eitaa logo
کلید خوشبختی🇮🇷
3.1هزار دنبال‌کننده
16.7هزار عکس
6.6هزار ویدیو
32 فایل
ناشناس صحبت کن وداستان زندگیتو برام بفرست 👇👇 https://harfeto.timefriend.net/17095372560219 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2 ⛔️کپی از داستان‌ها حرام حتی برای مادر یا خواهر⛔️
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ دختر دوم خانواده بودم بعد از من ی خواهر و ی برادر دیگه م هم بودن ی خواستگاری خیلی سمج داشتم بالاخره بابام رضایت دادن که بیان وقتی اومدن خواستگاری من واقعا در باغ سبز نشون دادن میگفتن برات خونه میسازیم و پا رسم داریم عروسامون خیلی طلا داشته باشن پسرمون مستقله و اصلا وابسته به خانواده نیست برات ی عروسی میگیریم همه انگشت به دهن بمونن، مادر پسره همش میگفت عروس جاش روی چشم مادرشوهره و من اصلا اهل دخالت و نظر دادن نیستم حتی ما بد میدونیم عروس خونه مادرشوهرش کار کنه عروس از مهمون هم عزیزتره بعدم گفت ما رسم داریم به عنوان هدیه ازدواج به هر پسرم ی خونه و ی تیکه زمین بدیم انشالله وصلت جور بشه و دخترتون بشه عروس ما ی زمین و خونه باید بهشون بدیم
۲ وقتی رفتن مامان بابام از من حواب خواست خودم حسابی وسوسه شدم بابام گفت خودت میدونی باباجان ولی اینا ی ریگی به کفششون بود بنظر من مناسب نیستن تو دلم گفتم که بابا همیشه شک داره به همه و نمیخواد من خوشبخت بشم جواب مثبت دادم و عقد کردیم‌ تو دوران عقد همه چیز به ظاهر خوب بود و عالی به نظر میرسید تا اینکه عروسی گرفتم انگار ورق برگشت تازه چهره واقعی همه شون رو شد برام، مادرشوهرم بدترین حرفهارو بهم میزد و گاهی تهمت هم بهم میزد و میگفت چون دختر خوبی نبودی و میخواستن ازت راحت شن دادنت به ما منم جواب نمیدادم چند ماه بعد از عروسی به شوهررم گفتم پس زمین و خونه چیشد شروع کرد به کتک زدنم میگفت به تو ربطی نداره که بخوای دخالت کنی زن و چه به این حرفها، اصلا بابام حواسش نبوده ی وعده به ما داده تو باید گیر بدی؟
۳ اولین بار بود که شوهرم کتکم میزد ولی اخرین بارش نبود و تقریبا هر موقع دعوامون میشد منو میگرفت به کتک تا زمانی که خسته نمیشد ول نمیکرد با اینکه تو یکی از اتاق های خونا مادرشوهرم بودیم و به قول خودشون موقت بود تا خونه بسازن اما واضح بود که دروغ میگن و این شرایط دائمی بود اما کسی نمیومد کمکم کنه و منو از زیر دستش نجات بده، میدونستم که تمام اینا زیر سر مادرشه هر موقع که خونه نبود شوهرم با من مهربون بود اما وقتی میومد بد ی نگاه ی کاری میکرد شوهرم میشد دشمن خونی من دیگه قید خونه مستقل رو زدم چون محال بود که بسازن دقیقا شوهرم ی مرد بسیار وابسته به مادرش بود و نمیشد ازش توقع استقلال داشت چیزی که منو پابند اون خونه میکرد بچه هام بودن
۴ سالها از زندگی مشترک ما میگذشت و من خسته از اینکه باید همیشه مطابق میل بقیه رفتار کنم بودم ولی کسی اهمیت نمیداد پدرشوهرم فوت کرد و مادرشوهرمم زمین گیر شد دقیقا همون روزهای زمین گیر شدنش بود که فهمیدم خونه ای که فکر میکردم مال پدرشوهر مادرشوهرمه و تمام این سالها حتی بابت نفس کشیدن توی اون خونه هم تحقیر میشدم مال شوهرم بود پیری به مادرشوهرم غلبه کرد و دیگه حتی نمیتونست حرف بزنه منم از فرصت سواستفاده کردم و براش از خاطرات تلخی که برای من درست کرده بود تعریف کردم ناراحت نگاهم میکرد وسط خاطره هام موهاشم میکشیدم و میگفتم یادته؟ چقدر عذابم دادی و چقدر منو به کتک انداختی اوایل از اینکار میترسیدم‌ اما به مرور ترسم ریخت و وشگونش میگرفتم یا حتی بهش اب و غذا هم نمیدادم
۵ نزدیک اومدن شوهرم که میشد خودم رو مشغول به غذا دادن میکردم مادرشوهرم که از صبح گرسنگی کشیده بود با اشتهای کامل غذاش رو میخورد شوهرم اوایل تعجب میکرد و میگفت مامان از صبح چیزی خوردی؟ پیرزن از ترس با سرش میگفت اره و منم‌ میگفتم وا من به مادرت غذا دادم ولی نمیدونم چرا الان اینجوری میکنه، مادرشوهرمم بعد از یک سال فوت شد یک سال که من تمام انتقامم رو گرفتم اما وقتی مرد تازه فهمیدم که چقدر کارم زشت بوده و زن بیچاره رو عذابش دادم انتقام منو اروم نکرد فقط ی حس عذاب وجدان داد بهم که همیشه با منه خیلی براش خیرات میدم و توبه میکنم که خدا منو ببخشه واقعا از کارم پشیمونم
۱ الان که دارم داستان زندگیم رو براتون میگم ۳۸ سالمه وقتی به عقب نگاه میکنم متوجه میشم که یه بچه ۸ ساله خیلی بهتر از من میتونست زندگی کنه و من در طول زندگیم و تمام عمرم یکپارچه اشتباه کردم و با تصمیم های نادرست اینده ام رو خراب کردم من بین پنج تا دختر توی یه خانواده با اوضاع معمولی رو به پایین بدنیا اومدم و بزرگ شدم خواهرام همیشه مراقبم بودن و تک به تک ازدواج کردن و من موندم و پدر مادرم. پدرم بعد از سالها زحمت و کارگری متاسفانه به بیماری سرطان مبتلا شد و فوت کرد مرگ پدرم اسیب روحی بدی بهم وارد کرد چون تمام تکیه گاهم پدرم بود بعد از پدرم عملا من شدم مرد خونه و مادرم اصلا کاری نداشت که من تجربه ای ندارم و چیزی نمیدونم یا اینکه باید با درامدم پس انداز کنم برای اینده حقوق پدرم رو میگرفت و هیچ وقت بهم نگفت چیکارش میکنه و از من انتظار سفره های رنگین برای خواهرام داشت گاهی اوقات کم می اوردم و میدونست اما به روی خودش نمیاورد چند بار بهش گفتم مامان من از پس این مخارج بر نمیام مهمونی ها رو کمتر کن خیلی راحت بهم گفت ببین پسرم تو مرد خونه ای میبینی نمیرسونی خب کاری نداره دو جا کار کن ادامه دارد کپی حرام
هر چی خودمو به نشنیدن میزدم تاثیر نداشت بالاخره دلم نسبت به این یکی هم سرد شد و اینم بعد از پرداخت مهریه طلاق دادم دلم زن میخواست دلم زندگی میخواست اما مادرم نمیذاشت زندگی کنم گفتم من زن میخوام ولی اینبار خودم انتخاب میکنم نه تو رفتم از یه روستا یه دختر ترشیده گرفتم با خودم گفتم این هر چی بزنم تو سرش صداش در نمیاد و هد بلایی بخوام سرش میارم اما طلاقش نمیدم و همینم شد زینت دختر خیلی خوبی بود ولی خیلی مظلوم و بی صدا بود چون مهریه زیاد داده بودم حتی نداشتم براش یه تیکه طلای درست حسابی بخرم یه حلقه ازدواج خریدم و تمام یه جفت گوشواره هم از خونه پدریش داشت هر بلایی دلم میخواست سر زینت میاوردم و مدام بهش میگفتم من تورو از اون ده کوره نجات دادم تو عین حیوون بودی من ادمت کردم اونم هیچی نمیگفت تا اینکه مادرم مریض شد به خواهرام گفتم ازش نگهداری کنید گفتن ما زندگی داریم وظیفه عروسه منم مادرمو اوردم خونمون و انداختم سر زینت گفتم باید از مادرم نگهداری کنی اونم قبول کرد انصافا از مادرم خیلی خوب نگهداری میکرد بعد از چند بار دکتر بردن مادرم بالاخره دکترا گفتن مادرم باید عمل شه، منم پول جور کردم اما کم داشتم رفتم سراغ خواهرام گفتن به ما چه وظیفه پسره ما کاری نداریم به مادرم گفتم برای عملت پول کم دارم از طلاهات بده ادامه دارد کپی حرام
۴ گفت عمرا بدم به من چه؟ طلای مادر مال دختره اینا قراره برسه به دخترام نمیدم به تو برای عملم خرج کنی برو از زنت بگیر به زینت گفتم پول کم دارم و باید طلاهاتو بدی گفت باشه میدم چرا ندم شوهرمی همون گوشواره خونه پدریش و حلقه ازدواجمون رو داد بهم منم فروختم و پادرم عمل شد بعد از عمل روزگار زینت سیاه شد باید کامل از مادرم نگهداری میکرد منم اصلا کار نداشتم که کمک میخواد یا نه خودمو کنار کشیده بودم زینت تنهایی مادرمو پوشک میکرد میبرد حمام یا دستشویی، کارای خونه رو هم انجام میداد منم سرخوش و خوشحال بودم که زن روستایی گرفتن این مزیت ها رو داره و من خوشبخت شدم یه روز سرزده اومدم خونه که دیدم مادرم لخت وسط حیاط وایساده زینت هم داخل خونه هست حسایی جا خوردم و بهم ریختم از مادرم پرسیدم چرا اینجایی؟ ادامه دارد کپی حرام
سرشو تکون داد منم سریع رفتم توی خونه و تا میتونستم زینت رو زدم اصلا نپرسیدم چرا مادرم اونجوریه و چی شده فقط میزدمش انقدر زدم که دستهام درد گرفتن و دیگه نای کتک زدنش رو نداشتم زینت حالش خراب شده بود خودم رفتم مادرمو اوردم توی خونه و زینتم وسایلش رو جمع کرد و رفت دو سه روزی گذشت و منم با خودم مدام فکر میکردم که وقتی من بودم زینت با مادرم خوب بوده و وقتی نبودم اذیتش میکرده خودم کارای مادرمو انجام میدادم خیلی برام سخت بود و اذیت میشدم یه شب مادرم گفت از وقتی زینت رفته تمام بدنم شده زخم بستر برو بیارش گفتم ولش کن تو لخت وسط حیاط بودی اذیتت میکرد گفت نه حمام شما خیلی کوچیکه جای یه نفره که بره خودشو بشوره و بیاد زینت منو تو حیاط حمام میکرد یه جایی که کسی دید نداشته باشه اون روزم میخواست منو بشوره گفتم پس چرا اون روز وقتی ازت پرسیدم هیچی نگفتی؟ چرا نگفتی نزنمش و اجازه دادی اونجوری بشه گفت هیچ کدوم از زن هات بهت خیانت نمیکردن من فقط خوشم نمیومد تو کسی رو دوست داشته باشی برای همین بهت دروغ میگفتم انقدر بدبخت بودی که باورت میشد و زندگیت رو خراب میکردی زینت خیلی خانم بود نمیشد بهش تهمت بزنم طلاقش بدی از طرفی هم خوب کار میکرد منم برای اینکه یکم کتکش بزنی خوشم بیاد و دلم خنک شه هیچی نگفتم الانم برو بیارش ادامه دارد کپی حرام
۵ مثل یخ وا رفتم نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم زنم به اون خوبی رو از دست دادم فقط بخاطر حرف مادرم، اعصابم حسابی بهم ریخت یادم افتاد وقتی طلاهاشو بهم داد یواشکی گریه میکرد همون موقع لباس پوشیدم رفتم روستا دنبال زینت اول خانواده اش منو راه نمیدادن ولی انقدر التماس کردم که اجازه دادن ببینمش براش توضیح دادم چی شده و ازش معذرت خواستم زینت بهم گفت با تمام تحقیرها و توهین هایی که میکردی دوستت داشتم مادرت خیلی اذیتم میکرد اما بازم ازش نگهداری میکردم چون مادر تو بود حتی طلاهامم گرفتی دم نزدم اما دیگه برنمیگردم باید مادرتو از اونجا ببری نصف خونه ام بزنی به نامم تا برگردم ادامه دارد کپی حرام
جدایی از مادرم خیلی برام سخت بود اما زینت هم حق داشت فوری برگشتم خونه رفتم سراغ طلاهای مادرم اونایی که خودم خریده بودم رو برداشتم حساب کردم به اندازه پول عملش و زحمتی که زینت براش کشیده بود و طلاهای زینت هم برداشتم چیز زیادی از طلاها نموند بجز دو سه تا انگشتر و یه زنجیر و گوشواره، مادرم از هیچ کدوم خبر نداشت وسایل مادرم رو جمع کردم و بهش گفتم من هر چی به زینت گفتم برگرد قبول نکرد من باید برم یه سفر کاری بعد برگردم زینت رو طلاق بدم و یکی دیگه بگیرم تورو نمیشه تنها بذارم باید بری خونه خواهرام چون نمیشه تنها بمونی مادرم که مشخص بود دوست نداره بره و ناچاره قبول کرد مادرمو بردم خونه خواهرم و اونم بعد از کلی تاکید که من بیشتر از یک هفته نگهش نمیدارم مادرمونو قبول کرد فوری برگشتم و رفتم یه شهر دیگه طلاها رو فروختم بلافاصله رفتم دنبال زینت و بهش گفتم تمام شروطت قبوله تو فقط برگرد به محض اینکه اوردمش نصف خونه رو به نامش کردم و بردمش طلا فروشی براش کلی طلا خریدم پرسید پول از کجا اوردی؟ گفتم این پولها حق خودته تو فقط بخر و بعدم براش چند دست لباس خریدم ادامه دارد کپی حرام
۶ پول جور کردم و زینت رو بردم سفر، خواهرام وقتی فهمیدن قیامت کردن که چرا زنتو بردی سفر پررو میشه مامانو ول کردی و انداختی سر ما که بری بگردی؟ به خواهرم گفتم باشه میام میبرمش و دیگه جواب تلفتشون رو ندادم تمام مدت حواسمو جمع کردم که زینت رو ناراحت نکنم و بهش حرفی نزنم دلخور یا تحقیر بشه وقتی از مسافرت برگشتیم از چهره زینت مشخص بود که حسابی خوشحاله و بهش خوش گذشته رو بهش گفتم زینت من باید یه زنگ بزنم ببینم ماددم حالش چه جوریه تا اسم مادرم اومد رنگش پرید اما ظاهرشو حفظ کرد زنگ زدم به خواهرم که گفت مامان حالش خوبه فقط بیا ببرش من خسته شدم وظیفه عروسه نگهش داره گفتم چرا؟ مگه مادر عروسه؟ هر کی باید مادر خودشو نگهداره اگر خسته شدی به یکی دیگه از خواهرامون بگو ببرنش چون من نمیارمش اینجا چندین بار زندگیم رو از هم پاشونده بسمه یکدفعه خواهرم گفت عه اینجوریه پس اون زن توان حقشه مامان هر بلایی سرش اورد کتکش زد تف کرد و بهش فحش داد نوش جونش گفتم باشه نوش جونش تو برو پوشک مامانو عوض کن یه وقت مریص نشه بدون خداحافظی قطع کردم خواهرم وقتی فهمیدن من با طلاهای مادرم چیکار کردم قیامت کردن اما اهمیتی ندادم الان منو زینت دوتا بچه داریم و یه تو راهی و خیلی خوشبختم به مادرم گاهی سرمیزنم اما دیگه هیچ وقت نیاوردمش خونمون، اقایون زن اول و اخر زندگیتون همسرتون هست تمام پایان کپی حرام