eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
38.5هزار دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
6.6هزار ویدیو
243 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه اینجوری بوده : وقت انتخابات که میرسه سر زدن به مدارس و مساجد و اداره ها شروع میشه ! یدفعه همه همه چی طلب گرای معتدل میشن و هم خط امام و رهبری ... ایشون آقای #جعفرزاده نماینده مجلس به اصطلاح شورای اسلامی هستند که میلیون ها تومان حقوق میگیرن.. گفته بود اگر حقوقمون کم باشه و اونوقت دزدی کردیم کسی گله نکنه. جناب، ان شاء الله سیفون انقلاب و اسفند 98 میکشیم و شما و امثال شمارو می‌فرستیم به همون چاهی که برای ممکلت و مردم حفاری کردید. ✅ @kheymegahevelayat
پیام رهبری به دکتر بشار اسد به واسطه سردار سلیمانی : می‌روید به ایشان می‌گویید مردم سوریه خط قرمز ما هستند. ✅ @kheymegahevelayat
حضور بدون تشریفات سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس در فرودگاه... ✅ @kheymegahevelayat
🔴آیت الله سیداحمد خاتمی: طلبه‌ها مواظب حریم‌شکنی در قم باشند ♦️عضو شورای عالی حوزه‌های علمیه با انتقاد از وضعیت حجاب در قم، بیان کرد: یکی از مسئولین می‌گفت، اینها اعتراف کردند، به آنها پول می‌دهند، اطراف صفائیه ساعتی قدم بزنند تا حریم بشکنند، اما طلبه‌ها مواظب حریم‌شکنی باشند، نباید حریم‌ها شکسته شود. ✅ @kheymegahevelayat
‏جفری ساکس همون مامور CIA تو غرب آسیاس که گفت جای تغییر رژیم باید نیروی همسو با سیاست هامون تو کشورها تربیت کنیم، همون که باعث فروپاشی اقتصادی آرژانتین شد، همون که 2030 رو وارد ایران کرد و ... حالا شما به مسئولی که این آدم رو برای سخنرانی دعوت میکنه به ایران، احمق میگید یا خائن؟! حاج عماد ✅ @kheymegahevelayat
5.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدانم او وسط تعزیه، چه تصویری را در این مثلا سر بریده دید که اینطور نالان شد. شاید اربابش حسین بن علی پرده ها را از جلوی چشم او کنار زد و به او چیزی نشان داد که هرکسی لایق دیدنش نبود. منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد... حسین جان. ✅ @kheymegahevelayat
✅ مُهره موساد در آشوب . 🔷 این شخص خود را روحانی و رزمنده جا زده بود. باورش خیلی سخت است که دزد، لباس پیامبر(ص) را هم بدزدد و خود را روحانی جا بزند، اما واقعیت دارد. 🔷 بدترین نفوذ ها، از جمله با همین عبا دزدی اتفاق افتاده استفرد اصلی در این تصاویر، "غیث التمیمی"، از صحنه گردانان اغتشاشات اخیر عراق در فضای مجازی است؛ در قیافه های مختلف؛ از لباس روحانی و رزم، تا صمیمت با یهودیان و ! 🔷 او در حوزه «شهید صدر» به عنوان طلبه دروس دینی تحصیل کرد. پس از سقوط صدام، به جریان صدر پیوست و از فرماندهان گروه « » بود و پس از آن به مدت یک سال و نیم در زندان آمریکایی‌ها به سر برد. 🔷 پس از آزادی از زندان، در انگلیس اقامت گرفت و تدریجا، دشمنی با مرجعیت و حوزه های علمیه شیعه را علنی کرد. 🔷 تحرکات ، از ارتباط وی با سرویس های جاسوسی و حکایت می کند. 🔷 زنی که التمیمی در کنار او نشسته، است. او عکس های متعددی در کنار برخی یهودیان و صهیونیست ها دارد. @kheymegahevelayat
🔸تصویری منتشر نشده از رهبرانقلاب، سید حسن نصرالله و شهید عماد مغنیه در کتابخانه شخصی ولی امر مسلمین جهان ✅ @kheymegahevelayat
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_دو این محدوده به وسعت ۱۰ کیلومترمربع هست که د
بعد از اینکه منطقه سبز و ترک کردم، برگشتم سمت یک نقطه امن وَ از طریق یک خط فوق العاده امن و سری با ایران ارتباط گرفتم. درخواست‌ گفتگو تلفنی با حاج هادی رو دادم... وصل شد و اومد روی خط گفت: _سلام.. زیارتت قبول. +سلام ممونم. _چرا هیچ خبری نمیدی؟ چشممون به دریافت ایمیل ها خشک شده پسر جان! معلومه چیکار داری میکنی؟ +به هیچ عنوان دسترسی ندارم به چیزی. فقط میتونم بگم منتظر تحقق پیش بینی های من باشید.. من دیگه نمیتونم بیشتر از این به کفتارها نزدیک بشم. _که اینطور.. باشه.. رفیقت که درغیاب تو پراید سفید «خونه امن 4412» در دست اون بود و مسیر داخل و مسافر میزد «مسیر داخلی پرونده رو هدایت میکرد» چندروزی رو میاد زیارت. فکرکنم تا نیم ساعت دیگه بپره و چندساعت دیگه بهت دست بده... بیا سمت همون فرودگاهی که خودت اونجا نشستی. حتما بیا استقبال مهمونت! +چشم.. فقط در جریان باشید یه انشاء مخصوص فرستادم برای شما، دریافت کردید؟ _ بله. دریافت کردم. موفق باشید. +خداحافظ. وقتی فهمیدم عاصف داره میاد عراق کلی خوشحال شدم، چون قوت بازوهام بود و دوتایی میتونستیم خیلی از کارهای مهم و انجام بدیم. با این اوضاع دیگه باید بر میگشتم سمت فرودگاه. بین مسیر به یاسر پیام دادم همچنان درموقعیت قبلی بمونه. چندساعت بعد وقتی رسیدم فرودگاه نجف، یه پیامک روی خط مربوط به عراق دریافت کردم. متن پیام: «سلام. مهمون نمیخوای؟» نوشتم: «وعلیکم! کجایی ؟ پس چرا نمیبینمت؟» نوشت: «کنار درب ورودی ایستادم.» خودم و رسوندم بهش... رفتم جلوش اما وقتی منو دید نشناخت.. چون ریش مصنوعی و موهای مصنوعی گذاشته بودم... بهش گفتم: «چطوری مهندس؟» دیدم داره نگاه میکنه و منتظر بود یه اقدامی کنم تا یه بلایی سرم بیاره! یا اینکه از اون جا دور بشه تا خطری در کمینش نباشه ! عینکم و برداشتم گفتم: +سید عاصف نشناختی منو؟! عاکف هستم. _عاکف تویی؟ رفتیم بغل هم دیگه، گفت: _لامصب این چه ریختی هست که برای خودت درست کردی؟ +داستانش مفصله.. بیا بریم داخل ماشین بشینیم. با عاصف رفتیم سمت ماشینی که در اختیارم بود.. بین راه کمی لنگ میزدم.. عاصف متوجه شد، گفت: _حاجی وایسا ببینم. ایستادم دیدم داره به پای من نگاه میکنه.. گفت: _چیزی شده؟ +نه بابا.. بیا بریم. _خب بگو. +بیا بریم.. داستانش مفصله.. الان وقت این چیزا نیست. سوییچ ماشین و دادم به عاصف، بهش گفتم: +بشین پشت فرمون. در ماشین و باز کرد رفتیم داخل نشستیم. گفتم: +از تهران چه خبر؟ _خبر که زیاده.. اما از کجاش؟ +از خونمون خبر داری؟ _آره.. چندساعت قبل از اینکه برم سمت فرودگاه و بیام اینجا، به آبجی فاطمه سر زدم. مادرت و خواهرت و خواهرخانومت همه اونجا بودن. خودت مگه تماس نداری؟ +این چندوقت نتونستم.. حدود 10 روز شده! حاج هادی هم گفته بود با خونه در ارتباط نباش. راستش دلم برای خانومم خیلی تنگ شده. شب و روز به فکرشم. _این حاج هادی مشکلش با تو چیه؟ +مهم نیست.. اما شاید بعدا فهمیدی. _تو خیلی صبرت زیاده عاکف.. من خیال میکردم در هدایت پرونده ها انقدر صبوری، اما الان میبینم همه جوره صبوری. +صبر کردم که عاقبتم شد این، حالا هم دارند اذیتم میکنن... _چرا سر و وضعت اینه؟ این چه قیافه ایه؟ بهت نمیاد اصلا! +یه سری اتفاقات پیش اومد که باعث شد کارمون به اینجا کشیده بشه ! وقتی اومدم که قیافم اینطور نبود... موقعی که رسیدم محل استقرار سوژه ها یه هویی خبر رسید باید مجددا تغییر چهره بدم ! _جالبه! +این روزا همه چیز جالبه! انقدر جالب شده که حتی برای حذف من آدم فرستادند داخل هتل تا کار و یکسره کنن! _پناه بر خدا !! تا این حد؟ +آره عاصف. تا این حد. _پس حسابی باید احتیاط کنیم! +خیلی باید حواسمون باشه! حالا بعدا میفهمی داستانش چیه! بگذریم.. خب دیگه چه خبر؟ _خبر که زیاده.. چی بگم؟ از کجا بگم؟ راستش و بخوای، این چند روز که نبودی خبر رسیده حاج هادی و حاج کاظم دو سه بار به تیپ و تار همدیگه زدن. روم و کردم سمت عاصف با تعجب گفتم: +جدی میگی؟ بازم دوباره؟ آخه برای چی؟ _نمیدونم.. ولی شنیدم سر همین پرونده بوده. +عجبا.. _اما حاج هادی تنش میخاره هاااا !! +ببین عاصف عبدالزهراء، این ساعت وَ این ثانیه وَ این تاریخ وَ این روز وَ این مکان رو به یاد داشته باش. حاج هادی بخواد همینطوری پیش بره، حاج کاظم این و میزنه از همه جا ساقطش میکنه! _مطمئنی؟ +آره.. حالا بعدا با دلایلی که مطرح میشه میفهمی. _ولی حاج هادی خیلی زرنگه هاااا.. اصلا به هیچ عنوان ،، رو بازی نمیکنه. +طبیعت ما اطلاعاتی ها همینه. نمیتونیم رو بازی کنیم. بخصوص کسانی که در ضد جاسوسی هستند خیلی نخبه هستند وَ هیچ ردی از خودشون به جا نمیزارن. هادی هم دقیقا همین. _یعنی میخوای بگی منم نخبه هستم.
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_سه بعد از اینکه منطقه سبز و ترک کردم، برگشتم
نگاش کردم، بعد از مکثی کوتاه گفتم: +آره.. تو هم اگر اون سلول های خاکستریت و گاهی اوقات خوب کار بزنی میتونی نخبه بشی.. عاصف خندید گفت: _به قول هاشم اِگزوز یک سوال فنی. +بفرما. _ته این بازی به کجا ختم میشه؟ +بازی حاج کاظم و حاج هادی؟ _آره. +نمیتونم بگم. بزار بریم ایران خیلی از حقایق روشن میشه. _حتی به منم نمیگی؟ مکث کوتاهی کردم، سرم و خاروندم، دستی به سروصورتم کشیدم گفتم: +فقط یک کلمه؟ _آره فقط یک کلمه. + باشه.. اینم از جمله سربسته.. برو بهش فکر کن. اونم اینکه ، هادی هرچی زرنگ باشه حاج کاظم ازش زرنگتره، و تا یک ماه دیگه ... _یک ماه دیگه؟ یک ماه دیگه چی؟ +نمیتونم بگم. روشن کن بریم. بحث و ادامه نده. چون قرار شد سر بسته بگم.. برای همین هست که میگم سلول های خاکستریت و به کار بنداز. _تورو خدا بگو یک ماه دیگه چی...؟ +خیلی از ورق ها بر میگرده ! عاصف هم وقتی دید بیشتر از این نمیگم اصرار نکرد.. ماشین و روشن کرد رفتیم یه جایی دور تر از فرودگاه. یه کناری پارک کرد... گفتم: +عاصف جان، باید خیلی حواست باشه. ممکنه امروز یا طی یکی دو روز آینده در مسیر هدایت این پرونده اتفاقات زیادی بیفته. _چشم. +من به سرنخ های مهمی در داخل ایران رسیدم که اگر درست و دقیق باشه ابعاد بین المللی مهمی رو داره! یه چیزی بهت میگم احتمالا هنگ میکنی. _چی؟ +افشین عزتی اصلا برای زیارت نیومده. عاصف دهنش باز موند. عین آدمی که انگار یه هویی خبر بد عزیزش و میشنوه و تعجب میکنه، دیدم داره با تعحب به من نگاه میکنه.. گفت: _ چییی؟ برای زیارت نیومده؟ +بله..برای زیارت نیومده. _جلل الخالق.. خب این اگر فرار میکرد چی؟ چندبار اطلاعات محرمانه وَ به کلی سری رو داده به سرویس های متخاصم. +تو حساب کن اگر جلوش و نمیگرفتیم چه فاجعه ای در صنعت هسته ای رخ میداد. _شما پیش بینی کرده بودید؟ +بله. در کمیته سه نفره پیش بینی چنین روزهایی رو کرده بودیم. _آخر ما نفهمیدیم این کمیتتون چه کسانی هستند. +قرار هم نیست بفهمی. خندید گفت: _باشه قبول. حالا الآن برای چی اینجاییم؟ دکتر افشین کجاست؟ نسترن کجاست؟ +سفارت آمریکا. _جان من؟ +باور کن! _به به! عجب پرونده ی پر و پیمونی. +بایدحواسمون باشه، اینا احتمالا چندروز آینده از عراق میرن. _کجا؟ +به احتمال 99 درصد آمریکا. _جووووون ! چه بازی شد! پس برای همین الان اونجا هستند. +بله درسته... چندساعت قبل، دقیقا قبل از اینکه برن سفارت آمریکا، در سفارت عربستان بودن. ما از این به بعد جنجال رسانه ای هم داریم. باید منتظر بود. +الان باید چیکار کنیم. مشخصات اون چهارتا ماشینی که نسترن توسلی و افشین عزتی رو جابجا کردند به عاصف دادم. این مابین یه چیزی به ذهنم رسید، اونم اینکه تصمیم گرفتم یاسر و از سفارت عربستان دورش کنم. فورا با یک خط امن بهش زنگ زدم.. همینطور که داشتم شماره میگرفتم به عاصف گفتم: «وقتی صحبتم شروع شد تا 30 ثانیه بشمُر. بعد از 30 باید قطع کنم.» شماره یاسرو گرفتم.. دوتا بوق خورد جواب داد.. گفتم: «مرحبا اخی.. انتقل إلى مطار أربيل بمجرد رؤيتهم اثنين..** سلام برادر. برو به سمت فرودگاه اربیل. به محض رویت شدن سوژه ها بهم خبر بده.» گفت: «إن شاء الله ، سأفعل أمرك... حتما دستور شمارو انجام میدم.» بعد از اون تماس، با خواهرِ یاسر تماس گرفتم.. جواب که داد گفت: «مرحبا... تعال کلام. *سلام. بفرمایید امرتون و بگید.» گفتم: «مرحباً يا أخت ، يرجى تركها هناك والذهاب إلى مطار السليمانية والإبلاغ عنها بمجرد رؤيتها.. **سلام علیکم خواهر.. لطفا اونجارو ترک کن، برو سمت فرودگاه سلیمانیه وَ به محض رویت شدن اون دوتا سوژه به من خبر وَ گزارش بده.» « ان شاءالله. » «خذ هذا القلم معك لأخذه... اون خودکار رو هم به همراه خودت داشته باش تا ازت بگیرم.» قطع کردم، به عاصف گفتم: +خوب گوش کن ببین چی میگم. من تا الآن دوتا مهره ی مهم رو در داخل دو فرودگاه مهم کاشتم. فرودگاه سلیمانیه وَ فرودگاه اربیل. می مونه فرودگاه بصره وَ نجف وَ بغداد. _من کجا باید برم حاجی؟ +الان بهت میگم.. بنظرم تو همین فرودگاه رو تحت پوشش قراره بده که الان کنارشیم.. فرودگاه نجف. با عبدالستار صحبت میکنم بره سمت بصره. تو نزدیک من باشی بهتره..میخوام تموم فرودگاه ها تحت پوشش ما وَ عواملمون باشه. فرودگاه نجف دستت باشه خیالم جمع هست. فرودگاه بغداد رو هم خودم تحویل میگیرم.. چون به احتمال خیلی قوی ممکنه از اون فرودگاه پرواز کنند، پس خودم در اون موقعیت بمونم بهتره. _چشم! پس من میرم به همین فرودگاهی که شما گفتید. اما یه سوال. +بپرس. _بنظرت این امکان وجود داره که اینارو از بیرون که میارن به طور ویژه وَ بدون اینکه از گیت ردشون کنند، با ماشین مستقیم ببرنشون لب پله کان هواپیما؟
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_صد_و_نود_و_چهار نگاش کردم، بعد از مکثی کوتاه گفتم: +آره
گفتم: +ممکنه.. اما چاره ای نیست.. چون ما به همین اندازه میتونیم پیش بریم. ولی نگران نباش.. بچه های ما در داخل ایران لیست سیستم تموم پروازهای عراق رو هم رصد میکنن و به امور دسترسی دارند. _بسیارعالی ! بنظرت اینا کِی ممکنه برسن؟ +هیچچی مشخص نیست.. ما یک عامل در سفارت آمریکا واقع در خاک بغداد داریم که اونم رفته ماموریت خارج از عراق. از طرفی نمیتونیم از الآن به بعد حرکت سرویس مقابل و پیش بینی کنیم. ممکنه دقیقه 90 همه چیز تغییر کنه. _پس من میرم داخل همین فرودگاه.. شما این ماشین و با خودت ببر. +آره برو.. اما این ماشین پیش خودت باشه بهتره! منم با یه تاکسی میرم سمت بغداد. پیاده شدم خواستم در ماشین و ببندم، به عاصف گفتم: +رفتی داخل فرودگاه حتما پروازهای سه ساعت اخیر و رصد کن ببین به کجا بوده.. اگر به آمریکا یا قطر پرواز داشتند، بهم خبر بده.. _بله حتما. +مواظب خودت باش.. یاعلی. از عاصف جدا شدم رفتم گوشه ای ایستادم.. شماره عبدالستارو گرفتم. از فرودگاه کشوندمش بیرون. اومد داخل خیابون همدیگرو دیدیم! بعد از مختصر سلام و احوالپرسی عکس نسترن و افشین عزتی رو بهش نشون دادم گفتم: +اسمع جيدًا ، ما أقول ، يا عبد الستار یا مجاهدة الحشدالشعبی ، أريد أن أخبرك أنه ليس لدينا الكثير من الفرص ، ويمكن أن يحدث ذلك في أي وقت. *خوب گوش کن ببین چی میخوام بگم عبدالستار ای مجاهد حشدالشعبی.. ما زیاد وقت نداریم.. ممکنه هر لحظه یه سری اتفاقاتی بیفته. گفت: _أنا جندي في إيران ، رغم أنني سني من العراق ، لكنني أضحي بحياتي من أجل الشعب الشيعي في إيران. أنا في خدمتك.. و تحت قيادتك. *من اگر چه یک اهل سنت کرد عراقی هستم اما سرباز ایران هستم و با اینکه اهل سنت هستم، اما جانم را فدای مردم شیعه ایران میکنم. من درخدمتم و تحت امر شما.. بفرمایید. با این حرفش کلی عشق کردم.. گفتم: + الله يحفظك... خدا حفظت کنه.. بعد ادامه دادم بهش گفتم: + الآن أنت تأخذ السيارة وتذهب إلى مطار البصرة. هاتان الصورتان اللتان أظهرتهما إليكم يمكن أن تأتي مع بعضكم البعض في أي لحظة.. اعتن بمكان المغادرة ، وكلما رأيته ، التقط صوراً له وأخبرني أن آخذه بنفسي.. علی فکرة اسم هذا الرجل هو أفشين الزاتي واسم المرأة المصاحبة له هو نستران توسلی.. **همین الآن فوری ماشین میگیری وَ میری سمت فرودگاه بصره..حواست به گِیت و محل خروج باشه.. هروقت سوژه ها برات رویت شدند ازشون فیلم و عکس بگیر بعدشم بهم خبر بده تا خودم و به تو برسونم. ضمنا اسم اون مرد افشین عزتی هست و اسم اون زنی هم که به همراهش هست نسترن توسلی. بعد از اینکه توجیهش کردم شماره تماس جدیدم و برای این مرحله از عملیاتمون بهش دادم.. موقع جدا شدن، یک خط امن و با یک تلفن همراه گذاشتم داخل جیبش وَ بعدش از هم خداحافظی کردیم. من رفتم سمت فرودگاه بغداد.. چند روزی اونجا مستقر بودم تا اینکه روز اربعین شد. خیلی از شخصیت های نظام ایران رو در فرودگاه میدیدم، از سیاست مدار و امنیتی و مداح و واعظ و عوام و... همه و همه اومده بودن کربلا تا در اربعین حسینی شرکت کنند. ساعت 3 بعد از ظهر به وقت عراق بود.. فوق العاده خسته بودم. اون چند روزی که در عراق بودم به سختی میخوابیدم... از طرفی آمار اینکه سوژه ها ممکن هست از کدوم فرودگاه برن و مشخص کردم و اولویت بندی کردم. ساعت از 3 عصر گذشته بود تا اینکه چشمم خورد به یک زن.. چادری بودو نقاب زده بود. منم طی اون سه روز انصافا نخوابیدم یا فقط چرت میزدم.. چشم درد شدیدی گرفته بودم.. شاید بگید مگه میشه؟ آره میشه. وقتی استرس لو رفتن داشته باشی، وقتی از ایران سیگنال های مشکوک برات ارسال بشه، مجبوری برای زنده موندنت هم که شده بیدار باشی! اما این ها رو بعدا میفهمید که چرا انقدر منو در منگنه قرار داده بودن بعضیا !!!! همینطور که بین خواب و بیداری بودم و چشام مست خواب بود اما کنترلش میکردم، راه رفتن های اون زن، خییییلی نظر منو به خودش جلب کرد. بلند شدم به طور نا محسوس رفتم دنبالش. دیدم داره میره سمت یکی از مسئولین فرودگاه، منم رفتم همون سمت. وقتی ایستاد شروع کرد به پرسیدن، از پشتش رد شدم، به صداش دقت کردم. اون زن خیلی آشنا بود... رفتم یه گوشه ایستادم و به اون زن چادری وَ اون مسئول فرودگاه پشت کردم تا منو نبینن، گوشام و تیز کردم به صدای اون زن دقت کردم. اون خانوم نقاب دار هیچ کسی نبود جز نسترن توسلی. اما تنها... پس دکترافشین عزتی کجا بود؟ نکنه کشته بودنش؟!!! وااااای. ✅ هرگونه کپی و استفاده فقط با ذکر منبع و لینک و نام صاحب اثر مجاز است. ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
هدایت شده از خیمه‌گاه ولایت
❤️ همه باهم دعای فرج حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه کنیم.❤️ 🌸إلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🌹 🌸أولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🌸ففَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🌸يا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🌹 🌸اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🌸يا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ 🌹 يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🌹 🌹یاصاحب الزمان...🌹 🌸تا نیایی گره از کار بشر وا نشود🌸 @kheymegahevelayat