هدایت شده از 🧕خانُــــم بَــــــلا💞
#داستان زندگی عاطفه
دخترکی که مجبور به ازدواج با مردی میشه که چندتا زن داره و بچه های شوهرش بزرگن و عاطفه رو آزار میدن👇👇👇👇👇👇
🧕خانُــــم بَــــــلا💞
#عاطفه 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼 منم دیگه هبچ وقت اون وکیل رو ندیدم ،،،یا خریدنش یا بلایی سرش آوردن،،،،بعداز ا
#عاطفه
🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃🌼🍃
نمیدونستم منو کجا میبرن فقط آیت الکرسی میخوندم واونا کتکم میزدن
که نخون یک جایی نگه داشتن ویک چادر کهنه که مادرشون انداخته بود توماشین سرم کردن و منو بردن حتی پلک نمیزدم از ترس زبونم بند اومده بود دیدم جایی هستیم پر از مامور آگاهی . کل آگاهی
روخریده بودن از سرو صورتم خون میریخت،،،، اونجا التماس میکردم گفتم کمکم کنید کسی رو ندارم طلاهامو بزور گرفتن
کتکم زدن بهم میخندیدن گفتم به چه جرمی منو اینجا آوردین گفتن قتل شوهرت تمام دنیا روسرم خراب شد یعنی چی گفتن تصادف کرده حالا میگبن قتل چرا چی شده احمد میخندید میگفت دیدی چطوری از زندگیمون انداختیمت بیرون گفتم تهمته ولی کسی
نبود که به دادم برسه،،،میلاد رو خریده بودن گفته بودن توبرو بگو قتل چون این زن عقدی بابامونه از ارث محرومش کنیم،،،،به پاش افتادم گفتم بخدا هیچی نمیخوام
فقط بزارید با بچه هام باشم میگفت نه برو دعا کن که پسر نداری واگرنه تا حالا زیر خاک بود،،، میلادرو آوردن از خجالت سرش پایین بود نمیتونست تو روم نگاه کنه زار میزدم التماس میکردم میگفتم به دخترام رحم کنیدبرگه بازجویی آوردن هرچی کتکم زدن چیزی ننوشتم ،،،یهو دیدم زن میلادهم
آوردن اینجا میلاد به احمد و محسن میگفت چرا زنم رو آوردین شرطمون این بود عاطفه بیفته زندان من و زنم
بفرستین ترکیه،،،چنان اون روز از بی عدالتی قلبم شکست به رئیس آگاهی التماس میکردم میگفتم بچه کوچیک دارم چطوری این پولو میخورید ازت خواهش میکنم
کمکم کن،،،اما فایده ایی نداشت تا شب نگهمون داشتن وسوار ماشینمون کردن آخرین حرف احمد که همه صداش میکنن ممد سیاه بهم گفت دیدی آخر اون الهه ناز اون دخترات میشن کلفت
💛@delbrak1💛
🧕خانُــــم بَــــــلا💞
#عاطفه 🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃🌼🍃 نمیدونستم منو کجا میبرن فقط آیت الکرسی میخوندم واونا کتکم میزدن که نخون یک جا
#عاطفه
🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃
آخرین حرف احمد که همه
صداش میکنن ممد سیاه بهم گفت دیدی آخر اون الهه ناز اون دخترات میشن کلفت زنم وخندید ،،،انگارمرده بودم تو ماشین سرم رو به شیشه تکیه دادم گفتم خدا یا بچه هام چکارمیکنن گشنه تشنه هستن
یا نه خدایاتو مواظبشون باش فکر میکردم من عاطفه دختر بچه ایی که توزندگی کسی اومد همسن باباش تنها زن عقدیش ده سال حتی به نامحرم نگاه نکردم که خیانت به شوهرم میشه
باجونو دل بچه هاشو بزرگ کردم براش پنج تا بچه بدنیا آوردم خدایا من سزاوار این بی حرمتی نیستم،،،،خلاصه منو بردن زندان خدای من دارم خواب میبینم
من به زندان افتادم چرا باید این بلا سرم بیاد به چه جرمی آخه .داخل ک رفتم
چشمم به بقیه زن ها بود بینشون من بدبخت ترین بودم یک گوشه نشستم زانوهام رو بغل گرفتم گریه کردم اون شب
فقط خدا میدونه چطوری صبح کردم ساعت هفت صبح رفتم دم در دفتر به خانومی که اونجا بود گفتم من امروز آزادم ؟
چرا قاضی کسی رو نمیفرسته دنبالمون بچه هام دست دشمنامه خانمه لبخندی زد وگفت فعلا بازداشت موقت دوماه و یک روز هستین بدنم میلرزید چونم
میلرزید توان حرف زدن هم نداشتم میگفتم به چه گناهی خدایا چرا اخه اینجوری ازم انتقام گرفتن به خانوادم زنگ زدم
و جریان رو گفتم عموم اومد بنده خدا برام وکیل گرفت به یک هفته نرسید
ک پسرای شوهرم وکیل رو خریدن منم دیگه اون وکیل رو رد کردم یک خانم وکیل گرفتم وقتی اومد ملاقاتم به پاهاش
افتادم گفتم بچه کوچیکم پنج ماهشه گناه داره بگیر ازشون بیارش بهم قول داد تمام تلاششو میکنه ،،،روزها و ماه ها
سپری میشد منم مثل مرده متحرک شده بودم مادرم اومدملاقاتم و قبلش سکته کرده بود وقتی دیدمش دستاش میلرزیدبهم گفت
❤️@delbrak1❤️
هدایت شده از 🧕خانُــــم بَــــــلا💞
#داستان زندگی عاطفه
دخترکی که مجبور به ازدواج با مردی میشه که چندتا زن داره و بچه های شوهرش بزرگن و عاطفه رو آزار میدن👇👇👇👇👇👇
🧕خانُــــم بَــــــلا💞
#عاطفه 🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃 آخرین حرف احمد که همه صداش میکنن ممد سیاه بهم گفت دیدی آخر اون الهه ناز او
#عاطفه
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼
مادرم اومدملاقاتم و قبلش
سکته کرده بود وقتی دیدمش دستاش میلرزیدبهم گفت مادر توهردادگاهی میریم مارو بیرون میکنن همه روباپول
خریدن مادرم خیلی به دخترام وابسته بود دوماه گذشت تو مسجده زندان بودم دیدم صدام زدن تودفتر نگهبانی وقتی رفتم صدای گریه بچه میومد وقتی
خانم وکیل رو با بچه ای تو بغلش دیدم که از لاغری فقط استخونای سرش
مونده بودبخدا از پاهام فلج شدم افتادم زمین لحظه ایی که آتنارو بغل کردم
منو نمیشناخت گریه میکرد زار میزدم تمام زندانی ها نگهبانها همه گریه میکردن
با خوشحالی بچم رو آوردم داخل
دیدم درحد مرگ سرفه میکنه بچم خوردن هم یادش رفته بود واسهال شدید بود تازه دوساعت بود به بچه ام
رسیده بودم ازبس حالش بد بود رئیس زندان گفت بچه رو بفرستید بیمارستان ودوباره بچم ر وازم گرفتن . التماس و قسم
دادمشون گفتم با دستبندو پابند منم ببرین پیشش بیمارستان باشم
گفتن نه نمیشه فقط به خانوادت بگو بیان بیمارستان پیش بچت . خدا خیر بده
یکی از زندانی ها خواهرشو فرستادچون تامادرم میرسید دوروز راه بود
به مادرم زنگ زدم اونم سریع حرکت کرده بود حالم خیلی بد بود فردای اون روز رئ یس بندمون خانم خیلی خوبی بود اومد بهم گفت اولین بچه ایی بود که
من براش گریه کردم میگفت چنان بهم چسبیده بودو خوابش برد دستمو محکم گرفته بود،، از بس این بچه رو ترسونده بودن روبازوهای بچه پراز جای نیشکون بوده آخه بچه پنج ماهه چه میفهمه که انقدر آزارش دادید گفت دستگاه تنفسی وصل کردن بچه آسم شدید گرفته بوده
🔅@delbrak1🔅
🧕خانُــــم بَــــــلا💞
#عاطفه 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼 مادرم اومدملاقاتم و قبلش سکته کرده بود وقتی دیدمش دستاش میلرزیدبهم گفت مادر توه
#عاطفه
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃🍃
گفت دستگاه تنفسی وصل کردن بچه آسم شدید گرفته بوده ریه هاش خراب شده بودن وروده هاش چسبندگی پیدا کرده بودن خواست خدا بود اگه وکیل بچه رو نمیگرفت میمرد،😭،،مادرم اومد
وبیست روز بچه بستری بود بعد آوردنش زندان با کلی دارو ودستگاه تنفس ،،،خودم به بچم رسیدم کم کم خوب شد ولی هنوزم آسم داره،،، یک روز بعداز خوردن
چای دیدم که حالم اصلا خوب نیست مدام حالت تهوع داشتم نمیتونستم از جام بلند بشم چشمام سیاهی میرفت که دیدم یکی از همبندی هام به اسم زهره اومد پیشم
و گفت عاطفه حلالم کن خانواده شوهرت به من قول دادن
یک میلیارد بدن منم به جاش سم بریزم تو چاییت منم وسوسه شدم ولی دلم به حالت سوخت. چون تو بیگناهی
میدونم هاج و واج نگاهش میکردم که دیگه نفهمیدم چی شد که خودمو تو بیمارستان دیدم معدم رو شستشو دادن چقدر اون روز تو
بیمارستان به حال خودم گریه کردم چقدر تنها بودم گویا اون همبندیم
دویست میلیون گرفته بود و به جاش سم کمی ریخت درحد مسموم شدن .
خلاصه شش ماه گذشت ودوباره مارو بردن آگاهی برای اعتراف چنان
شکنجه ام میکردن جلوی بچه ام التماس میکردم میگفتم خودتون حقیقت رو میدونید من چی بگم گفتم برین بپرسین چطوری کشتن من همون هارو بنویسم
با اینکه سه بار نظریه پزشکی قانون این بود که مرگ بر اثر سوختگی بوده چهارده روز نگهمون داشتن تا اینکه میلاد بالاخره همه چی رو گفته بود ولی از ترسش
اسم احمد و محسن رضا مهران رو نیاورده بودباز من رو بردن زندان پیامهامون اومد هیچ مدرکی برعلیه من نبود
بعداز یازده ماه باسند اومدم بیرون،،،،،بعداز اینکه از زندان بیرون اومدم پیش بزرگان فامیل رفتم گفتم کاری کنید بچه هامو ببینم من تنهایی از پسشون برنمیام ولی فقط قول میدادن عمل نمیکردن ،،،،
چندمدت گذشت ومیلاد بهم زنگ زد گفت از عذاب وجدان خواب ندارم
وتو دادگاه حقیقت رو میگم،،،،بالاخره روز دادگاه رسید من چندروز زودتر رفتم که بلکه دورا دور بچه هامو ببینم دلم براشون داست پر میزد هیچ خبری ازشون نداشتم ولی زهی خیال باطل نشد که ببینمشون نگو
💛@delbrak1💛
🧕خانُــــم بَــــــلا💞
دوستمون از تجربه قشنگش میگه حتما بخونید👇👇😍
سلام علیکم بر شما و تمامی اعضای کانال🥰
ان شاءالله همگی حالتون خوب باشه.
من یک دختر 20ساله هستم 2ماه است ازدواج کرده ام.
میخواهم از تجربه هایم بگویم.
من مجرد که بودم،خیلی به ازدواج فکر میکردم و درمورد همسر آیندم و معیار هایش فکر میکردم.
میگفتم کاش همسرم فردی با تقوا وباحیا باشد،میگفتم کاش همسرم حلال حرام سرش میشد و نون حلال درمیاورد.
میگفتم کاش اهل دود نباشد و از مواد مخدر بیزار باشد.
میگفتم کاش اهل خانواده و زندگی باشد و تلاش کند،
میگفتم نگذارد آب تو دلم تکان بخورد
میگفتم کاش موافق بود و کربلا عقد میکردیم.
سرنماز خیلی دعا میکردم که همچین همسری خدا نصیبم کند.
به خدای خود گفتم اگر همچین همسری نصیب من کنی قول میدم مهرم را ببخشم
کادو طلا نخواهم،و برای او بهترین باشم
البته بستگی به خودم هم داشت که چطور آدمی بودم.بی شک کسی که معیار هایش این چنین باشد خودش هم دارای تمایی ان معیار ها است.
برای مادرم که گفتم، اوگفت در همچین جامعه خرابی همچین کسی وجود ندارد
خودم هم باورم نشد.
من الان متاهل هستم و همسرم طلبه هستن.
تمام فکر هایی که در سرم بود همش تعقل پیدا کرد.همسرم حیایی دارد که مثل اورا ندیدم،آن قدر در حلال و حرام دقت میکند که مبادا بر روی بچه اش تاثیر بگذارد،
آن قدر از دود و دم بیزار است که خیلی هارا ازین کار منع کرده
آنقدر به من اهمیت میدهد و من نمیدانم با این همه خوشبختی و لطف و مهربانی او چه کنم،آنقدر به زندگی اهمیت میدهد که زبانزد همه شده است.
عقد در کربلا را که گفتم بی چون و چرا قبول کرد، 17اسفند سال 1401در کربلا نیمه شعبان و در زیر باران وسط بین الحرمین عقد کردیم.
من خدارا شاکرم که همچین همسری قسمتم کرده که حیای چشمان او مرا شیفته خود کرده،وچهره نورانی او مرا وابسته خود کرده.
حرف من این هست.
عزیزان این را تجربه بع من ثابت کرده که فکرت هرگونه باشد خدا همان را سد راه تو خواهد گذاشت.
پس فکرتان را از افکار منفی دور کنید
و مثبت اندیش باشید.
که خدا افکار پاک را برآورده خواهد کرد
همانگونه که من با افکار پاکم به آرزویم رسیدم،والان روحیه ای باز و شاداب دارم
یادتان نرود،افکارتان هرطور باشد خداوند متعال همان را نصیب شما خواهد کرد.
راه کج به مقصد نمیرسد، یه عمر پشیمانی میماند،و شما میمانیدو کوله ای از بارگناه
که دیگر پشیمانی سودی ندارد.
نگذارید هوای نفستان بر شما غلبه کند
شیطان هرکاری میکند که شماها از خدا اطاعت نکنید و وارد دوزخ شوید.
پس قبل از اینکه دیر شود،
فکری کنید، چاره ای بی اندیشید،
قبل از انکه دیر شود.قبل از اینکه شرمنده شوید که چرا در این دنیا بودم، از خدا اطاعت نکردم.
مطالب زیاد است و من تا اینجا گفتم امید وارم استفاده لازم را برده باشید.
از ادمین کانال خواهش میکنم این متن را در کانال قرار دهد تا بقیه از این مطالب مفید بهره ببرند،واگر آن ها از مطالب راضی بودند خوشحال میشوم بیشتر راجبش صحبت کنم.
ان شاءالله عاقبت بخیری نصیب همه شما
دعا میکنم قلبتان همچون آینه صاف و بی ریا باشد.🌹
💛@delbrak1💛
.
دوستان عزیزم شما هم تجربیاتتون رو بگید
حرفی، حدیثی، سخنی اینجوری خیلی بهتر میشه کانالمون 😍
.
💑 میخوام رفتارهای بد شوهرم از بین بره و رفتارهای خوبش بیشتر بشه
چکار کنم؟😢
🔸یکی از مواردی که آقایون تشنه اون هستند تایید شدنه. تایید، تحسین! البته نه واسه همه چیز ها بلکه فقط و فقط برای موارد مثبت
👈🏻 مثلا نون خریده؛ وااای دستت درد نکنه لطف کردی،چه حالی میده نون تازه.
👈🏻 مثلا استکان چای رو که نوش جان کرده گذاشته تو ظرفشویی؛ عزیزم دستت درد نکنه لطف کردی
👈🏻 گاهی بعد خرید دستشو ببوسید
👈🏻 گاهی وقتی خونه میاد حتی اگه دیر؛ بپرید هوا بگید آخ جون شوهرم اوووومد شوهرم اوووومد
👈🏻 از طرز صحبت کردنش، از خوش برخوردیش با بقیه، از خنده هاش
👈🏻 از قد و بالاش، از شونه زدن هاش، اگه هدیه میخره از هدیه دادن هاش
👈🏻 وقتی ازتون تشکر میکنه تاییدش کنید، وقتی خوشحالتون میکنه تشکر کنید، وقتی ناهار یا شام میاد خونه
🔸بعد از دو سه هفته اجرای این کار متوجه میشید که خودش کارهای مثبتش رو بیشتر میکنه و کارهای منفی رو کمرنگ میکنه. بدون اینکه مستقیم چیزی بهش گفته باشید.
🔅@delbrak1🔅
💑 با اشتباه همسرمان چگونه برخورد کنیم؟
🔸هنگام عنوان کردن اشتباهات همــسرتان، ملایمت رفتاری و گفتاری را فراموش نکنیــد. سر او داد نکشید. با توهین یا کلمات نامناسب اشتباهش را یادآور نشوید. تنها گفتن این که «من از این کارت خوشم نیومد» کافی نیست و ممکن است زمینه ساز لجبازی هم بشود.
🔸علت ناراحتیتان را عنـــوان کنــید تا اگـــر سوتفاهمی ایجــاد شده، برطــرف شود. اگـــر همــسرتان پی به اشتباهش برد، لازم نیست دیگــر ادامه بدهید و موضوع را پشت سر هم تکــرار کنــید.
🔸وقتی اشتباهی عنــوان شد و همــسرتان آن را پذیرفت، آن را پایان یافته بدانید و بار دیگر در مسالهی دیگر و اشتباه دیگری که ربطی به این موضــوع ندارد، آن را پیش نکشیـــد.
🌱@delbrak1🌱
💑 حفظ حریم با نامحرم
❣هیچگاه نباید بیش از حد ضرورت ، با نامحرم سخن گفت؛ حتی اگر نامحرم از افراد فامیل باشد. حد ضرورت هم یعنی اگر این سخن بازگو نشود، مشکلی پیش میآید و کسی دیگری هم نیست که بتوان مسئله مورد نظر را با او در میان گذاشت. همچنین، دو شخص نامحرم به هیچ وجه نباید به تنهایی در اتاق خلوت به سر ببرند.
❣این کار ، سرچشمه مشکلاتی است که جبران آن در برخی از موارد، امکان پذیر نیست. یکی از محصولات تنهــا بودن با نامحرم حمله قوای جنسی به انسان است.
❣@delbrak1❣