نشانی باشد صدای امید و زندگی و نو نواری است. https://eitaa.com/khane_8
آبجی زینب ندیدن برادر چیز عجیبی نیست. خواهر های زیادی از برادران بزرگتر شان نامی شنیده اند و عکسی دیده اند و خاطرشان را به برادران اکنون شان تعلق داده اند. زینب وقتی به دنیا می آید که یک سال از شهادت دو برادرش گذشته. اولین بار وقتی می فهمد خواهر دو شهید است که کلاس اول دبستان بوده و مدیر و معلم او را به عنوان خواهر دو شهید به بقیه معرفی کرده اند. زینب همان دختری است که مادرش دوست داشته مریم باشد و با هر بارداری اسم‌ مریم را روی طفلش می گذاشته اما هربار پسر به دنیا می آمده. تا اینکه پدر و‌مادر در حرم حضرت زینب نذر می کنند اگر این یکی دختر باشد اسمش را زینب بگذارند. دو روز قبل از تولد حضرت زینب، تنها دختر خانواده متولد می شود . زینب با دیدن مریم و ملیحه و فاطمه که پدرانشان شهید شده بودند در همان حس و حال کودکی خوشحال بود که پدرش هست و برادرهایش شهید شده اند. عکس ها و خاطرات برادرها برای خواهر ها یادگار و یادبودی ارزشمند است. خواهر حریف هجر برادر نمی شود بیهوده نیست این همه قدش کمان شده... https://eitaa.com/khane_8
نشون ازصبرزینب داره حرفات دل دریایی تو پر ز موجه همیشه رو سپیدی پیش مردم تویی که نام و یادت توی اوجه... بعد از مدت‌ها امروز صدایم کرد تا به دیدارش بروم. هوا سرد بود. مثل همان زمستانی که خبر مردش آمد و خودش نیامد... لحظه به لحظه دو سال زندگی ام را پیش چشمانم می آورم. او خندان و مهربان سر جایش نشسته و من پر حرف و سمج پای صحبت های او نشسته ام. چقدر دلش می خواست با جملات کوتاهش مرا از سر باز کند ولی من محکم گره خورده بودم. دو سال زندگی ام را گره زده بودم به شصت و چهار سال زندگی او. زندگی کردن با او مرا فراتر برد از روایت و تاریخ و جنگ و شهادت و شهید مفقودالاثر و شهید گمنام. یادش را همواره با اندوه نبودنش گرامی می دارم. https://eitaa.com/khane_8
ساعت۱۵:۴۹ «پسرم شهید شد» پیامک خواهرم بود کدام پسرش؟! پسر او که سرباز نبود پلیس نبود امنیتی نبود خواهرم اشتباه فرستاده پسر خواهرم دانش آموز بود کلاس چهارم مدرسه می رفت و کلاس شنا و ژیمناستیک پسرش که جنگ نرفته جبهه ندیده مرز نبوده... خواهرم اشتباه فرستاده. همین امروز خودم لقمه پنیر و سبزی در کیفش گذاشتم تا در مسیر پیاده روی زیارت حاج قاسم به پسرش بدهد... خواهرم اشتباه فرستاده. من دارم برای بچه‌ها ژله درست می کنم. امشب جشن روز مادر داریم پسرش به من پول داد برای مادرش روسری بخرم گفت نگذارم مادرش بفهمد... خواهرم اشتباه فرستاده پسرش با خودش بود با هم رفتند الان حتما به حاج قاسم رسیده اند و در صف زیارت ایستاده اند و حتماً با اتوبوس برخواهند گشت... باید میز روز مادر را بچینم همه خواهند آمد. تلویزیون را روشن کردم: چه بود؟! چه دیدم؟ چه می‌بینم... پیامک خواهرم دوباره آمد: پسرم در آغوش حاج قاسم است... https://eitaa.com/khane_8 پوستر از ایرانیوم https://eitaa.com/iraniyom/13551