غم ماند و من و یک دو سه تا پیرهنت
آن روز کـه فـرق کـرد بـا مـا وطـنـت
آغـوشت... آه... گرمی آغوشت...
از ما که گذشت ، خوش به حال کفنت:(
امروز یه دختر بچه تو ایستگاه اتوبوس داشت با دوستش صحبت میکرد.اون تعریف کرد:
(امروز یه اتفاقی واسم افتاد
چهارشنبه که رفتم کلاس زبان معلممون گفت که فردا اردو داریم و قراره ساعت 5 بریم سینما
اون روز مامانم گفته بود که چند دقیقه زودتر اجازه بگیر و بیا خونه کار داریم
منم 5 دقیقه زودتر از کلاس اومدم بیرون و به سمت خونه راه افتادم
با کلی ذوق و شوق رفتم خرید و واسه خانوادم تعریف کردم که فردا قراره بریم سینما
از شانس بد من ، اون لحظه ای که من از کلاس رفته بودم بیرون ساعت اردو رو تغییر داده بودن و گذاشته بودن ساعت 3
منم که هیچ اطلاعی نداشتم ساعت 3:40 واسه اردو آماده شدم و به بابام زنگ زدم تا بیاد دنبالم ولی اون گفت من کار دارم و نمیام(هیچ کاری نداشت و با دوستاش رفته بود بیرون)
خیلی ناراحت شدم و داشتم لباسام رو در میاوردم که مامانم گفت من به معلمت پیام میدم و بهش میگم که بیاد دنبالت
گفتم باشه ولی یکم خجالت کشیدم که بهش رو زده بودیم چون همه بچه ها با ماشینهای مدل بالای مامان و باباشون میومدن و بابای من حتی اونقدری واسش مهم نبود که خوش گذرونی با دوستاش رو به من ترجیح داد
چند دقیقه بعد معلمم جواب داد که :من اونجا ام چرا زودتر نگفتی؟!
منم که از خدا بی خبر به مامانم گفتم بهش بگه :مگه ساعت قرارمون 5 نبود؟
اون جواب داد :نه ، من توی گروه هم اعلام کردم.
مامانم کلی داد زد سرم که چرا حواست رو جمع نکردی که ساعت رو اشتباه متوجه نشی
در صورتی که اون خودش گفته بود زود بیا که بره آرایشگاه
تنها مشکل من این بود که پدر و مادرم هیچ وقت به فکرم نبودن چون مادرم تموم پولی که بابام برای کل خانواده و خرج های خونه بهش میداد رو برای خودش استفاده میکرد و همهاش رو هر روز صرف آرایشگاه و لباسهای جدید میکرد واسه همین هم هیچ پولی باقی نمیموند که حداقل یه گوشی ساده برام بخرن تا اینجوری تو ذوقم نخوره و حداقل بتونم یه اردوی کوچیک برم
از مامانم که بگذریم بابام هم هیچوقت براش مهم نیست که ما کجای این شهریم ، اون فقط میخواد با دوستاش بره بیرون و کارایی رو انجام بده که به خودش و مامانم خوش بگذره)
«اینجوریه که یه بچه ی مستقل و افسرده بار میاد که در برابر بی رحمی دنیا و انسان ها آمادهاس🙃»
روزی انسان ها خواهند فهمید که کلمات از گلوله هم کشنده ترند.
ــ آنتون چخوف
تو جا زدی،
من جا خوردم،
او جا گرفت،
و همین جا به جایی جانم را گرفت:)
You cannot now believe that you will ever feel better. But this is not true. You are sure to be happy again. Knowing this, truly believing it, will make you less miserable now.
- Abraham Lincoln