محبوبِ من!
ما باید زیر آسماٰن پنبهایِ شب مینشستیم و درکنار یکدیگر به چای خوردن مشغول میشدیم
و فراموش میکردیم که جهاٰن چقدر بیرحم است..
اما محبوبِ من ، اینک من ، تنها زیر این آسماٰن پنبهای ایستادهام
و اشک در چشمانم حلقه میزند ، که چرا ندارمت؟
محبوبِ من ، جایت در قلبم درد میکند..
[بماند به یادگار از آسماٰن پنبهای ، به وقت یکم شهریور صفر سه]
عزیزم
عزیزم
عزیزِ جانم
این را بدان ، من
من بی تو..
بی تو خسته ام
بی تو پوچم
بی تو...
اصلا بی تو ، مگر منی هم وجود دارد؟
هدایت شده از تَــحَنُّث|𝐓𝐚𝐡𝐚𝐧𝐨𝐬
آنچنان تنگ شده قلب من از دوری تو
که اگر دست به قلبم بزنی میمیرم !