eitaa logo
خانواده چند فرزندی🇮🇷
6.6هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
759 ویدیو
88 فایل
#خانواده_چند_فرزندی یک مادر در حال یادگیری مشاور و تسهیل گر متولد ۶۷ و مادر چهار فرزند مزیات چالش ها و راهکارهای چند فرزندی خادم کودکان و نوجوانان در کانون پرورش فکری @asheri110
مشاهده در ایتا
دانلود
یادبود مجازی سید حسن نصرالله 👇👇👇 🔗 https://fatehe-online.ir/7 .
بسم الله الرحمن الرحیم «باید ایستاده، عزاداری کنیم» دلم روشن بود که بلایی بر سرمان نازل نشده. سعی کردم، بی‌توجه به آسمان که دلش گرفته بود، به امورات بچه‌ها رسیدگی کنم. پرده‌ها را کنار زدم تا خانه‌ را از این فضای غم‌بار ، بیرون بکشم. نور ضعیفی از پشت ابرها، خودش را روی فرش‌ها پهن کرد. حال و هوای خانه کمی بهتر شد اما من... نمی‌دانم چه دردی به جانم افتاده بود. دلشوره داشتم. از۳۰ اردیبهشت به بعد، آسمان اینطور نباریده بود. اسباب‌بازی‌ها و لباس های بچه‌ها را تند تند از دور خانه جمع کردم. ظرف‌ها را شستم. لباس های روی رخت‌آویز را جمع کردم. از این اتاق به آن اتاق می‌رفتم و برای خودم کار جور می‌کردم. تلاشی ناموفق جهت فکر نکردن به خبرهای ضد و نقیض. باران هر چند دقیقه شدت می‌گرفت و باز آرام می‌شد. آسمان مثل کسی شده بود که داغی دیده و با دلداری دیگران ساکت می‌شد، بعد چیزی نمی‌گذشت که به یاد عزیز از دست رفته‌اش، دوباره شیون سر می‌داد. برای رهایی از فکر و خیال، پشت سیستم نشستم. کارهای عقب افتاده‌ی دانشگاه را پیگیری کردم. قطعی چندباره‌ی برق، سرعت لاک پشتی اینترنت و تقاضاهای پی‌درپی بچه‌ها، حسابی توی روزمرگی غرقم کرد. وقتی به خودم آمدم که زندگی از جریان افتاده بود. از قاب گوشی به چهره‌ی محجوب‌اش، که می‌خندید، خیره ماندم. رشته‌ی ترس‌ها و افکارم از دستم در رفت. انگشت‌هایم روی صفحه‌ی گوشی ضربه می‌زدند و چیزهایی تایپ می‌کردند. فقط من نبودم. مادرهای دیگر هم حالشان دست کمی از من نداشت. تا چند دقیقه قبل، داشتیم برنامه می‌چیدیم، آش نذری برای سلامتی سید بپزیم. دست به دعا برداریم و خدا را به معصومیت طفل‌هایمان قسم بدهیم، که قهرمان کودکی‌هایمان و تکیه‌گاه جوانیمان را از ما نگیر. به سختی خودم را از روی زمین جمع کردم. آدم ناامید و وارفته‌ای بودم که باید با کاردک از زمین تراشیده می‌شد. پاهایم را دنبال خودم کشاندم تا اتاق. بچه‌ها خواب بودند. یادم آمد، می‌خواستم کنارشان بخوابم. خوب شد نخوابیدم. والا باز هم خودم را نمی بخشیدم. مثل ساعت۱:۲۰ که در خواب راحت بودم. پهلوی بچه‌ها دراز کشیدم. ولی گوشی را کنار نگذاشتم. از ترس اینکه خبر تازه‌ای شود و من بی‌خبر بمانم. مثلاً پیامی بیاید که شهادت سید مقاومت، کذب بوده برای فریب دشمن. زنده است و من در هوایی نفس می‌کشم که او هم در آن نفس می‌کشد. ناامیدی قالب‌ترین حسی بود که داشتم تا قبل از دیدن آن فیلم. همان که سید خوش سیمای ما، با صدای گرم و گیرا اش می‌گفت:« کشته شدن، باعث بیداری و استواری و عزم بیشتر می‌شود و محاصره باعث زیادتر شدن اعتماد و توکل و اتصال به قدرت حقیقی...» عزاداری ام بعد از شنیدن کلمات سید جور دیگری شد. داغ همان‌قدر سوزان بود و غم همان اندازه سنگین. اما ایستادم. باید ایستاده عزاداری می‌کردم. به سمت آشپزخانه پا تند کردم. غذا را بار گذاشتم. برای سرباز های کوچک خانه‌ام و رزمنده‌ی بیرون خانه که زمانی به آمدنش نمانده بود. باید زندگی را به جریان می‌انداختم. کارهای انجام نشده را توی لیست فعالیت‌های فردا نوشتم. کاغذ و قلمم را دست گرفتم تا روایت کنم چه ظلم‌ها به ما شد، اما ما با مشت‌هایی محکم، همچنان ایستاده‌ایم. ف. محمدی https://eitaa.com/khanevadechandfarzandi ارسالی مخاطب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬این سخنان شهید ابراهیم عقیل، فرمانده شهید حزب الله پاسخی به سوالات و آشفتگی‌های این لحظه‌ی ماست... چه توحیــــدی، به به، چه ایمانی، چه توکلی، چه تفکری، چه تعقلی، چه صبری، چه رضایی.... ┄┅═❁💠 🌤أللَّھم عجل لولیڪ الفرج والعافیةوالنصر💠 ❁═┅✨ https://eitaa.com/ajjjel 🌿 ▪️🥀🍃
✅ واریز مستقیم کمک‌های مردمی به حساب دفتر رهبر معظم انقلاب برای کمک به رزمندگان مقاومت 1️⃣ابتدا تعیین گزینه‌ی 2️⃣و سپس از قسمت ، انتخاب گزینه‌ی 3️⃣و نهایتاً و یا را انتخاب کنید. واریز مستقیم از طریق سایت مقام معظم رهبری: https://www.leader.ir/fa/monies
🔹آورده‌اند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! 🔹سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و به‌یک‌بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند... 🔹سعدی شیرازی...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عملیات چطور بود؟ خیلی خوب حالت چطوره؟ حالم خیلی خوبه! دستم از مچ قطع شده! بحرانهای پیش رو مردان مصمم اینگونه می خواهند خدا هست...
معمولا کار رو خونه نمیارم اما دیروز مجبور شدم یه قسمتی رو بیارم همزمان دخترم خواست بهش املا بگم این هم تمرینی بود البته برای ما مادرهای چند فرزندی مدیریت همزمان چندکار با هم بارها تجربه شده و چیز جدیدی نیست ☺️ https://eitaa.com/khanevadechandfarzandi
🌱🌱🌱 زنگ ساعت به صدا در می آید. چشمانم را به سختی باز میکنم. برنامه روزانه ام در ذهنم میگذرد. بلند میشوم. مادری ام را باز هم با عشق در خانه آغاز میکنم. آب را جوش می آورم و چای را دم میکنم. سفره ی صمیمیِ صبحانه آمادست در کنار خانواده ام. بچه ها را با بوسه راهی مدرسه میکنم. از همان اول صبح به ذوق ِ ذوقِ فرزندانم برای غذای مورد علاقه شان مشغولِ نهار میشوم. خانه را مرتب میکنم،جارو میزنم و سرگرمِ کارهای روزانه میشوم. کم کم بوی خوشِ قرمه سبزی خانه را فرا میگیرد و من مشغول شستنِ ریحان های معطرِ باغچه هستم. خودم را به فنجانی چایِ هل دار دعوت میکنم. چشمانم را روی هم میگذارم و در پسِ انتظارم برای خنک شدن چای، در ذهنم میگذرانم... اخبار را مرور میکنم. حملات وحشیانه رژیم کودک کش باز هم به مناطق مسکونی. در ذهنم می آید: کودکانی که از ترسِ فرو ریختن خانه شان با اشک و گریه به دنبال فرار هستند و در دل از جا ماندنِ عروسک های زیبایشان زیر خاک ها غصه میخورند. مادری که در میان خروارها خاک به دنبال طفلانش مضطر و پریشان است. خانه ای که ویران شده و همه ی خاطراتش در لحظه فرو ریخته و جایش را به هزار دلواپسی داده. مردانی که رگ غیرتشان برای زن و فرزند و وطن برآمده. شب و روز هایی که با وحشتِ نبود پناهگاه و پدر و مادر و فرزند میگذرد. جان هایی که ارزان به دست دشمنان افتاده. ناله هایی که بی جواب مانده و آغوش های گرم مادری که بدون فرزندانش سرد و ماتم زده شده... ناخودآگاه از غصه چشمانم باز میشود. چای فنجانم سرد شده و حال دلم عجیب گرفته. نگاهی به خانه ام می اندازم. گرم و آرام و معطر... و در کنارش آرزوهای مادرانه ی زنان فلسطین و لبنان در نظرم می آید... صدای زنگ خانه مرا به خود می آورد. فرزندانم با نشاط پشت در هستند. در سلامت و امنیت و شادی به خانه ی گرم و صمیمی باز گشتند. عطر قرمه سبزی و ریحانِ تازه چیده شده، شادی شان را دو چندان میکند. و من در خودم شرمنده میشوم از آن پدری که فرزند خود را گذاشت و برای آنکه فرسنگ ها دور تر، از امنیتِ کشورِ من دفاع کند پا به عرصه ی جهاد گذاشت. شرمنده میشوم از طفلی که همین شب و روزها، در نزدیکی ما، شب هایی که من در خوابی عمیق فرو رفتم پا به پای کودکان لبنان و فلسطین نگرانِ پدرش میماند، و یا نه! شب هایش را در غمِ از دست دادن پدرِ شهیدش صبح میکند. مدافعان حرم را میگویم. شیر مردانِ بی ادعایی که جز به آرامش و امنیتِ خانه ی من و شما فکر نمیکنند. ناگاه تمام قد به احترام آنان و خانواده هایشان می ایستم و خدا را بابت این غیور مردان و زنان شکر میکنم. و زیر لب به نیابت از همه رزمندگان اسلام زمزمه میکنم: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ» https://eitaa.com/khanevadechandfarzandi ارسالی یکی از مادران