فکر میکردم آهوئن. به لیلی گفتم:
«چه خوبه نمُردم و آهو دیدم!»، بعد فهمیدم گوزنن،
و حالا امیدوارم قبل از اینکه بمیرم، آهو ببینم.
«احتمالا وقتی، دردها حمله میکنن بهت، من خیلی دور از توئم.» بله، ولی بهم زنگ بزن عزیزم، خودمو میرسونم بهت، حتی اگه «زیرِ دردهای خودم.» باشم.
امشب مُدام زمزمه میکردم:
"یادت نره زندگی، یوقت یادت نره زندهای."
این روزها کمتر زندگی میکنم، اشکالی هم نداره،
ولی نباید به کم زیستن عادت کرد،
میدونی؟ زندگی رو باید بلعید.
ء.
آخرین ظرف رو شُستم و به مامان گفتم:
باید خودمو بتکونم مامان، تا غبارِ غم و خستگی از روی شونههام بریزه بره زیر پا! نباید شوق زندگی در من بمیره، باید معنایِ زندگی رو برگردوند. نباید لابهلای روزهای خاکستری گم شد. مگه نه؟
که گفت: حق باتوئه، نباید و باید، باید و نباید.
گاهی میترسم، از تو!
از توئی که هنوز نیامدهای و نمیشناسمت..
نکند ستارهها را فقط یک نورِ بیجانی،
در پهناییِ وسیع بدانی؟
نکند نامه نوشتن در این زمانه را،
اتلافِ وقت بدانی؟
نکند آخرینباری که شعر خواندهای،
کلاسِ سوم ابتدایی باشد؟
نکند تمامِ داراییات،
خیالکردنت نباشد؟
نکند رویا بافتن را،
احمقانهترین کار بشر بدانی؟
نکند که نشود با تو،
به فراسویِ رویاٰها رفت؟
مَحالست بتوانم کسی را دوستداشته باشم،
که از خیاٰل محروم و جهانش کوچک باشد..
سلام!
هر شروعی پایانی دارد،
و حالا پایانِ خیالخوش و پناهگاهمِ سابق هم رسید.
بعد از فرستادن این پیام، پلتفرمِ نارنجیرنگِ نامهربون را پاک میکنم. میخواهم همینجا، پیش از رفتن، از همهی شما دوستان قدیمی تشکر کنم، برای خندهها، برای دلگرمیها، برای همراهی در غم و شادیهایم. بوسه بر گونههایتان.
و اتفاقهای خوب را برایتان آرزومندم.🤍