بسم رب النور...🌱
🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊
🌿 رمــ🕊ــان مینویاو
🌿 به نویسندگی بانوماهطلعت
🌿فصل دوم
🌿 قسمت #چهل_و_نهم
«کپیبدونذکرنامنویسندهحراممیباشد!»
- تیام غر نزن دیگه! اینو بگو ببینم! نفهمید واسه چی شماره رو میخوای که؟
+ از زیر زبونم کشید!
با حالت زاری گفتم: تیام! من که گفتم لو نده!
+ حامد من که سر از کار های عجیب غریب تو در نمیارم! از یه طرف واسه یه شماره تلفن ما رو تو هوای گرم کشوندی بیرون حالا هم که میگی چیزی نفهمه! دیوونه اینطوری که بهتر شد!
- میشه به من بگی چیش بهتر شد؟!
+ اینطور که از ظاهر مینو معلوم بود انگار دل اونم پیشت گیره!
- اینطوری میگی که دل منو آروم کنی؟!
+ نه جون مامان! راست میگم!
[پایانفلشبک]
با صدای باز شدن در ریشه ی افکارم پاره شد و چشم دوختم به تیام!
- چه زود اومدی!
+ زود؟! یک ساعت و نیم شد!
- واقعا؟!
سر به نشانه ی تأیید تکون داد!
انقدر غرق افکارم شده بودم که اصلا متوجه ی گذشت زمان نشدم!
••🕊••🕊••🕊••🕊••
••مینو••
در خونه رو باز کردم و وارد شدم!
عجیب بود در ساختمون و حیاط قفل نبود ولی بابا هم خونه نبود!
پا تند کردم به سمت پله ها و از پله ها رفتم بالا!
در اتاق رو باز کردم و وارد شدم و در رو بستم!
دست بردم به سمت چادرم تا درش بیارم که با بلند شدن صدای در دست از کار کشیدم!
بفرماییدی گفتم که بابا در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد!
- سلام بابا! کِی اومدی؟
× سلام بابا! یه نیم ساعتی میشه!
- آهان خسته نباشید!
دست بردم تا چادرم رو در بیارم که بابا گفت: درش نیار!
سؤالی نگاهش کردم که ادامه داد: مهمان داریم!
- مهمان؟!
بابا کنار رفت که احسان از پشت بابا اومد بیرون و با رویی باز گفت: سلام دختر عمو!
پس برگشته ایران!
ادامهدارد...
کپیباذکرنامنویسندهآزاد...
🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊
درپناهحق🍃