نگاه میکنم و فرو میروم و فرو میروم و فرو میروم ؛ در آینه به من خیره شده ای . چشمهایت مرا به ظلمات میکشاند و من به ظلمت عادت دارم . گیسوانم ، چشمانت ، بختم و شبهایم . من به ظلمت و به ظلمت عادت دارم .
آه ای ظالم ! ای تیرگیِ ممتد و ای ظلمت کورکورانه !
کجاست آن باورهای معصوم ، آن نور و آن مظلومیت پیشینِ لحظات ؟ کجاست ساحل گرم و عطشناک که خانه های ماسه ای کودکی ام را در خود داشت؟ و نور مهتاب ؟
با من بگو که تو ، چطور خودت را در لحظه ای که زیر دستهای خودت ، دست و پا میزدی ، قربانی کردی ؟ چرا آنسال های دور عیدقربان رنگ و بوی دیگری داشت ؟ یادت میآید ؟
با من بگو ایپیامبر زاده ! کجاست آن منِ دیرین ؟ نگاه کن ! فریاد میزنم . بگذار آن دستهایی که به خونِ من ، به خونِ تو و به خونِ لحظات مدفون ، آلودهست ، دست مرا بگیرند . از ظلمتِ دریا خسته شدم. فرو میروم و فرو میروم و فرو میروم " چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه میداری ؟ "
| ظلمت و فروغ ؛ بیست و پنجمِ اردیبهشت ماهِ هزارو چهارصد و پنج |
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
شبی که ماه پنهان شد.pdf
حجم:
76.8K
برای خانهی دوستِ گرم، مهربان و همچون شعر جاری.