خانهیِدوست
مادراین در نه پیِ حشمت و جاه آمدهایم
از بدِ حادثه اینجا به پناه آمدهایم
از بدِ حادثه ما غرق در این دریاییم
راه بگشای که ما غرق گناه آمدهایم
کشتیات را بنما صاحبِ بینالحرمین
نفسی بیش نمانده ، به عزا آمدهایم
دخت این خانه اگر بندهیِ نافرمانیست
بین که با اشک نوشته به پناه آمده ایم
| برایِ اشعارِآیینی و برایِ کشتیِ نجات ، پانزدهم تیرماه سال هزار و چهارصد و چهار خورشیدی و دهم محرمالحرام ۱۴۴۷ هجری قمری |
خانهیِدوست
مدام در انتظار بودن آدم را به تدریج از بین میبرد. در انتظار پایان یافتن همه چیز. در انتظار تماس عزیزان از دوردستها، از جایی که در میان آتش است. در انتظار بازگشت به خانه. در انتظار زمانی که بتوان برای آینده، برای رویاها، قدمهای کوچکی برداشت.
انتظار آدم را میكُشد.
خانهیِدوست
مدام در انتظار بودن آدم را به تدریج از بین میبرد. در انتظار پایان یافتن همه چیز. در انتظار تماس عزی
اما آنگاه که تو در امیدِ رسیدن در آغوش او به سر میبری انتظار را در ریشه های خود افکندی و برق در مردمک چشمانت به رقص در می آید
آنهنگام انتظار امیدِ به زیستن و آینده اس؛))
انتظار شاید خوره ای باشد روحخوار،گاهاً بهترین امید دهنده ی جان و روح است
خانهیِدوست
اما آنگاه که تو در امیدِ رسیدن در آغوش او به سر میبری انتظار را در ریشه های خود افکندی و برق در مردم
امید را مانند یک دارویِ تلخ و کمرنج خواهم نوشید .
شاید که به این انتظار دائمالعمر ، درمان ببخشد ...
خانهیِدوست
امید را مانند یک دارویِ تلخ و کمرنج خواهم نوشید . شاید که به این انتظار دائمالعمر ، درمان ببخشد .
امید در میان وجود ِ آدمیزاد ریشه می کند و برگ می دهد می رقصد و آواز عشق سر می دهد، به راستی امید چگونه است؟
خانهیِدوست
امید در میان وجود ِ آدمیزاد ریشه می کند و برگ می دهد می رقصد و آواز عشق سر می دهد، به راستی امید چگو
به راستی که آن بنیادِ اِنسانیست !
خانهیِدوست
به راستی که آن بنیادِ اِنسانیست !
بنیاد و زیر بنایِ وجود سردِ آدمیزاد!