شهید مرتضی عبداللهی❣🕊
اینجوری نگاش نکنید ها!
خیلی اقاهه ازش چیزی بخوای بت میده اونم در جا خیلی برادری در حقم کرد با اینکه تازه با ایشون اشنا شدم
عین یک کوه پشتمه عین یک برادر
نمی دونم ولی بیشتر از برادرم دوستش دارم
خیلی مهمان نوازه تا قسمش بدی
به حرمت حضرت زهرا س
به غیرتی که به حضرت زینب س داره
شک نکن به صلاحت باشه اصلا دستت رو بر نمی گردونه❤️
در کل پری روز یک چیزی از ش خواسته بودم
براش نامه نوشتم گذاشتم وسط قران فردا صبح که بیدار شده بودم خواسته ام براورده شده بود❣
برای همین میگم خیلی ماهه
در حقم برادری کرد ❤️
دعا کنید شاید روزی منو دعوتم کرد مزارش پیش خودش 😔❤️
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
@khodaaa112
#کپی❌
|خُذنےْمَعكٰ|
بسم الله الرحمن الرحیم #قسمت_یکم_ودوم کپی🚫 رمان بر اساس واقعیت نیست و صرفا تخیلات ذهنی نویسنده اس
#رمان_قلب_کوثر!
#قسمت_یکم
[این رمان واقعیت ندارد و صرفا بر اساس تخیل و خلاقیت ذهنی!]
از وقتی از آن خانه رد شدم توی فکر این
شیخ شیعه ها ابوعلی حسینی بودم
چقدر حرف هایش برایم جالب و جای سوال داشت.
این روزها موصل بیشتر از همیشه گرم هست
معذب بودم از اینکه بابا هردفعه که می خواستم بروم کتاب خانه دوستش برای مطالعه کتوب فرق و مذاهب و کلاس های دینی باید با محافظ هایی که برایم می گذاشت همراه شوم،
از این نگاه های کثیفشان متنفر بودم
می دانستم اگر به بابا بگویم، قطعا خون اشان را می ریزد با اینکه شیخ ابوعبدالله گفته است که ریختن خون چنین اشخاصی، باعث واجب شدن بهشت برای ما می شود ،اما نمی دانستم تعلل من برای چهبود؟
نمیدانم چرا حس بدی از این کار می گرفتم از توی شیشه ماشین که دودی بود و بخاطر نور آفتاب صورتم رو شیشه ماشین منعکس میشد خودم را دیدم..
بابا می گوید باید پوشییه بپوشم و تماما سراسیمه سیاه پوش باشم اما می گوید
بخاطر محافظت از جانم از این رافضی ها باید عادی بپوشم برای همین به عبا و ماسک صورت اکتفا می کردم...
چقدر دلم میخواست بروم پیش این شیخ رافضی و بگویم یعنی واقعا علی که درموردش می گفت همین است؟ ، یعنی فاطمه بنت رسول الله همین است که می گوید؟
برای رافضی ها اینروزا ایام فاطمیه بود!...
.
احساس کردم به من نزدیک تر شده
نگاه غصب آلودی به او کردم و با زبان عراقی گفتم
+ فاصله بگیر!
انگار ترسید و آن طرف تر رفت.
ماشین ایستاد
نگاهی به اطراف کردم تاجایی که چشمم می دید
خورشید بود و صحرا و خاک ها و خانه هایی که شبیه خرابه بودند تا خانه!
محافظم چند بار به در کوبید
یک خانومی کاملا پوشیده در را باز کرد
نمیدونم در گوشی چه چیزی بهم دیگر گفتند
محافظم برگشت توی ماشین گفت
+خواهر پیاده شو
من هم پشت سرش رفتم
داخل خانه که رفتیم من را به زیر زمین راهنمایی کرد
حدود ۱۵ خانوم
نشسته بودند شیخ ابو عبدالله مثل همیشه کتاب ابن تمیمه دستش بود!
و یک چفیه قرمز عربی انداخته بود سرش و نشسته بود روی منبر...
سلام کردم و نشستم.
یک اتاق که خیلی گرم بود..
و شبیه به خرابه بود
نگاه به خانوم های اطراف کردم. هر کسی دفتر و مداد دستش بود و سخن های ابو عبدالله را می نوشت...
منکه حافظه خوبی داشتم همه اشان را به یادم می سپردم...
هم برایم سخن هایش مبهم بودو هم جای سوال!
موضوع درمورد شرک بود!
با حرارت خاصی حرف می زد و دائم دین این رافضی ها را می برد زیر سوال!...
یکمی مکث کرد و گفت:
_اگر سوالی مجاهدین دین خدا دارین بپرسید
همه سکوت کرده بودند
من با تمام احترام دستم را بالا برد گفتم
+ ببخشید شیخ، می توانم سوالی بپرسم ؟
روی من زوم شد، با تعجب نگاهم کرد و درحالی که داشت کتابی که در دست داشت را ورق می زد
گفت
_دختر کی هستی و از کجا می آیی ؟
+از موصل ، دختر شیخ ابوابراهیم هستم
سرش را بالا اورد و لبخندی زد گفت
_ اهلا و سهلا به به...
همه نگاهشان به من بود، یعنی بابا انقدر معروف و محبوب هست؟
یکی از دخترا ها آرام درگوشم گفت
_ قسمت می دهم به قرآن بگو پدرت برایمان دعا کند!
با تعجب نگاهش کردم!
و نگاهم را بردم سمت شیخ که گفت
_سوالت را بپرس دختر ابو ابراهیم!
+ کتاب التوحید را کامل خواندم! شما گفتین که زیارت قبور شرک هست!... ولی توی شیوخ ما زیارت بینان گذار این دین خلافت اسلامی را که محمد بن عبد ابووهاب هست را به شدت تشویق می کنید آیا این شرک نیست ؟
انگار عصبی شده بود هَم هَمه ایی میان خانوم ها به پا شد از شدت عصبانیت دستش را محکم به دسته ی منبر زد و با عصبانیت خاصی گفت:
_ساکت!،
و رو کرد به با انگشت اشاره اش به سمت آورد گفت
_ و تو که حرمت محمد بن عبد ابوهاب را زیر پا گذاشتی و احترام این مجلس توحیدی را نگه نداشتی برووو بیرون!
بعد نگاهی به محافظ جلوی در کرد گفت:
_ تا خانه اش همراهی کن و به ابو ابراهیم بگو که چه اتفاقی افتاد!
از جایم بلند شدم
پایم را که از در بیرون گذاشتم گفت:
_فکر نمی کردم شیخ ابراهیم با این همه محبوبیت و سلوک و صلابتی که دارد فرزندش که از گوشت و خون او است چنین عاری را به وجود آورده!
نمی خواستم حالا که اینطوری به پدرم بی احترامی کرد ساکت شوم ایستادم گفتم
+ رسول ص که جانم فدایش شود در مکتبش چنین چیزی رخ نمی داد و تاجایی که مطالعه کردم با خوش رویی شبهات مسلمین را پاسخ می داد
خداحافظ
سوار ماشین شدم...
اعصابم بهم ریخته بود، حس تنفر به او داشتم،
توی افکارم بودم که یاد آن مرد افتادم شیخ رافضی ابوعلی حسینی نمی دانم چرا چهره رافضی ها آرامش خاصی داشت،
اینها که کافر هستند چرا....
شاید از سحر و جادو استفاده می کنند.
قرآن را از کیفم در آوردم و شروع کردم به تمرین باید حفظ می شدم!..
#کپی🚫
[ @khodaaa112±∞ ]