خانهیِدوست
غروب است و سایه ها در پی هم میدوند . من پشت میز چوبی نشسته ام و در آیینه ی پیش رویم دخترکی بیتاب و با پیوندهای آشفته و گرهخورده را نظاره میکنم .
دخترکی که به صورت آزاردهنده و مداوم زیر لب زمزمه میکند :
تو چرا باز نگشتی دیگر ؟
خانهیِدوست
مادراین در نه پیِ حشمت و جاه آمدهایم
از بدِ حادثه اینجا به پناه آمدهایم
از بدِ حادثه ما غرق در این دریاییم
راه بگشای که ما غرق گناه آمدهایم
کشتیات را بنما صاحبِ بینالحرمین
نفسی بیش نمانده ، به عزا آمدهایم
دخت این خانه اگر بندهیِ نافرمانیست
بین که با اشک نوشته به پناه آمده ایم
| برایِ اشعارِآیینی و برایِ کشتیِ نجات ، پانزدهم تیرماه سال هزار و چهارصد و چهار خورشیدی و دهم محرمالحرام ۱۴۴۷ هجری قمری |