#چوب_خدا ۱
مدرسه میرفتم و نهایت ۱۴ ساله م بود ی دوستی داشتم به نام زهرا، دختر خوبی بود و با هم صمیمی بودیم بیشتر وقتا برای من از مشکلات خونشون میگفت منم دلداریش میدادم خواهر بزرگترش فاطمه دختر خوبی نبود زهرا همیشه از دست خواهرش ناله میکرد و میگفت ابرومون رو برده مامانم از دستش داره دیوونه میشه میپرسیدم چیکار میکنه که میگفت همش با پسرا در ارتباطه هر چی مامانم میگه ابرومون میره و اینکارا عاقبت نداره نکن گوش نمیده میگه اینجوری دوست دارم زندگی کنم و به شما ربطی نداره مامانم میترسه بابام بفهمه هم فاطمه رو میکشه هم خودش دق میکنه دلم براش میسوخت و کاری ازم ساخته نبود
#چوب_خدا ۲
همیشه میگفت که فاطمه تو خونه چیکار میکنه و مادرش چقدر غصه میخوره ی روز اومد و گفت فاطمه عاشق یکی شده به همه گفته فقط با همینم مامانمم دلش خوش شده که حداقل دیگه با ی نفره و ابرومدن بیشتر نمیره، بیچاره مامانم فکر میکزد که خواهرم خودشو جمع کرده من میدونم که خواهرم با چند نفر دیگه هم هست ی بار بهش گفتم خب به مامانت بگو اونمگفت نمیشه بگم هم فاطمه باهام لج میشه هم مامانم غصه الکی میخوره چون کاری ازش برنمیاد و بیخودی حرص میخوره
زهرا هر روز میومد و از دست فاطمه برام درد دل میکرد میگفت خیلی اذیت میکنه و حتی ی وقتا کادوهای دوست پسراش رو میگه مال منه با اینکه مامانم میدونه دروغ میگه ولی برای خوابوندن لج فاطمه الکی باور میکنه
#چوب_خدا ۳
دلم برای زهرا میسوخت بر عکس خواهرش فاطمه که چند بار دیده بودمش دختر خیلی خوبی بود سرش به درس بود و هیچ کاری به کسی نداشت هر روز از رابطه اون پسر با فاطمه میگفت و تعریف میکرد که خواهرش چقدر در اشتباهه و متوجه نیست میگفا انقدر غرق در این گناه شده که نمیفهمه چی درسته و چی غلط حتی اهمیتی به خوب و بد بودن کارش نمیده فقط و فقط به انجام کارش فکر میکنه و تمام، ی روز اومد و گفت که دوست پسر فاطمه پیمان بهش گفته میخوام بیام خواستگاریت و فاطمه هن اول موافقت کرده و قراره بیان خواستگاری. سه روز گذشت و زهرا به مدرسه اومد شروع کرد به تعریف با هیجان خاصی میگفت که پیمان از ی خانواده اسم و رسم دار و پولدار هست گفت باورت نمیشه چه خانواده خوبی دارن همه ادم حسابی هستن اما فاطمه نظرش منفیه میگه اول دوس داشتم ازدواج کنم اما الان منصرف شدم چون با ازدواج محدود میشم و این خوشگذرونی ها برام میشه ی ارزو
#چوب_خدا ۴
زهرا هر روز تعریف میکرد که فاطمه چطور میره رو مخ باباشون که از پیمان بدش بیاد و همینم شد بابای فاطمه بیخودی از پیمان بدش اومد و جواب منفی بهشون داد پیمان هم بیخیال نمیشد و مدام مادرش رو میفرستاد خواستگاری، یک هفته زهرا به مدرسه نیومد نگرانش بودم و از طرفی هم خونشون رو دقیق بلد نبودم که برم سراغش، بعد از یک هفته اومد مدرسه حال و حوصله نداشت و چشم هاش اشکی بودن کم حرف میزد وقتی پرسیدم چی شده گفت که فاطمه مرده ی لحظه خشکم زد فکر کردم شوخیمیکنه بهش گفتم الکی میگی و شوخیه که گفت مگه ادم با مرگ خواهرش شوخی میکنه؟ ازش پرسیدم چی شده که گفت فاطمه به پیمان گفت من دوست دارم و بابام راضی نیست
#چوب_خدا ۵
بیا با همخودکشی کنیم هر دوتایی رفتن قرص خریدن که با هم توی ی ساعتی بخورن و بمیرن، من خبر داشتمقرارشون ساعت سه بود ولی ساعت سه فاطمه با یکی دیگه رفته بود بیرون، پیمانم از همه جا بی خبر قرصا رو میخوره حالش بد میشه خانواده ش میبرنش بیمارستان و نمیذارن بمیره، همون موقع که فاطمه با ی مسر خلافکار تو ماشین بودا تصادف میکنن و خواهر من میمیره از طرفی پلیس اومده بود در خونمون از طرفی خانواده پیمان و اون پسره که راننده بود اصلا همه چیز بهم خورد ابرومون رفت الان مامان بابام نمیدونن برای چی ناراحت باشن ابروی رفته یا خواهر مرده م.
دلم براش خیلی سوخت از سال بعد هم مدرسه من عوض شد و ندیدمش اما خبر دارم که درسشو ادامه داده و الان پزشک شده ولی فاطمه زندگیش با هیچ و پوچ از بین رفت