داشتم غرغر میکردم
که یهو سرمو پایین آوردم و با موجودی رو به رو شدم که با چشمهای بادومی داشت نگاهم میکرد و میخندید
من مردم برای این صحنه :)))))
حقیقت رو بخوام بگم
این یک ماه و اندی ، سخت گذشت
دردهای جسمی ، بالا پایین شدن هورمونها ، شب بیداری و رسیدگی به بچه
اما مادری کردنم از جایی شروع شد که پذیرفتم من پناهم
پناه دختری که توی بغلمه و من دنیاشم ؛
از جایی شروع شد که یاد گرفتم قوی باشم ، نه برای خودم
بلکه برای دخترم
مادری کردن سخته ، اما با تمام سلولهای تنم دوستش دارم
و اگه برگردم عقب ، دوست دارم بازهم مادر بشم
مادرِ همین دختر :)🤍
وقتی هنگام خواب به قفسهی سینهی کسی نگاه میکنید
تا از صحت او مطمئن شوید
در واقع شما بیچارهی او هستید: )
«کاش میتوانستم بعضی لحظهها را در میانِ دستمالهای ابریشمی بپیچم و تا ابد نگهشان دارم.»
باغ خرمالو؛
عاشق این ساعتم هوای قبل از طلوع ، شهر ساکت ، آسمون آبی و ماچیدنی ، هوای خنک
و همیشه دلم میخواد این ساعت برم بیرون ، به اطرافم نگاه کنم و چشمام قلبی بشه
دستشو گذاشت روی قلبم و گفت
چقدر داری سخت میگیری ، قلبت اذیتها
لبخند کمرنگی زدم و گفتم
عاقبت سنگینی خاطراته ، عاقبت درد دل نکردن . .
ولی سختترین لحظه برای من
وقتی بود که فهمیدم باید از خودگذشتگی کنم
تا بتونم دوم بیارم. .