هدایت شده از دفترچه خاطرات فاطمه
دوخطروضه🖤
بهخطپزشکی👆🏻💔
دیشب از مادرم پرسیدم پهلو چه جوری میشکنه. اصلا مگه پهلو استخوان داره که بشکنه...
مادرم امروز این را به من نشان داد...
https://eitaa.com/joinchat/3395944913C6b6f218d9d
روایت این چرخ های خیاطی
سراغ ندارم درباره یک زندگی ایرانی کتابی خوانده باشم و جایی، ردی ، نشانی،اسمی از چرخ خیاطی نباشد.
حداقل در حد یک خط برای خودش جایی در کتاب ها دارد و در طراحی یک فضا و موقعیت خانه ایرانی در فیلم ها و سریال های درست و حسابی.
هروقت چرخخیاطی می بینم یاد مادر خودم می افتم و آن چرخ قدیمی پدالی که تقریبا نصف یکی از اتاق ها را گرفته بود و پای من به پدالش نمی رسید.
لنگه آن را در خانه آقا در مشهد هم دیدم.
این یار قدیمی همیشه دستگیر خانواده ها بوده تا چرخزندگی شان نرم تر بچرخد.
الان هم اغلب همین طور است. هرچند خیلی ها هم از باب علاقه و درآمد و یک شغل اصیل و شرافتمند با آن محشورند.
در زندگی مهاجرین هم نقش چرخهای خیاطی پر رنگ است. اکثرشان روزگاری پای چرخ نشسته اند و جانماز و رو بالشی و سرویس آشپزخانه سفارشی تولیدی ها را دوخته اند و خیلی هایشان هنوز هم این ابزار کارآمد را شریک زندگی شان دارند.
وقتی خاتون تصمیم گرفت کاری برای آسان شدن زندگی بکند یک چرخ خیاطی قسطی خرید و با سفارشات تولیدی ها دوخت و دوخت و دوخت.
کلاس خیاطی هم رفته بود و ملزومات خودش و خانواده را هم می دوخت.
قوماندان وقتی به سفر جنگ رفت در کنار سفارش های دیگرش به خاتون گفت:« چرخخیاطی ات را گرم بگیر.»
صدای چرخ خیاطی تا سالها از اتاق کوچک می آمد و بچهها می فهمیدند مادر بیدار است .
خاتون هنوز هم با همان چرخ کارها دارد .سالی است که آنرا به خواهرش داده تا شغلش باشد.
صدای چرخخیاطی با هر نام و نشانی باشد صدای امید و زندگی و نو نواری است.
#خاتون_و_قوماندان
#نشر_ستاره_ها
https://eitaa.com/khane_8
آبجی زینب
ندیدن برادر چیز عجیبی نیست. خواهر های زیادی از برادران بزرگتر شان نامی شنیده اند و عکسی دیده اند و خاطرشان را به برادران اکنون شان تعلق داده اند.
زینب وقتی به دنیا می آید که یک سال از شهادت دو برادرش گذشته.
اولین بار وقتی می فهمد خواهر دو شهید است که کلاس اول دبستان بوده و مدیر و معلم او را به عنوان خواهر دو شهید به بقیه معرفی کرده اند.
زینب همان دختری است که مادرش دوست داشته مریم باشد و با هر بارداری اسم مریم را روی طفلش می گذاشته اما هربار پسر به دنیا می آمده.
تا اینکه پدر ومادر در حرم حضرت زینب نذر می کنند اگر این یکی دختر باشد اسمش را زینب بگذارند.
دو روز قبل از تولد حضرت زینب، تنها دختر خانواده متولد می شود .
زینب با دیدن مریم و ملیحه و فاطمه که پدرانشان شهید شده بودند در همان حس و حال کودکی خوشحال بود که پدرش هست و برادرهایش شهید شده اند.
عکس ها و خاطرات برادرها برای خواهر ها یادگار و یادبودی ارزشمند است.
خواهر حریف هجر برادر نمی شود
بیهوده نیست این همه قدش کمان شده...
https://eitaa.com/khane_8
نشون ازصبرزینب داره حرفات
دل دریایی تو پر ز موجه
همیشه رو سپیدی پیش مردم
تویی که نام و یادت توی اوجه...
بعد از مدتها امروز صدایم کرد تا به دیدارش بروم.
هوا سرد بود. مثل همان زمستانی که خبر مردش آمد و خودش نیامد...
لحظه به لحظه دو سال زندگی ام را پیش چشمانم می آورم.
او خندان و مهربان سر جایش نشسته و من پر حرف و سمج پای صحبت های او نشسته ام.
چقدر دلش می خواست با جملات کوتاهش مرا از سر باز کند ولی من محکم گره خورده بودم.
دو سال زندگی ام را گره زده بودم به شصت و چهار سال زندگی او.
زندگی کردن با او مرا فراتر برد از روایت و تاریخ و جنگ و شهادت و شهید مفقودالاثر و شهید گمنام.
یادش را همواره با اندوه نبودنش گرامی می دارم.
#دریا_دل
#همسر_شهید
#نشر_ستاره_ها
https://eitaa.com/khane_8
ساعت۱۵:۴۹
«پسرم شهید شد»
پیامک خواهرم بود
کدام پسرش؟!
پسر او که سرباز نبود
پلیس نبود
امنیتی نبود
خواهرم اشتباه فرستاده
پسر خواهرم دانش آموز بود
کلاس چهارم
مدرسه می رفت
و کلاس شنا و ژیمناستیک
پسرش که جنگ نرفته
جبهه ندیده
مرز نبوده...
خواهرم اشتباه فرستاده.
همین امروز خودم لقمه پنیر و سبزی در کیفش گذاشتم
تا
در مسیر پیاده روی زیارت حاج قاسم به پسرش بدهد...
خواهرم اشتباه فرستاده.
من دارم برای بچهها ژله درست می کنم.
امشب جشن روز مادر داریم
پسرش به من پول داد برای مادرش روسری بخرم
گفت نگذارم مادرش بفهمد...
خواهرم اشتباه فرستاده
پسرش با خودش بود
با هم رفتند
الان حتما به حاج قاسم رسیده اند
و در صف زیارت ایستاده اند
و حتماً با اتوبوس برخواهند گشت...
باید میز روز مادر را بچینم
همه خواهند آمد.
تلویزیون را روشن کردم:
چه بود؟!
چه دیدم؟
چه میبینم...
پیامک خواهرم دوباره آمد:
پسرم در آغوش حاج قاسم است...
https://eitaa.com/khane_8
پوستر از ایرانیوم
https://eitaa.com/iraniyom/13551
تا صدا می زدی تو "باباجان! "
دل بابابزرگ پر می زد
هر زمان می رسید از مسجد
به تو با اشتیاق سر می زد
قصه می گفت از عموقاسم
از نماز و گرفتن گل سرخ
قصه می گفت از شبی غمگین
از شب تلخ رفتن گل سرخ
روز مادر کنار موکبتان
عطر چای و گلاب و حلوا بود
مادرت پاک کرد اشکش را
کاش عموقاسمت هم اینجا بود
وقت روضه، عمو عمو گفتی
موکب انگار کربلا شده بود
باز انگار طفل شیرینی
از عموی خودش جدا شده بود
خبر آمد که باز حرمله ها
حمله کردند و ماه را کشتند
شمرهای زمانه از وحشت
مردم بی گناه را کشتند
من به قربان تکه های تنت
جان شیرین و پاره ی قلبی
میهمان رقیه ای امشب
با همین گوشواره ی قلبی
در لباس قشنگ صورتی ات
مثل گلهای ارغوان شده ای
آه ریحانه جان، عزیز دلم
زود مهمان آسمان شده ای
نغمه مستشار نظامی
https://eitaa.com/khane_8
مرتضا مالکی. محمد امین رضایی.سید مهدی موسوی.عبدالله برهان. سید سینا میرزایی.محمد علی فنایی
دبستان شهید میثمی
دانش آموزان کلاس پنجم که بعد از مدرسه به زیارت مزار شهید گمنام می آیند.
ما هم شریک زیارت شان شدیم. بعد از کمی شیطنت کنار مزار شهید نشستند و دعای توسل خواندند .گفتند در شیفت های صبح مدرسه ،بعد از تعطیل شدن به اینجا می آیند و زیارت می کنند و میروند.
گفتند مادرهایشان در جریان هستند و نگران نمی شوند.
در دعای خواند شان رسم مداحان معروف را رعایت کردند و نوبتی به هم تعارف کردند و هر کدام شان فرازی از دعای توسل را بامزه و شیرین و از دل برآمده، خواندند.
بعد از دعا و زیارت کشتی گرفتند و وزنهبرداری کردند و زمین و زمان را به هم ریختند و دلشان که برای ناهار خانه ضعف رفت خداحافظی کردند و رفتند.
این شهید را یک ماه پیش در روز شهادت حضرت زهرا به محله ما آوردند و در دانشکده فنی و حرفهای دختران به خاک سپردند.
حالا جایش است که شعار بدهم و بگویم اینها از نسل سلمان هستند و راه حاج قاسم ومرگ بر اسراییل و...
اما حرف من جای دیگریست. جایی به نام مدرسه دولتی . مدرسه ای که با معلمان خوب می تواند قیامت به پا کند. بدون جایزه ونمره و شهریه چند ده میلیون تومانی.
این پسر ها هر کدام شان مربی دیگران شده اند. از حرف های شان فهمیدم تعداد بیشتری به اینجا می آیند و گاهی معلم شان هم همراهی شان می کند. دانش آموزان مهم ترین فصل تحولند.
صفای آن دعای توسل به اندازه یک مجلس حاج محمود به جان مان نشست.
حالا بی آنکه شعار بدهم می گویم این انقلاب تا اینها را دارد ،سرپا خواهد ماند.
https://eitaa.com/khane_8
چهل سال بیشتر یا کمتر از روزی که دختر جوان قصه ما با رزمنده جوان جنگ ازدواج کرده است می گذرد.
نشسته بودیم گرم صحبت و شنیدن خاطرات رزمنده جوانمان که حالا کمتر تار موی مشکلی در محاسنش دارد.
پذیرایی عروس خانواده تازه به تازه می رسید و چای و دمنوش و میوه و شیرینی اش ،عسلی ها را پر می کرد.
آقای سالاری همرزم شهدای بی بدیل کاشمر است. گروهی نوجوان که چه کارها کرده اند در کاشمر و روستاهایش.
هر کدام از گنجینه های جنگ محسوب میشوند. دوستان شان؛ سبیلیان،عاصمی، برادران حیدری و توانگر و دیگران شهید شدند و آقای سالاری و آقای علوی و آقای کاظمی و سرداران دیگری به یادگار مانده اند.
تاریخ ما را نخواهد بخشید اگر این گنجینه ها را از یاد ببریم.
داشتم می گفتم؛ همه گرم صحبت بودند که این ظرف میوه رسید و مستقیم جلوی آقای سالاری رفت.
همسرشان فرستادند. تزیین خاصی ندارد. می بینید که. اما وقتی بدانید آقای سالاری دست راستش را در جنگ از دست داده متوجه زیبایی بی نظیر و خیره کننده ی این ظرف میوه خواهید شد.
چهل سال کمتر یا بیشتر این بانو دارد چنین زیبایی ها خلق می کند .
فرصتی برای گفت و گو با همسر آقای سالاری پیش نیامد اما حتما داستانش را جویا خواهم شد.
خدا شما را برای آقای سالاری نگه دارد و هر دو تان را برای ما.
https://eitaa.com/khane_8
لیلا خانم می گفت وقتی به کلاس من آمد خسته بود. کلافه بود. نگران بود. چیزی آزارش میداد. چند جلسه ای که گذشت بهتر شد.
صمیمیت کلاس روی او هم اثر گذاشت و حرف زد .از خودش ،از همسرش...
رفته رفته فهمیدیم همسرش رزمنده مدافع حرم است و چند ماه خانه نیست و یک هفته هست.
از اینجا را لیلا خانم از زبان شاگردش می گفت:
« هر وقت که به سوریه می رفت من می ماندم و طوفان هایی که از دلواپسی و دلشوره در وجودم به راه می افتاد. هر روز و هر لحظه منتظر بودم خبر شهادت یا اسارتش برسد. سختی این لحظات را فقط کسی که مردش به جنگ می رود درک می کند. من هر روز کارم دعا و توسل و گریه بود .وقتی هم برمی گشت همین بودم. همان یک هفته ای هم که بود به همین دلواپسی ها و فکر کردن به ساعت رفتنش سپری می کردم.
همسرم همه کاری می کرد که شرایط روحی من بهتر شود اما او هم از آن جا نگران من بود.
یک روز که از کنار مسجد رد میشدم چشمم به تابلوی کلاس خیاطی افتاد.پایم کشید و بی مقدمه ثبت نام کردم.
الان که دو سه هفته از کلاس و دوخت و دوز می گذرد حالم خیلی بهتر است. بساط خیاطی این قدر مرا مشغول کرده که اصلا یادم می رود همسرم از صبح تماس نگرفته! یا الان سه هفته است که نیست.
خودش هم خیلی کلاس خیاطی را دعا می کند که باعث شده نگرانی ها و فکر و خیال من کم شود .»
لیلا خانم شاید خودش هم نمی داند با این کلاس های خیاطی اش چه کارها کرده و چه درز و دورزها از زندگی دیگران دوخته و چه پرده ها جلوی ناامیدی و افسردگی زنان محله آویخته است.
دارم به نظریه« چرخ خیاطی در زندگی ها معجزه می کند »می رسم.
خدا قوت لیلا خانم.
https://eitaa.com/khane_8
نویسنده ادبیات تاریخی یعنی هم نویسنده هم تاریخ دان.
برای اولین باید همیشه بخواند ،برای دومی باید همیشه بخواند.
برای هردو باید بخواند و بنویسد.
سواد روایت تاریخی از دل خواندن تاریخ و شناخت مردم حاصل می شود.
اگر انشاهای خوبی می نویسید و به شما گفته می شود قلم خوبی دارید ،باورتان نشود که می توانید نویسنده باشید آن هم نویسنده رمان تاریخی!
اگر مطالعات تاریخی دارید و با شخصیت ها و ماجراهای خواندنی ای در کتاب های تاریخی رو به رو می شوید، فکر نکنید می توانید داستان آنها را بنویسید.
این دو راه به خلق رمان تاریخی محکم و استوار نمی انجامد.
تاریخ ما دارد از دست تاریخ ندان های ادبیات نشناس شلاق می خورد.
علی الخصوص در این ده ساله اخیر.
لازمه نگارش یک رمان تاریخی یا اصلا رجوع به تاریخ چیست؟
بخوانید.بنویسید.بشناسید. حداقل پنج سال زمان بگذارید.
#رمان
#ساهور
#داستان
#تاریخ_ادبیات
#انجمن_علمی_ادبی_ساهور
🌐https://eitaa.com/bouathhttps
://eitaa.com/khane_8