خیمهگاه ولایت
🔴از ضد جاسوسی وزارت اطلاعات تماس میگیرم... ✍داستان واقعی یک پرونده ی مهم افسر ضد جاسوسی وزارت اطلاع
🔴از ضدجاسوسی وزارت اطلاعات تماس میگیرم
🔹️جلسه سوم برای تصميم گيري نهايی تشکيل شد و اعضای جلسه با اجماع، گزينه دوم را برآي ادامه کار در نظر گرفتند. مهم ترين استدلال جلسه در حمايت از گزينه دوم اين بود که اگرچه هر دو گزينه اهداف ضد جاسوسی را محقق ميکنند، اما به دليل آنکه گزينه اول مستلزم درگيری شهروند خودی در امور پرفشار اطلاعاتی است و اين کار به احتمال زياد ممکن است آرامش روانی و احساس امنيت او را در آينده با خدشه مواجه کند، از دستور کار خارج ميشود.
🔸️انتخاب گزينه دوم به اين معني بود که من به عنوان #هادی_عمليات بايد بدون پوشش، با آقای داوری ملاقات میکردم؛ دشوارترين بخش از زندگی کاری يک افسر اطلاعاتی.
🔹️هرگاه مجبور ميشدم، هويت اطلاعاتیام را افشا کنم، خود را مانند فردی با لباس زير در يک مهمانی رسمی يا خانوادگی حس ميکردم؛ احساسی وحشتناک که بارها با کابوس آن از خواب پريدهام. تصور کنيد که در يک مهمانی يا با پيژامه حاضر شويد! تصور آن هم ناراحت کننده است، چه برسد به واقعيت.
🔸️اين دشواری با در نظر گرفتن نگرانیام از داوران پايان نامه دو چندان ميشد؛ اگر اين فرد به عنوان يکي از داورهای رساله دکتری من انتخاب ميشد؛ يک فاجعه بود. چند بار خواستم از مديرم خواهش کنم که هدايت عمليات را به فرد ديگری بسپارد، اما فرصت کافی براي اين کار وجود نداشت؛ افسر حريف تا دو روز ديگر با آقای داوری ديدار ميکرد. غير از آنکه چنين تصميمی يک اقدام غيرحرفهای بود.
🔹️با اين حال، پيامدهای نامناسب اين احتمال «انتخاب آقای داوری به عنوان داور» باعث شد که موضوع را با مديرم درميان بگذارم. او احتمال را پذيرفت، اما به دليل اهميت کار، فرصت اندک، دسترسی بالای آقای داوری و لزوم ملاقات يک افسر حرفهای با او، آن را اجتناب ناپذير ارزيابی کرد. اين يعنی آنکه بايد به سرنوشت تن ميدادم؛ بالاخره من يک افسر اطلاعاتی بودم با وظايفی اداری که بايد به انجام میرساندم. به آقای داوری زنگ زدم. خود را معرفی کردم. يک نام مستعار کاملاً ناشناخته و يک عنوان شغلی تحريک آميز.
+سلام عليکم، آقای داوری؟
_بله، بفرماييد.
+بنده شکيبا هستم، از کارشناسان ضدجاسوسی واجا.
_خوشبختم، از کجا؟ (او شناختي نسبت به واجا و ضدجاسوسي نداشت).
+ضدجاسوسي وزارت اطلاعات. بنده بر سر موضوعی ميخواستم با حضرتعالی ملاقات داشته باشم.
_از کجا بدانم که شما واقعا از وزارت اطلاعات هستيد، من که شما را نمیشناسم.
+حق با شماست؛ من اين موضوع را ميتوانم به يکی از اين 2 روش حل کنم؛ يا حضرتعالی به وزارت اطلاعات تشريف بياوريد تا با هم ملاقات کنيم يا من از طريق حراست محل کار شما موضوع را هماهنگ ميکنم تا خيالتان راحت باشد...
🔸️آقای داوری با کمی تامل پذيرفت که در ستاد واجا با من ملاقات کند. بعد از ظهر همان روز در ستاد مرکزی وزارت اطلاعات پذيرای ايشان بودم. مساله را مطرح کردم. فرداي آن روز هم يک جلسه دو ساعته با ايشان برگزار شد. طی اين جلسه، وی را نسبت به ارتباط با افسر حريف توجيه کردم. اين نخستين برخورد مستقيم آقای داوری با يک افسر اطلاعاتی کشورش بود. وقتی به ستاد واجا آمد، باور نميکرد که سرويس اطلاعاتی کشورش تا اين حد صميمی و
حرفهای باشد.
🔹️اين به آن معنی بود که من کارم را به خوبی انجام داده بودم؛ انجام وظيفه حرفهای ضدجاسوسی در عين افزودن به جنبه مردمی اطلاعات. آقای داوری از آن به بعد، دست کم چند بار در کلاسهای درس خود و در جلسات مشاوره با مديران و سياست گذاران کشور، به شگفتیاش از تفاوت موجود ميان تصورات ذهنیاش از دستگاه اطلاعات با آنچه در عمل ديده بود، اشاره کرده است.
◀️به پایگاه خبری تحلیلی #خیمه_گاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff