#قسم_دروغ ۱
وقتی مجرد بودم هیچ علاقه ای به ازدواج نداشتم اتفاقا خیلی هم از ازدواج بدم میومد و اصلا درک نمی کردم چرا ادم باید ازدواج کنه وقتی که میتونه مجردی زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره ادم وقتی مجرده راحته و دغدغه ای نداره با خودم می گفتم اونی که ازدواج میکنه حتما یه کمبود بزرگی توی زندگیش داره وگرنه برای چی باید ازدواج کنه ما خودمون به تنهایی کاملیم و به کسی نیازی نداریم در کل ادمی بودم که علاقه ای به ازدواج نداشتم بارها و بارها مادرم بهم میگفت فکرت اشتباهه و ادم با ازدواج کامل میشه اما من گوش نمیدادم مادرم میگفت ازدواج سنت پیغمبره ادم کامل میشه و میفهمه چطور باید جای دو نفر زندگی کنه
اما من بخاطر سن کمی که داشتم اصلا حرفهاشو قبول نمیکردم
خانوادم از این عقیده من خبر داشتن و اصرار زیادی هم روی ازدواجم نذاشتن هر خواستگاری میومد مامانم بهم میگفت تو هنوز به درک درستی از ازدواج نرسیدی و نباید شوهر کنی برای همین جواب منفی میدم منم از این کار مامانم راضی بودم تا اینکه پسر عموم اومد خواستگاریم و بابام معتقد بود که نباید به برادرش جواب منفی بده میگفت دلش میکشنه و روابط خانوادگی بهم میخوره بعد از خواستگاری پسرعموم ورق بزگشت و یک شبه نظر خانواده ام عوض شد
دیگه بعد از اون خانواده ام سعی کردن انواع فشارها رو بهم بیارن که باید جواب مثبت بدی و زنش بشی
ادامه دارد
کپی حرام
#قسم_دروغ ۲
خودمم این مدت به ازدواج فکر میکردم و دست از اون افکار بچه گانه ام برداشته بودم اما اصلا علاقه ای به پسر عموم نداشتم حالم ازش بهم میخورد ولی بابام بهم می گفت اگر با نه گفتن تو داداشم ازم ناراحت شه چی؟ نمیخوام بخاطر تو بین ما فاصله بیافته تو که اول و اخر شوهر میکنی خب زن همین شو
نمیخوام جواب منفی تو باعث بشه که بین من و برادرم اختلاف بشه برای من تو باید جواب مثبت بدی
گفتم بابا این قدش کوتاهه چاقه شغل درست حسابی هم نداره
بابام برگشت گفت مگه وقتی منو مادرت ازدواج کردیم من شغلی داشتم یه چند سال که زندگی کنی همه چیز دستت میاد
هرچقدر من التماس کردم که ازدواج نکنم پدر مادرم کوتاه نیومدن و آخر اونا بودن که برنده شدن و من مجبور شدم به ازدواج با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و ازش یه نفرت کمی هم داشتم بالاخره به هر زور و ضربی بود ما رو به عقد هم در آوردن روزگارم سیاه بود اصلا از این آدم خوشم نمیومد خونمون که میومد خودمو قایم می کردم و ازش فراری بودم
اما عاقلانه نرین کاری که کردم این بود که موقع عقد یه شرط باهاش گذاشتم گفتم باید بذاری برم کلاس آرایشگری اونم موافقت کرد میگفت شاید این کار باعث شه به چشمت بیام و بفهمی دوستت دارم و این تنفرت رو کنار بذاری
دلم براش میسوخت واقعا هیچ علاقه ای بهش نداشتم دقیقا عین جن و بسم الله بودیم هر چقدر بهم نزدیک میشد من بازم فرار میکردم و حتی دلم نمیخواست تو جمع های خانوادگی ثانیه ای کنارش بشینم
ادامه دارد
کپی حرام
کلید خوشبختی🇮🇷
#قسم_دروغ ۲ خودمم این مدت به ازدواج فکر میکردم و دست از اون افکار بچه گانه ام برداشته بودم اما اصلا
#قسم_دروغ ۳
بالاخره با هزینه بابام رفتم کلاس آرایشگری به بابام گفتم هرچی التماست کردم به حرفم گوش نکردی منو دادی به کسی که ازش بدم میاد عیب نداره ولی حداقل توی این زندگی که برام ساختی حمایتم کن
بابام با ناراحتی گفت فکر میکردم عقد که کنید مهرش به دلت میافته و خوشبخت میشی منو ببخش بابا تا روزی که زنده ام هر کاری بتونم برات انجام میدم
بعد از اینکه دوره ارایشگریم تموم شد به بابام گفتم برام یه مغازه آرایشگری بزن اینجاهام که کسی نیست منم سرگرمم بابام مخالف بود ولی بعد که اصرارهای منو دید قبول کرد انگار خودشتم میدونست که پسر عموم پرد زندگی نیست و من باید خودمو بالا بکشم
بابامم کوتاه اومد یه مغازه کوچیک داشت زد به نام من می گفت اینم به جای اینکه من به زور شوهرت دادم تو هم برو توش کار کن
من اوایل آرایشگر آنچنانی نبودم ولی چون تو منطقمون فقط من بودم مشتری های زیادی داشتم و خیلی زود اسمم همه جا پیچید و مردم اومدن سراغ من
کم کم کار دستم اومد راه افتادم و شروع کردم به کار کردن فهمیدم چی به چیه تمرین می کردم کارم روز به روز بهتر می شد مشتریامم بیشتر میشدن یهو خانواده ها گفتن باید عروسی کنیم بعد از عروسی بازم علاقه ای به شوهرم نداشتم ولی همون مغازه باعث شد که من بتونم خودمو پیدا کنم مطمئن بودم که اگر بخوام با این آدم زندگی کنم و سرکارم نرم از تنهایی دغ میکنم این مغازه باعث شده بود که من تا حدودی حواسم پرت بشه و به آرامش برسم
زندگی با پسر عموم برای من کابوس بود ولی هر جوری که بود با هم زندگی کردیم و کنار اومدیم تا بالاخره پسر بزرگم به دنیا اومد توی مدتی که ازدواج کرده بودیم هیچ وقت ندیدم که شوهرم سرکار بره از صبح تا شب توی خونه نشسته بود اوایل خرج زندگیمون رو از هدایای ازدواج دادیم و بعد دیدم شوهرم اصلا به روی مبارک خودش نمیاره که باید بره سرکار و بعدش مخارج افتاد گردن پدرشوهرم یا همون عموم
ادامه دارد
کپی حرام
کلید خوشبختی🇮🇷
#قسم_دروغ ۳ بالاخره با هزینه بابام رفتم کلاس آرایشگری به بابام گفتم هرچی التماست کردم به حرفم گوش ن
#قسم_دروغ ۴
انصافا پدر شوهرم خوب خرج مارو میداد و اصلا کم نمیذاشت هر چی میخواستم داشتم گاهی حتی بیش از حد هم خرج میکرد شوهرمم برای خودش میچرخید و هیج کاری نمیکرد از صبح که بیدار می شد می نشست دم در خونه چهار تا مرد هم میومد کنار خودش جمع می کرد و حرف میزدن هیچ کاری انجام نمی داد یه وقتها لجم می گرفت می گفتم واسه چی تو همش بیکاری ببین مردای مردم صبح میرن سرکار شب میان
اونم محلم نمیذاشت میگفت همین که میذارم این سرکار بری یه پولی برای خودت دربیاری همون برات بسه پررو نشو و صدات در نیاد فکر نکن خبریه
دیگه منم این سبک زندگی رو پذیرفته بودم متاسفانه پدرشوهرم که میشد عموم فوت کرد و اوضاع مالیمون مثل قدیم نبود دیگه عموم نبود که بهم کمک مالی کنه هر روز کارمو توسعه می دادم و تلاش پیکردم مشتری هان بیشتر بشه و درامدم بره بالا هر کاری میکردم که پول در بیارم نمیخواستم کمبودی داشته باشیم تو این چند سال خدا بهمون سه تا بچه داده بود و خداروشکر میکردم که سالم هستن و تمام تلاشمو میکردم که کمبودی نداشته باشن
دنیای من شده بودن این چندتا بچه که بخاطر مخارجشون حتی تا اخرین روز بارداریمم کار میکردم اگر زنده بودم کاری میکردم یا حتی تلاشی میکردم فقط و فقط بخاطر بچه هام بود
ادامه دارد
کپی حرام
کلید خوشبختی🇮🇷
#قسم_دروغ ۴ انصافا پدر شوهرم خوب خرج مارو میداد و اصلا کم نمیذاشت هر چی میخواستم داشتم گاهی حتی بیش
#قسم_دروغ ۵
تنها ایراد بزرگی که داشتم این بود قسم زیادی میخوردم فرق نداشت راست یا دروغ قسم میخوردم
به مرور زمان بخاطر شغلم که مشتری های بیشتری گیرم بیاد و کاری کنم که اسمم بیشتر بچرخه شروع کردم قسم به دروغ خوردن که کارم حرف نداره و با خارجی ها رقابت میکنم و این حرفها اکثر مشتری هامم خیلی ساده بودن و باور میکردن کم کم اسمم همه جا پیچید خیلی از کارهای ارایشگری رو بلد نبودم و کلاسم نمیرفتم با دیدن چندتا کلیپ و تمرین روی مشتری ها که میگفتم به صورت حرفه ای بلدم اما نبودم به مرور روی مردم انقدر خراب کاری میکردم تا یاد میگرفتم
کم کم شرکع کردم کنار ارایشگری لوازم ارایشی هم میفروختم جنس تقلبی میاوردم و به اسم اصلی و با قیمت چندبرابری به پردم میفروختم و مدام جون بچه هام رو قسم میخوردم
خودمم ی وقت ها متوجه میشدم کارم اشتباهه اما عادت کرده بودم و دست خودم نبود تا ی چیزی میشد برای اینکه حرفمو باور کنن و اعتمادشونو جلب کنم دروغ میگفتم و اکثر مواقع هم موفق میشدم و همه حرفمو باور میکردن
چندباری مادرم بهم تذکر داد که منم بهش گفتم این چه حرفیه؟ وقتی منو به زور شوهر دادی فکر اینجاشو نکرده بودی؟ اصلا برات مهم نبود که من چقدر سختی میکشم
ادامه دارد
کپی حرام
کلید خوشبختی🇮🇷
#قسم_دروغ ۵ تنها ایراد بزرگی که داشتم این بود قسم زیادی میخوردم فرق نداشت راست یا دروغ قسم میخوردم
#قسم_دروغ ۶
ناراحت گفتم به من دروغ نگو من خوب میدونم ی بلایی سرش اومده
نفس عمیقی کشید و گفت کی بهت گفته من سپرده بودم تو حبر دار نشی
محکم پرسیدم چی شده؟
سعی داشت اروم باشه گفت هیچی تو قصابی خواسته گوشت با دستگاه خورد کنه دستش خیلی عمیق بریده برای همین بردنش اتاق عمل الانم تازه اوردنش بیرون و حالش خوبه خودتو نگران نکن
ناخواسته صدام بالا رفت و گفتم مگه میشه نگران نشم؟ چرا ی چیزی میگی که نمیشه من
سعی داشت دلداریم بده ولی من گوشیو قطع کردم و یادم افتاد سعید داره تقاص کارای منو پس میده
خیلی دلم شکست همونجا و همون لحظه دستامو رو به اسمون گرفتم گفتم خدایا من دیگه حتی برای حرف راست هم قسم نمیخورم چه برسه به دروغ
خداروشکر که پسرم چیزیش نشد بعد از اون اتفاق من قسم خوردم رو ترک کردم و برکت و روزیم توی زندگی رو دیدم و از خدا ممنونم و همیشه شکرش میکنم که بهم فرصت توبه داد
پایان
کپی حرام
#قسم_دروغ ۱
وقتی مجرد بودم هیچ علاقه ای به ازدواج کردن نداشتم اتفاقا خیلی هم از ازدواج بدم میومد و اصلا درک نمی کردم که چرا بعضیا ازدواج میکنن با خودم می گفتم اونی که ازدواج میکنه حتما یه کمبود بزرگی توی زندگیش داره وگرنه برای چی باید ازدواج کنه ما خودمون به تنهایی کاملیم و نیازی نداریم کسی وارد زندگیمون بشه
خانواده ام از این عقیده من خبر داشتن و اصرار زیادی هم روی ازدواجم نداشتن تا اینکه پسر عموم اومد خواستگاریم، موقعیت خوبی داشت دیگه بعد از اون بود خانواده ام سعی کردن راضیم کنن انواع فشارها رو بهم میاوردن که باید جواب مثبت بدی
اصلا علاقه ای به پسر عموم نداشتم حالم آزش بهم میخورد ولی بابام بهم می گفت اگر با نه گفتن تو به برادرزاده ام داداشم ازم ناراحت شه چی؟ نمیخوام جواب منفی تو باعث بشه که بین من و برادرم اختلاف بیافته تو باید جواب مثبت بدی داداشم مگه ازم چی خواسته؟
اصلا دلم نمیخواست زنش بشم گفتم این قدش کوتاهه چاقه شغل درست حسابی هم نداره ازدواج با این باعث نابودی اینده منه
بابام خیلی جدی گفت مگه وقتی منو مادرت ازدواج کردیم من شغلی داشتم یه چند سال که زندگی کنید قلق زندگی میاد دستت
هرچقدر من التماس کردم که ازدواج نکنم خانواده ام مخصوصا بابام کوتاه نیومدن دست آخر اونا بودن که برنده شدن و من مجبور شدم به ازدواج با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم ازش یه نفرت زیادی هم ازش داشتم
ادامه دارد
کپی حرام
#قسم_دروغ ۲
بالاخره به هر زور و ضربی بود ما رو به عقد هم درآوردن روزگارم سیاه شد اصلا از این آدم خوشم نمیومد
خونمون که میومد خودمو قایم می کردم تا اینکه صداش در اومد و همه فهمیدن و مجبورم کردن وقتی میاد به استقبالش برم منم براش شرط گذاشتم شرط اولم این بود که باید بذاری برم کلاس آرایشگری
اونم چون همه تو کلاس خانم بودن موافقت کرد با هزینه بابام رفتم کلاس آرایشگری به بابام گفتم هرچی که گفتم شوهرم نده به حرفم گوش نکردی منو دادی به کسی که ازش بدم میاد نه قیافه داره نه پول درست حسابی حتی یه شغل هم نداره ولی حداقل برام یه مغازه آرایشگری بزن اینجاهام که کسی نیست منم سرگرمم هم یه آرایشگاه تو این منطقه هست
بابام مخالف بود ولی بعد که دید من خیلی اصرار می کنم و بهم ظلم شده و به زور زن پسر عموم شدم و خودشم میدونه آدم نالایقی هست و مرد زندگی نیست کوتاه اومد یه مغازه کوچیک داشت زد به نام من گفت اینم به جای اینکه من به زور شوهرت دادم تو هم برو توش کار کن
من اوایل آرایشگر آنچنانی نبودم ولی چون تو منطقه مون فقط من بودم مشتری های زیادی داشتم و خیلی زود اسمم همه جا پیچید و مردم از همه جا میومدن سراغ من
کم کم قلق کار دستم اومد و دستم راه افتاد شروع کردم به کار کردن فهمیدم چی به چیه تمرین می کردم کارم روز به روز بهتر می شد مشتریامم بیشتر میشدن
ادامه دارد
کپی حرام
#قسم_دروغ ۳
خانواده ام گفتن باید عروسی کنید دیگه بسه هر چی عقد موندید
با اینکه بازم مخالف بودم اما کسی اهمیتی نداد و برامون عروسی گرفتن بعد از عروسی بازم علاقه ای به شوهرم نداشتم ولی همون مغازه باعث شه که من بتونم خودمو پیدا کنم مطمئن بودم که اگر بخوام با این آدم زندگی کنم سرکار هم نرم از تنهایی دق میکنم همون مغازه کوچیک باعث شده بود که من تا حدودی حواسم پرت بشه و به آرامش برسم و مشغول باشم
این زندگی با پسر عموم برای من کابوس بود ولی هر جوری که بود با هم زندگی کردیم و کنار اومدیم تا بالاخره پسر بزرگم به دنیا اومد توی مدتی که ازدواج کرده بودیم هیچ وقت ندیدم که شوهرم سرکار بره از صبح تا شب توی خونه بود اوایل خرج زندگی رو نمیدادم تا وقتی که عموم فوت شد تا اون موقع عموم هزینه های زندگی مارو میداد اما وقتی فوت کرد دیگه ما خرجی نداشتیم منم منتظر بودم شوهرم کاری کنه ولی اصلا به روی مبارک خودش نمیاورد انگار نه انگار که باید خرج خونه رو بده
از صبح که بیدار می شد می نشست دم در خونه چهار تا مرد هم میاورد کنار خودش جمع می کرد هیچ کاری انجام نمی داد یه وقتا لجم می گرفت می گفتم واسه چی تو همش بیکاری ببین مردای مردم صبح میرن سرکار شب میان
اونم محلم نمیذاشت میگفت همین که میذارم بری اریشگاه یه پولی برای خودت در بیاری از سرتم زیادیه
منم دیگه این سبک زندگی رو پذیرفته بودم تلاش میکردم که هر حوری شده هر روز کارمو توسعه بدم اما یه اخلاق بدی داشتم قسم دروغ زیاد می خوردم هر مشتری که برام میومد بهم می گفت ارزونتر بگیر
ادامه دارد
کپی حرام
#قسم_دروغ ۵
خبر اتفاقی که برای پسرم افتاده بود عین بمب تو محله مون پیچید و همه خبر دار شدن مدتی گذشت تا اینکه یکی از خانمایی که میومد پیشم برای کارای اصلاح بهم گفت یه چیزایی شنیدم چی شده؟ شاید ناراحت بشی اما بهتره از خودت بپرسم مردم ممکنه حرف در بیارن یا حتی از حرف کم و زیاد کنن از خودت بپرسم بهتره پسرت چی شده؟ یه چیزایی شنیدم خیلی جا خوردم و نگرانش شدم
اروم بهش گفتم هر چی شنیدی درست بوده پسرم قلبش انژیو شد خیلی روزای بدی داشتم دلم میخواست من جای پسرم باشم خیلی برام سخت گذشت ای کاش میفهمیدم تقاص کدوم گناهم بوده که اینجوری عذاب بکشم همش میگم خدایا مگه من چیکار کردم
اروم و شمرده لب زد ناراحت نمیش اگر بگم؟
گفتم نه بگو اگر واقعا من کاری کردم بگو که حداقل تکرارش نکنم
اروم گفت انقدر که قسم دروغ میخوری تو فکر می کردی که مردم متوجه نمیشن اتفاقا همه میفهمن قسم به دروغ همینه برمیگرده به آدم
اون روز از حرفش ناراحت شدم ولی به رو نیاوردم اما دیگه تحویلش نگرفتم و خودشم فهمید و زود رفت
وقتی شب به خونه برگشتم نشستم و فکر کردم تا ببینم حرفی که مشتریم زد درسته یا نه
وقتی خوب دقت کردم دیدم بله من فکر میکردم که مردم متوجه نمیشن اما همه حواسشون جمع بوده و میفهمیدن فقط به روم نمیاوردن تا اینکه این زن مستقیم بهم گفت
ادامه دارد
کپی حرام
#قسم_دروغ ۶
درسته که ناراحت شدم و انتظار نداشتم که کسی انقدر راحت به روم بیاره اما برام شد یه تلنگر که حواسم رو بیشتر جمع کنم
از اون روزی که اون خانم بهم اون حرفها رو زدم حواسم جمع بود دیگه دل به زندگیم دادم نمیخواستم پسرم بیشتر از این متوجه بشه که من علاقه ای به پدرش ندارم حداقل کاری که میتونستم انجام بدم این بود که فضای خونه رو اروم نگهدارم
از اون روز به بعد سعی کردم یه ادم جدید بشم و شدم حتی برای حقیقت هم دیگه قسم نخوردم ارزش هیچی بیشتر از سلامتی پسرم نبود
الان چند سال گذشته و دیگه من قسم نخوردم حتی برای حقیقت الان هم اطرافیان و مردم بهتر حرفمو باور میکنن هم خودم ارامش بیشتری دارم برکت هم توی زندگیم بیشتر از قبل شده
خداروشکر میکنم درسته که اتفاق بدی برای پسرم افتاد اما حداقل خیالم راحته که متوجه اشتباهم شدم و قبل از اینکه بار گناهم بیشتر بشه و تقاص بدتری بخوام پس بدم متوجه شدم و جلوش رو گرفتم از خدا میخوام به من خانواده ام و همه مردم کشورم سلامتی بده
پایان
کپی حرام