به زور میتونم پلکهام رو ببندم
به چند ماه پیش فکر میکنم
به سختیها ، به گذشته
به آدمهایی که از دست دادم و ازشون متنفر شدم
به بزرگ شدنم توی همین چندماه
به از دست دادن هام..
کاش میشد خاطرات رو پاک کرد
از همه جای ذهن و زندگی . .
از وقتی که یادم میاد
با ششماههی رباب طور دیگهای بسته بودم
هرجا اسمی از علیاصغر میومد اشکای منم روونه میشد
احساس میکردم مظلومترین شهید کربلاست
از اول محرم بچهی کوچیک میبینم گریه میکنم
شیر میبینم گریه میکنم
گریه بچه میشنوم گریه میکنم
من هرچیزی که به ششماههی رباب داشته باشه و ببینم گریه میکنم..
شاید برای همین توی بیو نوشتم دلدادهی شش ماهه: )
باغ خرمالو؛
هیئتای صبح آیت الله حق شناس و نفس گرم آقای حنیف طاهری و ..
دیگه چی میخوام از این دنیا :)))