eitaa logo
خوان
115 دنبال‌کننده
163 عکس
61 ویدیو
13 فایل
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام اینجا را دریاب @Tahosnahel
مشاهده در ایتا
دانلود
همکاری دارم که تازه به اداره ما منتقل شده است. سر ماجرای رییس جمهور، مکالماتمان از سلام و علیک فراتر رفته و کمی با هم درد دل می‌کنیم. قطره‌ای اشک گوشه چشمهامان می‌جوشد و بعد برای هم دعا می‌کنیم و می‌رویم سر کارهایمان. امروز صبح که همدیگر را دیدیم گفت: - این دو سه روز خیلی دارم به آقای رییسی فکر می‌کنم. - به موضوع خاصی فکر می‌کنی؟ اشکهایش پر شد. گفت: - برنامه کاری همین یک روزی که دچار حادثه شد رو دیدی؟ - می‌دونم خیلی فشرده کارمی‌کرده. چشمهایش را چرخاند و اشکی از روی گونه‌اش افتاد: - حتی وقت برای نهار نمی‌ذاشته. سر تکان دادم: - آره، محافظش از آقا خواسته بوده دستوری از رییس جمهور بخواد یه کم استراحت کنه. همکارم دستمالی را روی اشکهاش کشید و گفت: - یاد فیلم غریب افتادم. شهید باکری رفت و سفره صبحانه اون چند نفر رو به هم زد و خواست که برن به کار مردم برسن. - می‌بینی؟ همه‌شون مثل هم بودن. پرکار و با مسئولیت. - راستش! تصمیم گرفتم خیلی بیشتر کار کنم. محکم تر از قبل. باید کشور رو ببریم جلو. بعد آهی کشید و گفت: - مهمترین درس از رییس جمهور، همینه! https://eitaa.com/khuaan
نشسته ام روی صندلی آبی در یک فضای تنگ بین و تختت و تو آرام یاسین گوش میدهی تا در آرامش بخوابی. اشکهایم از کنار چشمانم سرریز میشود تو صورتم و یاد مادرهای جانبازان و شهدا می‌افتم و مادران غزه. من خودم تو را آوردم توی بیمارستان و خودم تو را دست دکترها سپردم که آن زائده‌ای که را که هنوز حکمتش را هیچکس نمیداند و ملتهب شده بود و دو روز خوابت را گرفته بود دربیاورند. من امید دارم که از جایت برمیخیزی. دوباره شیطنت می‌کنی، برایم تحلیل‌های تاریخی می‌آوری و از اخبار روز دنیا با هیجان برایم می‌گویی. اما.... من کجا ‌و مادران شهدا کجا. تاب ندارم بچه های سوخته و جان داده توی بغل پدر و مادرهای غزه‌ای را ببینم. میسپارمت به امام رضا جانم https://eitaa.com/khuaan
خوان
عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی قضاوت آدم‌ها در مورد مسائل پیرامونشان از یک دریچه و چشم است. گاهی باید حرفهایمان را با دیگران در میان بگذاریم تا نوری روی قضاوتهایمان تابیده شود. مثلا وقتی عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی را خواندم، خودم را کشاندم تا انتهای داستان. به زور خواندمش. همراهش شدم اما دوستش نداشتم. شاید باید به خودم وقت می‌دادم یا بی هیچ پیش زمینه‌ای همراهش می‌شدم اما خب این اتفاق نیفتاده بود. کتاب که تمام شد مثل اساتید بزرگ نویسندگی و نقد ادبی، گفتم خب که چی؟ و بعد فکر کردم که محال است این کتاب را به پسرم معرفی کنم. اما اتفاقی در من افتاد که فهمیدم قضاوتم با قد و قواره آنچه که در ذهن نویسنده بوده، هماهنگی ندارد. من باید از نردبان یونس بالا می‌رفتم. پله، پله. این موضوع را وقتی فهمیدم که با یک جمعی در مورد کتاب حرف زدیم. آخر جلسه چنان مشعوف شدم که هنوز طعم آن شعف توی رگهایم جاریست. انگار که مثل کارآگاهی سرنخها را به هم وصل کرده ام و به نتیجه‌ای خاص رسیده‌ام. این کشف و لذت ناشی از آن به خاطر دیدگاهی است که در یک جمع به دست آمد. من فلسفه نمی‌دانم اما مشتاقش شدم. این کتاب فلسفی نیست ولی به نکته‌ای مهم در زندگی نوجوانها می‌پردازد: گذشتن از چیزی برای چیزی دیگر. مثلا یک وسیله، یک کتاب، یک آدم حتی. چیزی که ما توی شهدای خودمان دیدیم. آنها برای دفاع از دین و انقلاب از همسر و فرزندانشان گذشتند. خیلیهایشان حتی بچه‌شان را ندیدند. اما مخصوصا به این ندیدن روی آوردند. نمی‌خواستند پا سست کنند، عقب بنشینند و کوتاه بیایند. چیزی که در این کتاب از آن به خوبی صحبت شده است. بدون هیچ سوگیری و در بستری که می‌شد کلیشه را چاشنی‌اش کرد اما نویسنده با هوش و فراستی که داشته زاویه‌ای دیگر را جلوی رویمان گذاشته است. شخصیت‌هایی که در کنار هم چیده شدند و خاص ترین آدم یک زندگی که می‌تواند بر سرنوشت آدمهای دیگری تاثیر بگذارد، جایی در میانه های رمان وارد کارزار می‌شود اما با اینکه فقط رگه‌هایی از کارها و شخصیت او را می‌بینیم، چنان غلیظ عمل می‌کند که در خواننده اثر می‌گذارد. پ.ن: زبان ادبی و شاعرانه کتاب در اوایل مطالعه ممکن است کمی مخاطب را دچار چالش کند اما کمی که جلوتر می‌روید راحت تر میخوانیدش. عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی، شما را از تاریکی درون ماهی بیرون می‌کشد. https://eitaa.com/khuaan
خوان
اسم نامزدم را نوشتم و توی صندوق انداختم. وقتی رأی‌ها خوانده شد، نامزدم بیشترین رأی را آورده بود. خیلی‌ها او را انتخاب کرده بودند. می‌دانستم دیگر نامزدم مال من نیست. خودم اسم او را نوشته بودم و دودستی تقدیمش کرده بودم به یک شهر. همه‌مان دوست داشتیم او بیاید و معجزه‌ای کند. درکِمان از کاری که می‌خواستیم او برایمان انجام دهد چیزی بود شبیه عصایی که موسی به دریا زد. انگار که ما به گرد معجزه‌سازی که از ردپای موسی روی شن‌های ساحل ریخته بود نیاز داشتیم. آن روزها که عاقل‌مرد شهر، دیوها را بیرون می‌کرد هنوز فرشته‌ها نامزدم را توی دل مادرش سُر نداده بودند. اما او توی هفت‌آسمان حرف‌های عاقل‌مرد را شنیده و همان جا با فرشته‌ها عهد بسته بود که ردپای مردی که دشمن دیوها بود را دنبال کند. روزی که عاقل‌مرد رفت توی آسمان‌ها، از توی باغ آسمان هفتم برای همه آدم‌ها دست تکان داد. نامزدم حرف‌های او را توی تمام رگ‌هایش جا داد و بعد هر کاری توی سال‌های زندگی‌اش کرد، برای شهرمان بود. این شد که وقتی نامزدی‌اش را اعلام کرد، کسی نبود که نداند او لوح مقدس عاقل‌مرد را از برّ است. هر روز لوح را می‌خواند و در کنار بقیه رفتارها و حرف‌هایی که از عاقل‌مرد توی دنیا پخش شده بود مسیری را طراحی کرده و روی دیوار اتاقش چسبانده بود. نقشه هر روز بزرگ‌تر و کامل‌تر می‌شد. ما با هم می‌ایستادیم مقابل دیوار اتاقش و وقتی او دست‌هایم را توی دستش می‌فشرد، احساس می‌کردم به‌جز عشقی که به من دارد، عاشق چیزهای زیاد دیگری هم هست. هیچ‌وقت نمی‌خواست بیاید توی میدان. دلش می‌خواست از دور بایستد و فقط کمک کند. یک روز وقتی با هم توی پیاده‌روی خیابانِ نهضت بودیم، مردی را دیدیم که بساطی کنار میدانگاه درست کرده بود. مردُم دورش جمع شده بودند و او با بلندگوی بزرگی که توی دستش داشت، گوششان را پر می‌کرد. با هر جمله‌ای که می‌گفت صدای کف و سوت و جیغ تا آسمان می‌رفت. مَردَم ، او را خوب می‌شناخت. قبل‌ترها مردُم اسم او را از صندوق بیرون آورده بودند. مرد بلندگودار، سال‌ها پیش توی جایی بیرون از شهرمان درس‌خوانده بود. مارک لباس و عطر و کفشش یکی بود و توی روزهایی که مردُم شهر از دشمنی بچه دیوها، کم‌خوری می‌کردند و توی کنج چاردیواری‌های کوچکشان؛ ماه و خورشید را بدرقه می‌کردند، او توی استخر خانه‌اش شنا می‌کرد. مرد بلندگودار از توی ماشین آخرین‌مدلش مردُم را می‌دید و فکر می‌کرد شادند؛ اما، نامزدم می‌دانست که شادی وقتی است که همه چیز سر جایش باشد. مرد بلندگودار خانواده‌اش را سرِ کارهای مهم شهر گذاشته بود. آن‌ها دست‌به‌دست هم داده بودند و همه چیزهایی که فکر می‌کردند می‌تواند مال خودشان باشد را توی سفره‌ای می‌ریختند و با هم قسمت می‌کردند. جوان‌هایی که هنوز امید توی دلشان موج می‌زد هر روز جلوی دفتر مرد بلندگودار جمع می‌شدند و ایده‌های مهمشان را به او می‌گفتند.می‌خواستند چرخ شهر دوباره به راه بیفتد؛ اما آن مرد مثل همیشه توی بلندگو فریاد می‌زد و صدای هیچ جوانی را نمی‌شنید. آن روزها مردِ من مثل یک گنجشک اوی آب افتاده،پرپر می‌زد. اول رفت توی دفتر مرد بلندگودار و هر چیزی را که می‌دانست ریخت توی یک سینی و تقدیمش کرد. مرد باز هم چیزی نمی‌شنید. صدایش توی گرداب صداها گم شد، برای همین از آنجا بیرون آمد و توی تمام محله‌های شهر چرخید. با هرکسی که می‌دید حرف می‌زد و همه چیز را به نقشه‌ای که روی دیوار اتاقش زده بود اضافه می‌کرد. یک روز که فکر می‌کرد همه چیز برای شروع کار مناسب است نقشه را از دیوار کند و خودش را به مرد بلندگودار رساند. مرد پا روی پا انداخت و با انگشت کوچکش سوراخ گوشش را خاراند. بعد با همان انگشت چرب و زرد لای دندان‌هایش را پاک کرد. خمیازه‌هایش مثل تیربار روی سر مَردَم شلیک ‌شد. مَردِ من، بی‌هیچ حرفی از توی اتاق بیرون آمد و دیگر به آنجا برنگشت. تا آن روز که دوباره با بلندگو توی میدان دیدیمش. مَردَم از وسط مردُم جلو رفت، مثل‌اینکه بخواهد هندوانه‌ای را قاچ بزند. با دست همه را کنار زد. ایستاد جلوی مرد و صاف توی چشم‌هایش نگاه کرد. بعد انگار که روزه سکوت گرفته باشد حرفی نزد. همه ساکت بودند. صدای دم و بازدم تک‌تک مردم به گوش می‌رسید. مرد بلندگو را از جلوی دهانش پایین آورد. دوروبرش را برانداز کرد. اشاره‌ای کرد به راننده‌اش و با او از میدان بیرون رفت. مَردَم تا آخرین لحظه و آخرین نفری که میدان را ترک کرد همان‌جا ایستاد. حالا وقت آن رسیده بود تا کاری را که سال‌ها بود می‌خواست انجام دهد دست بگیرد. وقتی اسمش را از صندوق بیرون کشیدند با هم خداحافظی کردیم. می‌دانستم باید برود مقابل دیوارش بایستد و برنامه‌هایش را مثل نخ، یکی‌یکی بیرون بکشد و نقشه را رویِ دار قالی‌اش پیاده کند. از آن روز به بعد فقط توی اخبار شهر می‌دیدمش. صدایش را از توی رادیوی تاکسی‌ها می‌شنیدم و برایش پیامک می‌فرستادم. https://eitaa.com/khuaan