eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
38.5هزار دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
6.6هزار ویدیو
243 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_سی_و_سه گفتم: +خب عزیزم رفیقای مشترکمون هستند دیگه
بعد از اینکه دوستان فاطمه از داخل اتاق اومدن بیرون تصمیم گرفتم برم پیش فاطمه. وارد اتاق که شدم دیدم خانومم هنوز داره گریه میکنه.. درو بستم و همونطور که غرق سکوت ایستاده به دیوار تکیه دادم نگاش کردم... خیلی آروم و با محبت بهش گفتم: +اشکات و پاک کن. بلند شو بیا بریم بیرون. حواسش نبوده بنده خدا !! فاطمه با صدای آروم ولی پر از خشم که معلوم بود دلش میخواد فریاد بزنه اما به زور جلوی اون آتش درونش و گرفته، گفت: _خیلی غلط کرده این حرف و زده. خیلی بیجا کرده. +من از طرف اون شوهر دوستت که نفهم تشریف داشت ازت عذرخواهی میکنم. فاطمه با غضب نگام کرد.. دیگه چیزی نگفتم.. برگشتم بیرون دیدم همه ناراحتن.. دوست فاطمه نرگس گفت: _آقا محسن ببخشید! اگر اجازه بدید ما بریم..واقعا هیچ کسی دلش نمیخواست اینطور بشه. ببخشید تورو خدا !! حلالمون کنید بابت امشب. +نه خواهش میکنم، این چه حرفیه. بدرقشون کردم همه رفتن.. برگشتم داخل خونه دیدم خانومم از اتاقش اومده بیرون وَ از شدت عصبانیت چادرش و وقتی از سرش گرفت، محکم پرتش کرد روی مبل، بعد مشغول جمع کردن ظرفای شام نیمه تموم مهمونیمون شد. یادمه اونشب فاطمه زهرا وسیله های شام و با حرص جمع میکرد! وقتی میبرد داخل آشپزخونه از شدت خشمی که داشت، ظرفارو به جای اینکه اون ساعت از شب آروم بزاره داخل ماشین ظرفشویی، با حالت غضب مینداخت روی سینک. چیزی بهش نگفتم. با خودم گفتم بزار اینطوری خودش و آروم کنه و چون کلش داغه چیزی حالیش نیست. دلم میخواست برم آرومش کنم اما خانومم خیلی به هم ریخته بود و سمتش نمیتونستم برم. رفتم نشستم روی مبل، خودم و با دیدن اخبار و تلویزیون و عوض کردن شبکه ها و... سرگرم کردم. اما خانومم همچنان مشغول لج بازی بود. همینطور ادامه داد به رفتارش تا اینکه دیگه اعصابم از سر و صدای انداختن ظرف های شام روی سینک آشپزخونه به هم ریخت. طوری که بین سر و صدای ظرفا صدای منو بشنوه، یه کمی صدام و بردم بالا بهش گفتم: + میشه کمی آروم تر ظرفا رو بزاری اونجا !!! لطفا !!! چیزی نگفت.. همچنان به کارش ادامه داد... گفتم: +تمومش کن این مسخره بازی رو ! اون یه زری زده رفته.. چرا ظرفارو اینطور میندازی روی سینک .. خب قشنگ ببر بزار یه کناری بعد یکی یکی بزار داخل ماشین ظرفشویی تا برات بشوره. به حالت قهر و عصبی گفت: _ماشین ظرفشویی خرابه ! +خب زودتر میگفتی بهم تا منم به یک بنده خدایی میگفتم که بیاد بگیره درستش کنه. اینبار به حالت مسخره کردن با عصبانیت گفت: _برو بابا ! تو اصلا خونه ای؟ هه!! تهشم میای خونه میشه این. تلویزیون و خاموش کردم، بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه، آروم بهش گفتم: +عزیزم، بهت گفتم ظرفارو آروم بزار روی اون لامصب. اینجوری میندازی ممکنه ترک برداره بشکنه... اصلا نمیخواد ظرفارو جمع کنی. خودم میگیرم جمعش میکنم بعدش برات میشورم..تو برو استراحت کن ! _نخواستم.. خودم کارام و انجام میدم. با صدای آروم بهش گفتم: +فاطمه امشب چت شده؟ چرا اینطور برخورد میکنی؟ این چندوقت چرا زودی عصبی میشی؟ چرا زودی قهر میکنی؟ چته خب؟ صداشو برد بالاتر گفت: _بابا جان! ول کن منو دیگه ! اصلا نمیخوام برای من کاری انجام بدی. خودم کور میشم چشمام و چهارتا میکنم این ظرفارو میگیرم جمعش میکنم میشورممممش.. اه! تو برو به ادارت برس تا امنیت ملیتون به خطر نیفته!! گفتم: + فاطمه جان! عزیزم.. صدات و بیار پایین. زشته بین درو همسایه. صداش و برد بالاتر داد زد گفت: _بزار همه بفهمن.. اصلا من خسته شدم.. اصلا من این جور زندگی کردن و نمیخوام.. میفهمی؟؟ محسن میفهمی حرفای من و !؟؟ نه والله! نمیفهمی !! عمرا اگر بفهمی که داخل این زندگی کوفتیه لامصب ذره ای آرامش ندارم!! میفهمی محسن؟؟ !! بهم آرامش بده بعد بیا حرف بزنیم. با دست بهش اشاره زدم آرومتر، اما مگه میشد جلوی کوهی از آتشفشان و اون لحظه گرفت.. خانومم با همون صدای بلند به حرفاش ادامه داد گفت: _پس کجاست اون همه آرامشی که شعارش رو دادی ! پس کجاست اون همه امنیتی که بهم قولش و دادی؟! من حتی توی این زندگی امنیت هم ندارم! آرامش که دیگه بخوره توی سرم. نخواستیم. اصلا حرفایی که زدی عملش کجاست؟! آرامشت و امنیتت تهش همین قدر بود؟ سرم و انداختم پایین چیزی نگفتم.. فاطمه ادامه داد گفت: _صبح تا شب برای امنیت و آرامش این مردم داری جون میکنی، اما زنت داخل خونه ت آرامش نداره ! زنت داخل خونه ت امنیت نداره! یه روز به خونمون حمله میکنن. یه روز گروگان میگیرن. یه روز برای خودت هزارتا مشکل بوجود میارن. یه روز مادرت و میدزدن ! یه روز منو میدزدن ! اگر لطف خدا نبود تا حالا همه ی ما 10 تا کفن پوسونده بودیم!! چرا همه ی خانوادت باید تاوان شغل تورو پس بدن؟ مگه ما چه گناهی کردیم؟ مگه من آدم نیستم که زندگی راحت داشته باشم؟ مگه ما جزء این مردم نیستیم؟
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_سی_و_چهار بعد از اینکه دوستان فاطمه از داخل اتاق او
گفتم: +فاطمه جان آرومتر، آبرومون توی در و همسایه رفت. خانومم چشماش و گرد کرد، با عصبانیت بیشتر گفت: _محسن دیگه نمیخوام حتی یک کلمه ازت بشنوم! اونی که الآن بایدحرف بزنه منم، نه تو! پس بزار حرفام و همین امشب بهت بگم. یه هویی سرش و با دوتا دستش گرفت. چشماش و چندثانیه بست و یه لحظه احساس کردم داره با سر میخوره زمین، گفتم: +چیزی شده؟ حالت خوبه؟ خواستم برم سمتش ببینم چی شده، گفت: _سمت من نیااا.. برو اونور. دست بهم نزن ! برو عقب! دستام و آوردم بالا گفتم: +باشه. من تسلیمم! چرا عصبی میشی؟ _ برات خیلی مهم شدم؟ +فاطمه زهرا ! تو امشب چت شده؟ اون احمق نباید این حرف و میزد.. عصبانیتت و درک میکنم. اما تو هم دیگه تموم کن این بحث و ! _دلم نمیخواد ! +الان گناه من چیه که داری باهام اینطور رفتار میکنی؟ خب منم آدمم، نگرانت میشم. سنگ که نیستم. دوست ندارم اشکات و ببینم. الآن یک ربع هست داری گریه میکنی و رنگ و روت رفته! دارم با گریه های تو متلاشی میشم. _نمیخوام چیزی بشنوم. میفهمی محسن؟؟ نمیخوام ازت چیزی بشنوم ! احساستم به درد عمت میخوره! به درد من و زندگیم نمیخوره! +ای وای برمن. واقعا خودتی فاطمه زهرا ! اینا حرفای خودته؟ _آره! دقیقا حرفای خودِ خودمه! چون بُریدم دیگه! پس ساکت باش. +چشم. من لال میشم. خوبه؟ رفتم روی مبل نشستم، مجددا مشغول دیدن تلویزیون شدم. اما فقط چشمام میدید و دلم با فاطمه بود. مخاطبان محترم خیمه گاه ولایت، نوشتن این مطالب و یادآوری خاطرات تلخ زندگیم من و به هم میریزه.. دقیقا مثل حالا که دارم براتون مینویسم! هروقت که درون ذهنم سرچ میکنم به این میرسم که سابقه نداشت خانومم انقدر بد خلقی کنه! چند دقیقه ای خانومم پشت هم حرف زد ، دادوبیداد کرد، اما دیگه صبرم لبریز شد. روم و برگردوندم سمتش، گفتم: +ببند دهنت و دیگه. یک بند داری نق میزنی. هی من هیچچی نمیگم، تو هم ادامه میدی! سرم رفت! ای بابا. بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه گفتم: +رفیقای تو اومدن اینجا. مگه من دعوتشون کردم. خودتم میدونی من با هرکسی رفت و آمد نمیکنم. ده بارم بهت گفتم جمعش کن این بساط و اما گوش ندادی ! فاطمه داخل آشپزخونه بود، همینطور که داشت کاراش و میرسید گریه میکرد و پشتش به سمت من بود... ادامه دادم گفتم: +خودتم می دونی شوهر این دوستت آدم بی فرهنگیه ! آدمی هست که دهنش چفت و بست نداره! اما خانوم همش میگن نههههه دوستانم و شوهراشون خیلی هم خوبن. خب حالا بیا تحویل بگیر. حالا خودت جمعش کن. اون دفعه خواستم جواب بعضی چرندیات شوهر دوستت و بدم اما بهم اشاره زدی، منم به احترامت زیپ دهنم و کشیدم! خب وقتی با هر خری نشست و برخواست میکنی تهش میشه همین. خیال کردی همه ی دوستات آدم حسابی هستن؟ بالای صدبار بهت گفتم فاطمه من دوست ندارم با بعضیا رفت و آمد داشته باشیم اما به احترام تو که دوست داری با این رفیقات رفت و آمد کنی دهنم و میبندم چیزی نمیگم ولی به رفیقات بگو به اون نر خرهایی که بالای سر زندگیشون هستن تذکر بدن توی جمع هایی که ما هستیم هر چیزی نگن. گفتم یا نگفتم؟ مگه با تو نیستم؟ فاطمه با عصبانیت گفت: _خب چه ربطی داره؟ +مشکل همینجاست که ربطش و تشخیص نمیدی! فاطمه تو کی میخوای بفهمی شوهر دوستت تا الان زندگی بعضیارو با همین حرفاش به هم زده؟ خیال میکنی آمارش و ندارم؟ من جای تو بودم میزدم توی دهن رفیقم تا بزنه توی دهن شوهرش که دیگه این اراجیف و نگه. وقتی این و گفتم فاطمه گلدون شیشه ای رو که کنار دستش بود گرفت و برگشت سمت من، بعدش محکم پرت کرد! مستقیم خورد به صورتم. گلدون شیشه ای افتاد پایین شکست. با غضب بهم گفت: _بی غیرت که بهت میگن.. پس تو چیکاره ای !؟ فقط برای دیگران غیرتی میشی! فقط امنیت مردم برات مهمه؟! اگر مرد بودی میزدی توی دهنش که اینطور گفت! معلومه امنیت زنت برات مهم نیست. اتفاقا رفیقای من خیلی هم خوبن! مشکل از تو هست که هر چیزی رو میبینی با عینک کاریت میبینی! نه محسن، اینجا خونه منم هست! من با هرکسی خوشم بیاد رفت و آمد میکنم. وظیفه تو هم هست به خواسته من احترام بزاری. گلدون شیشه ای خورده بود بالای ابروم و از شدت ضربه حتی چشمام درد میگرفت. چشام و بستم ، اما واکنشی نشون ندادم. باخودم گفتم بزار خانومم تخلیه بشه، چون اعصابش به هم ریخته بود. گفتم: +فاطمه، من اینطور گفتم؟ مگه گفتم با کسی رفت و آمد نکن؟ من میگم میخوام جواب چرت و پرت گویی اینارو بدم تو نمیزاری. بعد الان میگی چرا جوابش و ندادی. _برام ثابت شد بی غیرتی. +آره، جان عمت که! _باز داری با این شوخیت میری روی اعصابم. میدونی بدم میاد از این حرف! بعدشم وقتی تو هستی و جلوی چشمت یکی داره به هردوتامون چرت و پرت میگه من باید حرف بزنم!؟ مشکل از تو هست که زندگیمون انقدر گندش زده بالا. 24 ساعته داخل اداره خراب شدتون هستی.
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_سی_و_پنج گفتم: +فاطمه جان آرومتر، آبرومون توی در و
خانومم گفت: مردم شوهراشون میرن شهرستان سرکار، اما بازم هفته ای دو سه روز میان خونه!! تو داخل این تهران خراب شده هستی ولی گاهی تا یک هفته نمیتونی خونه بیای. اگر هم بیای دوساعت میمونی بعد برمیگردی! وقتی میای یا عاصف بهت زنگ میزنه یا حاج کاظم یا دیگران. حالا هم که رفتی پست جدید گرفتی افتضاح بالای افتضاح. وقتی میگم گندش در اومده یعنی این! یعنی دقیقا همین زندگی من و تو! یعنی همین جایی که الآن من و تو ایستادیم. + تموم کن این حرفارو! بزار وقتی خبر مرگم 5 دقیقه میام داخل این خونه آرامش داشته باشم. _آرامش دادی که آرامش میخوای؟ چه موقعی وقت گذاشتی به زندگیت برسی. بهت میگم ما که پولش و داریم، امکاناتش اونور مهیاست، پس بریم یه کشور خارجی برای بچه دار شدن چون اینجا نمیشه کاری کرد، این دکترها جوابگو نیستن! اما ادارتون نمیزاره.. میگه عاکف سلیمانی نمیتونه بره.. چرا؟ چون آقا اینجا باید بمونه و نمیتونه برای کارهای غیر ضروری به هر کشوری سفر کنه. چرا؟ چون اگر بره انگار امنیت بالا تا پایین این حکومت و مملکت به خطر می افته! البته حضرت آقا اونور تشریف میبرن، ولی نه برای مشکلات خودش، بلکه برای کارهای ماموریتی و بزن بزن و زخمی شدن. یادمه فاطمه وقتی این و گفته بود یه دونه با دوتا دست محکم زد به سر خودش گفت: _تهشم منه خاک بر سر باید بشم پرستارت. خوش خوشون آقا با دوستاش هست، بدبختی و زخماش برای من ! فاطمه ادامه داد گفت: _محسن من آدمم.. میفهمی؟ ده بار گفتم کنیزیت و میکنم و همه ی زخمات با من، دورتم میگردم، اما تورو خدا یه کم به فکر زندگیت باش. اما حالیت نمیشه! بخدا دیگه حالم داره از همه چیز به هم میخوره. از این زندگی و شغلت دارم متنفر میشم. درد شیشه روی صورتم بود..با این حرفا هم که اعصابم بیشتر به هم میریخت. با غضب به فاطمه نگاه کردم، رفتم یه بشقاب از روی میز گرفتم زدم زمین شکستم. فاطمه با اون همه سر و صدایی که تا چند ثانیه قبل داشت، وقتی این صحنه رو دید دیگه از ترس ساکت شد. رفتم داخل آشپزخونه روبروش ایستادم، گفتم: +تا الان طی این چندسال زندگی مشترک، حتی یکبار هم به خودم اجازه ندادم که بهت بی احترامی کنم. پس نزار اون روی سگ من بالا بیاد تا هرچی از دهنم میاد بیرون بهت بگم. تا الان هر چی گفتی چیزی نگفتم، تهش سرم و انداختم پایین جیک نزدم! ریختم توی خودم! خود خوری کردم! اما بهت اجازه نمیدم درمورد کارم، اونم کاری که قداست و شرافت داره و داخل ایران و خارج ایران خون بچه های بی گناه مردم که در همین کار بودن به روی تنم پاشیده شده، یا اینکه کنارم یا توی بغلم جون دادن، تو یا هرشخص دیگه ای بخواد بیاد درموردش هر حرفی رو بزنه. الان اعصابت به هم ریخته؟! خیل خب! قبول! من درک میکنم، اما جلوی دهنت و نگه دار فاطمه. یه صندلی کنار اوپن بود.. رفتم گرفتم و کشیدمش روی سرامیکای آشپزخونه! گذاشتم کنار خانومم بهش گفتم: +بشین. _من متهم یا جاسوس نیستم. +بهت گفتم بشین. گور پدر/مادر هرچی متهم و جاسوس. رنگ و روت زرد شده. بشین از پا میوفتی. _نمیخواد نگران من باشی. + بهت گفتم بشین فاطمه ! داری کلافم میکنی. به زور نشست روی صندلی.. روبروش ایستادم.. یه کم خم شدم دستام و انداختم روی دوتا شونه هاش، زُل زدم به چشماش.. اما خانومم روش و برگردوند. دیگه صدام و آوردم پایین، ادامه دادم بهش گفتم: +فاطمه، خیلی بی انصافی!! گفتی بهت آرامش ندادم؟ خانومم گفت: _محسن، آرامش پول و خونه و ماشین و مهمونی و لباس و کادو و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه نیست..کی میخوای اینارو بفهمی؟ همینایی که امشب اینجا بودن شوهراشون یه کارمند ساده اداری هستن..نصف امکانات زندگی منو تورو ندارن!! اما به خدا آرامش دارن. بیا ببین چجوری با هم دیگه خوشَن. من میخوام کنارم باشی. این تنها خواسته ی منه!! بَدِه ؟ خواسته ی زیادیه؟ گفتم: +تو شرایط منه بدبخت و میدونی. از طرفی هم برات چیزی کم نزاشتم.. حتی همون آرامشی که مدعی هستی من بهت نتونستم بدم. _پس چرا نمیبینم؟ گفتم: +خب باشه..من اصلا به تو آرامش ندادم.. حالا خوبه؟؟ اما تو چی؟؟ مدعی هستی که آرامش باید داد ، دادی؟ فاطمه بفهم توروخدا ! بیرون از این خونه روی من ده نوع فشار روانی هست. از صدتا سوراخ سنبه دارم کنترل میشم. یه حرکت اشتباه میکنم سه روز داخل همون اداره منو میبرن و میارن، تهش باید به عالم و آدم پاسخگو باشم. کارم هزار جور استرس داره! با این سنم نصف موهای سرم سفید شده! همش وسط عملیات و درگیری هستم. همش وسط جلسه هستم! ده جور فشارو دارم تحمل میکنم. دهنم سرویس شده! اما تو تنها چیزی که بلدی فقط حرفت اینه که بیا بیرون برو یه اداره دیگه کار کن.
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_سی_و_شش خانومم گفت: مردم شوهراشون میرن شهرستان سرک
فاطمه با حالت عصبی گفت: _آره الانم همین و میگم.. بیا بیرون برو یه جای دیگه. به همون حاج کاظم بگو برات یه جایی دیگه کار بگیره. استعفا بده بیا بیرون برو یه جایی کار کن که شب پیش زنت باشی. اصلا بیا بیرون برو وارد شغل آزاد شو !! +باشه. همین الان دارم میرم.. کاری نداری؟؟ من برم ساکم و جمع کنم. التماس دعا. _تو فقط همیشه مسخره کن. مگه کار دیگه ای هم بلدی به جز مسخره کردن؟ تا یه چیزی میشه میگه التماس دعا !! باشه برو.. التماس دعاتم برای خودت.. ماهم محتاجیم به دعا. +همین کم مونده بود با فوق لیسانس علوم سیاسی، بلندشم برم شغل آزاد کار کنم! خودتم میدونی کار کردن برام عار نیست، حتی به وقتش میرم سرچهار راه بیل میزنم. تو خیال کردی بخوام استعفا بدم و از اون نهاد بیام بیرون، من و راحت میزارن؟ تو خیال کردی به راحتی استعفا قبول میکنن اونجایی که دارم کار میکنم، بعدش بهم میگن بفرمایید برید؟ نه عزیزم.. از این خبرا نیست! جد و آباد کسی که بخواد استعفا بده رو اول از درون قبر میارن بیرون، بعدش میزارن جلوی چشمش تا استعفاش پذیرفته بشه. _خب الان یعنی چی؟ +یعنی اینکه استعفا هم بدم چندماه زمان میبره. _من کاری به این چیزا ندارم. +فاطمه، عین مردم عوام حرف نزن. سیستم به من نیاز داره. میفهمی؟ تو چه میدونی جاسوسی چیه! تو چه میدونی قاچاق ناموس این مملکت برای آشغالای شیخ نشین عرب امارات و اردن و قطر و عربستان یعنی چی؟ تو چه میفهمی نفوذی یعنی چی؟ که مسئول این مملکت هست و داره با ده کیلو ریش و پشم و عمامه و تسبیح، به خون شهدا و این مردمی که بعضیاشون از توی سطل آشغال دارن غذا پیدا میکنن خیانت میکنه. هم خودش هم انگل زاده هاش دارند خیانت میکنن! تو چه میدونی ما داریم با کی میجنگیم ! تو چه میدونی وقتی یک هفته مجبورم برم جای یه معتاد کارتن خواب جلوی خونه یکی از مافیای مخدر در سیستان بخوابم تا آمارش و به دست بیارم که جوونای مردم و بدبخت نکنه سمت اعتیاد نبره یعنی چی؟ تو میدونی من بیرون از این خونه دارم چیکار میکنم؟ بعد از چندسال زندگی مشترک امشب دارم اینارو بهت میگم. فقط نگام میکرد. ادامه دادم گفتم: +تو فقط میدونی من امنیتی هستم، اما چه میدونی برای اینکه آمار یه جاسوس و بگیری باید یک ماه زیر نور آفتاب وسط گرمای تابستون داخل محلشون نزدیک خونش بری بشینی هندونه بفروشی و شُرشُر عرق بریزی که رفت و آمدهارو کنترل کنی. تو اینارو درک میکنی؟ نه بخدا. نه تنها تو، هیچ عوام الناسی درک نمیکنه. هیچ زنی که شوهرش اینکاره باشه اینارو درک نمیکنه ! هرکسی که وسط میدون عملیات نباشه درک نمیکنه ! تو اصلا میفهمی برای اینکه آمار یه زن نفوذی رو بگیرم 13 روز توی چله ی زمستون وسط دی ماه در استان اردبیل زیر بارون و برف با دوتا پتو زندگی کردم تا بفهمم چی به چیه؟ اینارو میفهمی؟نه نمیفهمی. نه تو، نه هیچ کسی دیگه. با همه ی این تفاسیر اما وقتی خبر مرگم کارام که تموم میشه میخوام بیام خونه سعی میکنم ذره ای از مشکلات منو متوجه نشی. سعی میکنم بهت آرامش بدم، همه ی اتفاقات رو پشت درب خونه میزارم میام داخل. اما وقتی میام یه چیزی ازت میخوام اونم اینکه اینجوری گند نزنی به اعصاب من. فاطمه فقط نگاه میکرد بهم.. ادامه دادم گفتم: +بزار امشب بعد از این همه سال حرفامو بهت بزنم. فاطمه، برای اینکه داری منو با مشکلاتم تحمل میکنی، دورتم میگردم، دمتم گرم. دست و پاتم میبوسم. اما برای بار اول و آخر دارم بهت میگم، دیگه به هیچ عنوان حق نداری داخل خونمون جلوی در و همسایه صداتو ببری بالا که نخ نما بشیم. برای بار اول و آخر بود که بهت گفتم ! دفعه ی بعد این رفتارو ازت ببینم جوری دیگه باهات حرف میزنم. هرمشکلی که داری باید به من بگی! منم چشمم کور دندم نرم، چشمام و چهارتا میکنم بیشتر از این برات وقت میزارم نوکریت و میکنم! اما حق نداری شبیه کسانی که نمیفهمن و درک ندارن رفتار کنی؟ فهمیدی؟ آروم از ترسش گفت: _چشم +بار آخرتم باشه میزنی یه چیزی رو میشکنیش. اینجا خونه هست. میدون جنگ نیست. _چشم! +یه مدتم ارتباطت و با نازنین کمتر کن. چون خودشم عین شوهرش هست. همش داره مخت و شستشو میده از بچه آوردن میگه، تو هم اعصابت میریزه بهم.. تهشم میشه جریان امشبمون. سرش و به نشونه تایید تکون داد بعد بلند شد رفت توی اتاقش نشست آروم گریه کرد و خوابید. ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از خیمه‌گاه ولایت
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 @kheymegahevelayat
دوستان تعداد پیام های شما بالاست. «+99» حدود 300 پیام خوانده نشده وجود داره. لطفا صبور باشید سرفرصت در صورت لزوم پاسخگوی شما عزیزان خواهیم بود. ✅ @kheymegahevelayat
🔸روزمان را با آغاز کنیم... (دفاع همچنان باقی است... ضعف دشمن در مقابل قدرت معنوی و اسلامی ملت ایران سوره آل‏عمران (3): آيه 173 ● الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ (173) ● مؤمنان كسانى هستند كه (چون) مردم (منافق) به ايشان گفتند: بى شك مردم (كافر مكّه) بر ضد شما گرد آمده (و بسيج شده) اند، پس از آنان بترسيد، (آنها به جاى ترس) بر ايمانشان بيافزود و گفتند: خداوند ما را كفايت مى ‏كند و او چه خوب نگهبان و ياورى است. 🔸امام خامنه ای ۱۳۷۲/۰۸/۱۲ بیانات در دیدار جمعی از دانش‌آموزان و دانشجویان: ● همه‌ی دنیا، به رهبری آمریکا و شوروی، آن روز [ ایام جنگ تحمیلی]متّفق القول شدند برای این‌که ایران را در این جنگ شکست دهند و نتوانستند. این‌که مالِ تاریخ گذشته نیست. این مالِ همین چند سال قبلِ خودِ ماست. آحاد ملت ایران به چشم خودشان دیدند. مگر نبود که این دو قدرت متّحد شدند برای این‌که شاید بتوانند خوزستان را از ایران جدا کنند؟! شاید بتوانند جمهوری اسلامی را ذلیل کنند، ضعیف کنند، سرنگون کنند و نتوانستند؟! مگر غیر از این است؟! آن روز دو قدرت بودند، هر دو هم قوی، هر دو هم در قضیه‌ی ایران، متّحد و نتوانستند کاری کنند. امروز اینها چه کار می‌توانند بکنند؟! چرا می‌ترسید؟! چرا قرآن را نمی‌خوانیم که این‌قدر تکرار می‌کند: «الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایماناً و قالوا حسبنا اللَّه و نعم الوکیل.» چرا از دشمن می‌ترسید؟! دشمنِ ضعیف، دشمنِ ناتوان، دشمنی که همین امروز هم برای این‌که ایران را زیر فشار قرار دهند، دریوزگی اروپا را می‌کند. سراغ این کشور و آن کشور اروپایی می‌رود که «بیایید با ما همدست شوید، شاید بتوانیم به ایران فشار بیاوریم.» این، دلیلِ این نیست که به تنهایی نمی‌تواند فشار بیاورد؟! این، دلیل بر این نیست که این ملت عظیم، با این قدرت معنوی و اسلامی، بر قدرت مادّی او، تا به حال فائق آمده است؟! چرا فکر نمی‌کنند؟! ✅ @kheymegahevelayat
﷽ 🔸 سوال می شود که فرقه شیرازی چه فرقه ای است و چه عقایدی دارد؟ چکیده افکار این فرقه، خلاصه کردن اسلام در چهار چیز است: 1️⃣ ثواب داشتن زنی ! نتیجه: معرفی مذهب شیعه بعنوان مذهب خشونت و خونریزی در شبکه های جهانی و ذهن غیرمسلمانان 2️⃣ عزاداری پی در پی و افراطی و دائمی ایام محسنیه و کاظمیه و... نتیجه: معرفی شیعه بعنوان مذهب عزا و ایجاد دلزدگی در جامعه 3️⃣ توهین و لعن مقدسات اهل سنت نتیجه: شعله ور نگهداشتن جنگ شیعه و سنی و فتنه های مذهبی 4️⃣ مخالفت با جمهوری اسلامی و گروههای مقاومت ضد اسرائیلی. لیدر این فرقه که یک "آیت الله قلابی به اسم شیرازی است"! حتی یک جمله علیه جنایات اسرائیل ندارد و جالب است بدانید در عربستانی که همه شیعیان خود را میکشد، فعالیت این فرقه آزاد است..! ● از اینرو، این فرقه یا خوانده میشود... لطفا رسانه باشید... 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
1.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کنایه سنگین حجت‌الاسلام #حسینی_قمی، به وزیر کشور در برنامه سمت خدا ● شما سرتون و از پنجره ساختمان وزارت کشور بیارید بیرون آمار حجاب مشخص میشه همه آمارهاتون و اینجوری میدین؟؟ 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
🔸اگر هنوز اهمیت حمله به عربستان را آنطورکه باید متوجه نشده‌اید بخوانید: ● سود خالص آرامکو مساوی است با سود خالص، اپل، آلفا، گوگل و اکسون موبیل ● از هر هشت بشکه نفتی که در جهان تولید میشود، یک بشکه‌ی آن از آرامکوست. ● آرامکو، بزرگترین شرکت نفتی جهان با ارزش دو هزار میلیارد دلار است. ● ارزش سهام آرامکو پنج برابر بیشتر از بزرگترین تولید کننده نفت آمریکاست ( بود! ) ● آرامکو بزرگترین شرکت نفتی جهان است که با این حمله، ۵۰ درصد تولید این کشور متوقف شد؛ این یعنی توقف پنج درصد تولید نفت در سطح جهان! 👤 ادمین: فاتح اسرائیل ✅ @kheymegahevelayat
🔸 ترامپ: گزینه‌های زیادی درباره ایران داریم/تحریمشان می‌کنیم. باشه... تحریم کنید چون عرضه حمله نظامی ندارید. تحریم کنید چون تحریماتونم دیگه داره نفس های آخرش و میکشه. اون کسی که از این جنگ تمام عیار پیروز بیرون خواهد آمد ملت شریف و مردم عزیز ایران خواهند بود. ✅ @kheymegahevelayat
هدایت شده از یاسین عصر
📌 مصاحبه دکتر با شبکه BBC موضوع: آرامکو و مناسبت های عربستان و ایران... آیا ،ایرانی بودند؟ لینک توئیتر👇👇👇 https://twitter.com/bbcpersian/status/1174383683618295808?s=21 〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰 لینک دوم 👇👇👇👇 https://twitter.com/bbcpersian/status/1174383866942877696?s=21 🔺با فیلترشکن باز شود 🔰با ما همراه باشید👇 لینک در ایتا👇 http://eitaa.com/joinchat/787611652C944ad0e6a9 در سروش👇 https://sapp.ir/yasinasr