eitaa logo
کانال رسمی خط سرخ
50 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
147 ویدیو
88 فایل
🌷نشر مطالب بدون لینک با ذکر صلوات هدیه به شهدای بزرگوار سبب خوشحالی ماست هدف معرفی هر چه بیشتر راه و سیره شهداست ان شاالله🌷 ارتباط با خادم الشهدا @Sharahani
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️اگه قلبت ایمان آورد و با خدا عجین شد؛ عزیزکرده خدایی. و درست وقتیکه همه تنهات میذارن، همون رفیق قدیمی یه عالَمه فرشته رو میفرسته استقبالت تا آب توی دلت تکون نخوره
😇شهیدسوخته در عشق خدا شهید محمدرضا تورجی زاده ۵اردیبهشت سال ۶۶بانه کربلای ۱۰اسمونی شدن ☺️ 🌷سالروز اسمانی شدنت مبارک ای شهید راه حق 🌷 نماز اول وقت👇👇
«به نماز اول وقت اهمیت فراوانی می دادن . و قران کریم رو‌بسیار تلاوت می کرد مفاتیح و‌قران همیشه همراهشون بودو‌ همیشه دو ساعت قبل از نماز صبح به راز و نیاز می پرداخت صدای گریه های ایشان بعضا موجب بیدار شدن دیگران می شد . این عبادت و راز و نیاز با معبود تا طلوع آفتاب ادامه داشت» ‌ ‌
🌷امام صادق (ع )موسی بن عمران (ع) گفت «پروردگارا کدام یک از اعمال نزدت برتر است خداوند فرمود دوست داشتن کودکان که انان را بر توحید خود سرشته ام و چون انان را بمیرانم به رحمت خویش انان را به بهشت خودوارد میکنم» در این لحظات ناب مناجات برای سلامتی روحی و جسمی فاطمه و و علی اکبر دعا کنیم😔 خدایا ظالمین را به بدترین عذاب در دنیا و اخرت گرفتار کن الهی امین
کانال رسمی خط سرخ
🌷امام صادق (ع )موسی بن عمران (ع) گفت «پروردگارا کدام یک از اعمال نزدت برتر است خداوند فرمود دوست د
سلام علیکم ام البنین بود به اشتباه زینب نوشته شد عذرخواه هستم خواستم اصلاح کنم که نمیشود التماس دعا از همه بزرگواران برای این سه کودک و همه کودکانی که مورد ظلم واقع میشوند 😔
تا ابد این نکته را انشا کنید پای این طومار را امضا کنید هر کجا ماندید در کل امور رو به سوی حضرت زهرا(س) کنید
تا ابد این نکته را انشا کنید پای این طومار را امضا کنید هر کجا ماندید در کل امور رو به سوی حضرت زهرا(س) کنید
سال دوم دانشگاه بودم غرق گناه غافل ازخدا نمازمو یه روز میخوندم ده روز نمیخوندم😔 اهل ترانه آرایش غیبت و... به چادرم زیاد اعتقاد نداشتم😢 اما باوجود این گناها دختر باحیایی بودم هیچ وقت موهامو بیرون نمیریختمو به هیچ پسری توجه نمیکردم دنبال راه میگشتم اما نمیدونستم چه راهی آرامش میخواستم اما حتی ترانه هم بهم آرامش نمیداد تا اینکه یه شب هم اتاقیم که دختر مذهبی بود☺️ عکس یه شهیدو بهم نشون داد گفت میگن خیلی جواب میده بیاوو بهش توسل کن راه توسلو بلد نبودم اما وقتی دیدمش دلم آروم گرفت😊 دوستم مداحیاوو کتابشو بهم داد هرشب چند صفحه از کتابو میخوندمو یه گوشه تو حیاط دور ازچشم بقیه صداشو گوش میکردمو اشک میریختم😭 تمام زندگیم رنگ شهدارو گرفته بود کم کم دیگه آرایش نکردم ترانه گوش نکردم چادرم شد پاره تنم😍 مدت زیادی نگذشت که شدم پایه ثابت مسجد شدم یه بچه هیئتی اهل نماز اول وقتو جماعت اهل نمازشب جوری که هم دوستایی که قبلا منو میشناختن هم خانواده وو فامیل براشون یه سوال بزرگ شده که چی شد من اینقدر تغییر کردم☺️ خیلی از بچه های مسجد اصلا باورشون نمیشد من قبلا مذهبی نبودم همه اینارو مدیون داداش محمدرضا تورجی زاده ام الآن جوری شدم که حجابم عبادتم افکارم برا خانوادم که زیاد مذهبی نیستن افراط تلقی میشه حتی برادرم بهم میگفت زشته اینقدر روسریتو میاری جلو 😔حتی مادرم بخاطرپوشیدن جوراب ضخیم مشکی جلو فامیل یا اینکه جلو چادرمو دوختم یا خیلی چیزای دیگه میگن که احساس خجالت میکنم 😔اما با وجود همه این سختیا داداش محمدرضا همیشه هوامو داشته😊 و نذاشته کم بیارم.اگر خدابخوادقراره طلبه بشم.☺️واقعا شهدا واسطه خیرن واسطه الهی شدن پس اگر دنبال راه میگردین بهشون توسل کنید خیلی بامعرفتن... داداش محمدرضا قرب الهیو همیشه واست میخوام
✍راوی برادر شهید تورجی زاده از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همه حلالیت گرفت👌 قرار بود فردا با دوستاش عازم جبهه بشه همون روز رفتیم گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی اما دیگه گریه نمی‌کرد دو نفر دیگه از رفقاش مزارشون کنار رحمان بود به مزارشون خیره شدبعد رفت سراغ مسئول گلستان شهدا، ازشون خواست در کنار سید رحمان کسی رو دفن نکنن😊 ایشون هم گفتن من نمی‌تونم قبر رو نگه دارم شاید فردا یه شهید آوردن و گفتن می‌خوایم اینجا دفن کنیم. محمد نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت : شما فقط یه ماه اینجا روبرای من نگهدار✌️ همان‌طور هم شد و محمد در کنار سید رحمان دفن شد🌷
راز سه شنبه شبها اولین روزهای سال۶۳ بود نشسته بودم داخل چادر فرماندهی ، جوان خوش سیمایی وارد شد. سلام کرد و گفت : آقای مسجدیان نیرو نمی خوای گفتم : تا ببینم کی باشه! گفت : محمـــد تــورجی ، گفتم این محمد آقا کی هست؟ لبخندی زد و گفت : خودم هستم😊 نگاهش کردم و گفتم : چیکار بلدی؟ گفت: بعضی وقت ها می خونم. گفتم اشکالی نداره ، همین الآن بخون! همونجا نشست و کمی مداحی کرد سوز درونی عجیبی داشت. صدایش هم زیبا بود. اشعاری در مورد حضرت زهـــــرا سلام الله علیها خوند. علت حضورش رو در این گردان سوال کردم. فهمیدم به خاطر بعضی مسائل سیاسی از گردان قبلی خارج شده. گفتم : به یه شرط تو رو قبول می کنم . باید بی سیم چی خودم باشی☺️قبول کرد و به گردان ما ملحق شد. مدتی گذشت. محمد با من صحبت کرد و گفت: می خوام برم بین بقیه نیروها. گفتم : باشه اما باید مسئول دسته بشی قبول کرد👌این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد. بچه ها خیلی دوستش داشتن همیشه تعدادی از نیروها اطراف محمـــد بودن چند روز بعد گفتم محمـــد باید معاون گروهان بشی😅 قبول نمی کرد، با اصرار به من گفت: به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهارشنبه با من کاری نداشته باشی! با تعجب گفتم: چطــور با خنده گفت: جان آقای مسجدی نپرس! قبول کردم و محمد معاون گروهان شدمدیریت محمد خیلی خوب بود. مدتی بعد دوباره محمد رو صدا کردم و گفتم : باید مسئول گروهان بشی.😎 رفت یکی  از دوستان رو واسطه کرد که من این کار رو نکنم. گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از گردان بری! کمی فکر کرد و گفت : قبول می کنم ، اما با همان شرط قبلی! گفتم : صبــر کن ببینم. یعنی چی که تو باید شرط بذاری؟! اصلا بگو ببینم . بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری؟ اصرار می کرد که نگه من هم اصرار می کردم که باید بگی کجا می ری.😊 بالأخره گفت. حاجی تا زنده هستم به کسی نگو، من سه شنبه ها از این جا می رم مسجد جمکــــران و تا عصر چهارشنبه بر می گردم☺️ با تعجب نگاهش می کردم. چیزی نگفتم. بعد ها فهمیدم مسیر 900 کیلومتری دارخــوئیــن تا جمکـــران رو می ره و بعد از خواندن نماز امام زمـــان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر می گرده یکبار همراهش رفتم. نیمه های شب برای خوردن آب بلند شدم. نگاهی به محمــد انداختم. سرش به شیشه بود. مشغول خوندن نافله بود قطرات اشک از چشماش جااری بود😭 در مسیر برگشت با او صحبت می کردم. می گفت: یکبــــار 14 بار ماشین عوض کردم تا به جمکران رسیدم. بعد هم نماز روخوندم و سریع برگشتم✌️
4_505293225813082186.pdf
2.81M
💠کتاب یا زهرا (س) رو‌از دست ندید رفقا باشهیدبزرگوار همراه بشید ☺
گاه به خودٺ ایــــ🚫ـــسٺ بده... تلنگری به خود بزن و بگو خدا صبور اسٺ تو چــرا شرم نمی ڪنی‼️