خوان
عاشقانههای یونس در شکم ماهی
قضاوت آدمها در مورد مسائل پیرامونشان از یک دریچه و چشم است. گاهی باید حرفهایمان را با دیگران در میان بگذاریم تا نوری روی قضاوتهایمان تابیده شود.
مثلا وقتی عاشقانههای یونس در شکم ماهی را خواندم، خودم را کشاندم تا انتهای داستان. به زور خواندمش. همراهش شدم اما دوستش نداشتم. شاید باید به خودم وقت میدادم یا بی هیچ پیش زمینهای همراهش میشدم اما خب این اتفاق نیفتاده بود. کتاب که تمام شد مثل اساتید بزرگ نویسندگی و نقد ادبی، گفتم خب که چی؟ و بعد فکر کردم که محال است این کتاب را به پسرم معرفی کنم. اما اتفاقی در من افتاد که فهمیدم قضاوتم با قد و قواره آنچه که در ذهن نویسنده بوده، هماهنگی ندارد. من باید از نردبان یونس بالا میرفتم. پله، پله. این موضوع را وقتی فهمیدم که با یک جمعی در مورد کتاب حرف زدیم. آخر جلسه چنان مشعوف شدم که هنوز طعم آن شعف توی رگهایم جاریست. انگار که مثل کارآگاهی سرنخها را به هم وصل کرده ام و به نتیجهای خاص رسیدهام. این کشف و لذت ناشی از آن به خاطر دیدگاهی است که در یک جمع به دست آمد. من فلسفه نمیدانم اما مشتاقش شدم. این کتاب فلسفی نیست ولی به نکتهای مهم در زندگی نوجوانها میپردازد: گذشتن از چیزی برای چیزی دیگر. مثلا یک وسیله، یک کتاب، یک آدم حتی.
چیزی که ما توی شهدای خودمان دیدیم. آنها برای دفاع از دین و انقلاب از همسر و فرزندانشان گذشتند. خیلیهایشان حتی بچهشان را ندیدند. اما مخصوصا به این ندیدن روی آوردند. نمیخواستند پا سست کنند، عقب بنشینند و کوتاه بیایند.
چیزی که در این کتاب از آن به خوبی صحبت شده است. بدون هیچ سوگیری و در بستری که میشد کلیشه را چاشنیاش کرد اما نویسنده با هوش و فراستی که داشته زاویهای دیگر را جلوی رویمان گذاشته است.
شخصیتهایی که در کنار هم چیده شدند و خاص ترین آدم یک زندگی که میتواند بر سرنوشت آدمهای دیگری تاثیر بگذارد، جایی در میانه های رمان وارد کارزار میشود اما با اینکه فقط رگههایی از کارها و شخصیت او را میبینیم، چنان غلیظ عمل میکند که در خواننده اثر میگذارد.
پ.ن: زبان ادبی و شاعرانه کتاب در اوایل مطالعه ممکن است کمی مخاطب را دچار چالش کند اما کمی که جلوتر میروید راحت تر میخوانیدش.
عاشقانههای یونس در شکم ماهی، شما را از تاریکی درون ماهی بیرون میکشد.
https://eitaa.com/khuaan
خوان
اسم نامزدم را نوشتم و توی صندوق انداختم. وقتی رأیها خوانده شد، نامزدم بیشترین رأی را آورده بود. خیلیها او را انتخاب کرده بودند. میدانستم دیگر نامزدم مال من نیست. خودم اسم او را نوشته بودم و دودستی تقدیمش کرده بودم به یک شهر. همهمان دوست داشتیم او بیاید و معجزهای کند. درکِمان از کاری که میخواستیم او برایمان انجام دهد چیزی بود شبیه عصایی که موسی به دریا زد. انگار که ما به گرد معجزهسازی که از ردپای موسی روی شنهای ساحل ریخته بود نیاز داشتیم.
آن روزها که عاقلمرد شهر، دیوها را بیرون میکرد هنوز فرشتهها نامزدم را توی دل مادرش سُر نداده بودند. اما او توی هفتآسمان حرفهای عاقلمرد را شنیده و همان جا با فرشتهها عهد بسته بود که ردپای مردی که دشمن دیوها بود را دنبال کند.
روزی که عاقلمرد رفت توی آسمانها، از توی باغ آسمان هفتم برای همه آدمها دست تکان داد. نامزدم حرفهای او را توی تمام رگهایش جا داد و بعد هر کاری توی سالهای زندگیاش کرد، برای شهرمان بود. این شد که وقتی نامزدیاش را اعلام کرد، کسی نبود که نداند او لوح مقدس عاقلمرد را از برّ است. هر روز لوح را میخواند و در کنار بقیه رفتارها و حرفهایی که از عاقلمرد توی دنیا پخش شده بود مسیری را طراحی کرده و روی دیوار اتاقش چسبانده بود. نقشه هر روز بزرگتر و کاملتر میشد. ما با هم میایستادیم مقابل دیوار اتاقش و وقتی او دستهایم را توی دستش میفشرد، احساس میکردم بهجز عشقی که به من دارد، عاشق چیزهای زیاد دیگری هم هست. هیچوقت نمیخواست بیاید توی میدان. دلش میخواست از دور بایستد و فقط کمک کند.
یک روز وقتی با هم توی پیادهروی خیابانِ نهضت بودیم، مردی را دیدیم که بساطی کنار میدانگاه درست کرده بود. مردُم دورش جمع شده بودند و او با بلندگوی بزرگی که توی دستش داشت، گوششان را پر میکرد. با هر جملهای که میگفت صدای کف و سوت و جیغ تا آسمان میرفت. مَردَم ، او را خوب میشناخت. قبلترها مردُم اسم او را از صندوق بیرون آورده بودند. مرد بلندگودار، سالها پیش توی جایی بیرون از شهرمان درسخوانده بود. مارک لباس و عطر و کفشش یکی بود و توی روزهایی که مردُم شهر از دشمنی بچه دیوها، کمخوری میکردند و توی کنج چاردیواریهای کوچکشان؛ ماه و خورشید را بدرقه میکردند، او توی استخر خانهاش شنا میکرد. مرد بلندگودار از توی ماشین آخرینمدلش مردُم را میدید و فکر میکرد شادند؛ اما، نامزدم میدانست که شادی وقتی است که همه چیز سر جایش باشد. مرد بلندگودار خانوادهاش را سرِ کارهای مهم شهر گذاشته بود. آنها دستبهدست هم داده بودند و همه چیزهایی که فکر میکردند میتواند مال خودشان باشد را توی سفرهای میریختند و با هم قسمت میکردند. جوانهایی که هنوز امید توی دلشان موج میزد هر روز جلوی دفتر مرد بلندگودار جمع میشدند و ایدههای مهمشان را به او میگفتند.میخواستند چرخ شهر دوباره به راه بیفتد؛ اما آن مرد مثل همیشه توی بلندگو فریاد میزد و صدای هیچ جوانی را نمیشنید. آن روزها مردِ من مثل یک گنجشک اوی آب افتاده،پرپر میزد. اول رفت توی دفتر مرد بلندگودار و هر چیزی را که میدانست ریخت توی یک سینی و تقدیمش کرد. مرد باز هم چیزی نمیشنید. صدایش توی گرداب صداها گم شد، برای همین از آنجا بیرون آمد و توی تمام محلههای شهر چرخید. با هرکسی که میدید حرف میزد و همه چیز را به نقشهای که روی دیوار اتاقش زده بود اضافه میکرد. یک روز که فکر میکرد همه چیز برای شروع کار مناسب است نقشه را از دیوار کند و خودش را به مرد بلندگودار رساند. مرد پا روی پا انداخت و با انگشت کوچکش سوراخ گوشش را خاراند. بعد با همان انگشت چرب و زرد لای دندانهایش را پاک کرد. خمیازههایش مثل تیربار روی سر مَردَم شلیک شد. مَردِ من، بیهیچ حرفی از توی اتاق بیرون آمد و دیگر به آنجا برنگشت. تا آن روز که دوباره با بلندگو توی میدان دیدیمش. مَردَم از وسط مردُم جلو رفت، مثلاینکه بخواهد هندوانهای را قاچ بزند. با دست همه را کنار زد. ایستاد جلوی مرد و صاف توی چشمهایش نگاه کرد. بعد انگار که روزه سکوت گرفته باشد حرفی نزد. همه ساکت بودند. صدای دم و بازدم تکتک مردم به گوش میرسید. مرد بلندگو را از جلوی دهانش پایین آورد. دوروبرش را برانداز کرد. اشارهای کرد به رانندهاش و با او از میدان بیرون رفت. مَردَم تا آخرین لحظه و آخرین نفری که میدان را ترک کرد همانجا ایستاد. حالا وقت آن رسیده بود تا کاری را که سالها بود میخواست انجام دهد دست بگیرد.
وقتی اسمش را از صندوق بیرون کشیدند با هم خداحافظی کردیم. میدانستم باید برود مقابل دیوارش بایستد و برنامههایش را مثل نخ، یکییکی بیرون بکشد و نقشه را رویِ دار قالیاش پیاده کند. از آن روز به بعد فقط توی اخبار شهر میدیدمش. صدایش را از توی رادیوی تاکسیها میشنیدم و برایش پیامک میفرستادم.
https://eitaa.com/khuaan
خوان
او هر روز موهای سیاه بیشتری را سفید میکرد. لباسهایش به تنش زار میزد. به راحتی میتوانستم رد دندههایش را روی لباسش ببینم. از آن روز به بعد سفیدی چشمهایش را هیچوقت ندیدم. چشمهایش پر از رگهای سرخ بود و مثل حوض خانه پدربزرگم پرآب؛ اما گوشه دو لبش که روبهبالا بود دلم را قرص میکرد. هر روز صبح توی یک خیابان و محله بود. هیچوقت نمیشد پیدایش کرد. یا توی جلسه بود یا با مردم حرف میزد. بعضی وقتها غذا نخورده از توی این جلسه به آن جلسه میرفت. هر تکه از نقشه دیوارکوبش را به چند جوان و نوجوان داده و منتظر بود تا هر قسمتی را که انجام شده، تا بزند. هر تکهای را که تا میزد؛ یعنی آن قسمت از دار قالی بافته شده بود. مردم انگار که توی سبدی پُر پنبه خوابیده باشند، هنوز سختی داشتند. هنوز سفرههایشان کوچک بود؛ اما میدانستند آدمی را که انتخاب کردهاند، دانههایی توی زمین کاشته که فقط آبیاری و رسیدگی لازم دارد. مَردِمان بنده صبر بود. یک روز برایم پیامک زد: " عاشقتم بانو". توی چشمهایم اشک قُل زد. دلم اندازه حلقه عروسیمان برایش تنگ شده بود. شاید هم تنگتر. نشستم روبروی دیوار نقشههایش. نیمی از نقشه تا شده بود. هنوز وقت میخواست برای باقی کارهایش. رفتم توی بهارخواب ایستادم و به آسمان زل زدم. باورم نمیشد. او را دیدم. کناردست عاقلمرد روی یک ابر سفید نشسته و برایم دست تکان میداد. نمیدانستم آن لحظه باید کجا باشد، اما میدانستم حتماً توی یکی از محلههای شهرمان است. دستهایم لرزید. قلبم شروع کرد به مشتزدن به دیواره سینهام. پیامک زدم: " دوستت دارم، کجایی؟" جواب نداد. فکر کردم حتماً جایی گیر است. طبیعی بود که سریع جوابم را ندهد. اما نمیدانم چرا حس میکردم غیرطبیعی است. انگار که وسط چله تابستان باران بیاید. نشستم گوشه اتاق. سرم را بین دو کاسه زانویم جا دادم و دستهایم را روی سرم گذاشتم. باید تسلیم میشدم. تسلیم صبر همسرم. صبری که در آن چند سال، توی شهر جاری کرده بود. توی سکوتی که مثل چادری روی سر شهر کشیده بود. حرفهایش را جایی نمیزد. حتی نمینوشتشان. لوح مقدس را باز میکرد و زار میزد. تمام صفحات لوح پر بود از جای لکههای اشکش. مگر میشد مردی اینطور گریه کند؟ حتی بیشتر از من که یک زن بودم. اما او اینطوری بود.
او دیگر برنگشت. هر چند وقت یکبار جوانی میآید و قسمتی از نقشه مَردِمان را تا میزند. چیزی به آخرهای نقشه نمانده است. من میدانم که توی قلهایم و من هنوز منتظرش هستم. هر روز صبح مینشینم توی بهارخواب و به آسمان زل میزنم. دلم میخواهد توی ابرها ببینمش.
https://eitaa.com/khuaan
شهروندان عزیزی که با رأی خود به ایدههای خطرناک و تخیلی نه گفتند، حتی اگر به شخص من رای نداده باشند، کاری بزرگ و در خور ستایش کردند.
آنها سپر بلای ایران شدند در مقابل گروهی کوچک که خود را صاحب کشور میدانند؛ حالا بقیه فرصت میکنند تا خطر احتمالی را دریابند.
کار شهروندان هنوز تمام نشده است.
در هفته پیش رو تا انتخابات دور دوم، به ما بپیوندید تا سایهی بلا را از این کشور دور کنیم.
خاک پای مردم ایران؛
مسعود پزشکیان
خوان
شهروندان عزیزی که با رأی خود به ایدههای خطرناک و تخیلی نه گفتند، حتی اگر به شخص من رای نداده باشند،
سلام جناب آقای دکتر پزشکیان!
پیامک شما را دریافت کردم!
من به شما رای ندادم. آیا آدم خطرناکی هستم؟ آیا به عقاید خطرناکی رای دادم؟
حقیقتا این حرفهایی که زدید در شان مردم این کشور است؟
به چه حقی به خودتان اجازه چنین اظهار نظرهایی را میدهید؟
توهین و احمق انگاری مردم ایران تا کجا؟
آیا کسب قدرت آنقدر برایتان ارزش دارد که هر حرفی را به زبان بیاورید؟
شما که هر روز نهج البلاغه روی زبانتان رهاست! با شما هستم. اماممان درباره به دست آوردن سمتی که حقش بود چه گفت؟ همسر و پسرش را کشتند آیا چنین حرفهایی را در جامعه رواج داد؟
بیایید عالم را محضر خدا بدانیم!
همین!
https://eitaa.com/khuaan
هدایت شده از سید یاسر یعقوبی
✨«با هم قرآن بخوانیم»✨
🔆 محفلی برای انس روزانه با قرآن کریم
💠 خواندن و شنیدن روزانه یک صفحه از کلام وحی بههمراه ترجمۀ فارسی آیات
🔰 مروری بر چند تفسیر معتبر (تفسیر مبین، قرآن حکیم، تفسیر نور و ...)
👇🏻👇🏻👇🏻
🔗 برای شرکت در این محفل مجازی، به کانال ما در ایتا بپیوندید:
@quranhamkhani
🌹﷽🌹
*📌 #اردوی_جهادی
🔰 جمع آوری کمک های مردمی برای زلزله زدگان شهرستان کاشمر واقع در استان خراسان رضوی*
🔸فعالیت های گروه جهادی مهدیاران شامل بخش های عمرانی، معیشتی، فرهنگی و... میباشد.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
*📌برای مشارکت در این امر کافیست کمک های خود را به شماره کارت زیر واریز نمایید.*
*5892-1070-4673-9382*
*✨بانک سپه/ گروه جهادی مهدی یاران*
*مسجد قائم (عج) چیذر*
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
❇️ امام حسین (علیه السلام):
مَنْ نَفَّسَ کرْبَةَ مُؤْمِن فَرَّجَ اللهُ عَنْهُ کرْبَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ.
هرکس گره از مشکلات مؤمنی باز کند و مشکلش را برطرف نماید، خداوند متعال مشکلات دنیا و آخرت او را اصلاح می نماید. (بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح۴)
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
#گروه_جهادی_مهدیاران
#کاشمر #عمرانی #معیشتی #فرهنگی
#اردوی_جهادی #مهدیاران
#می_سازیم_ساخته_شویم
#مجموعه_فرهنگی_مهدیاران
#مسجد_قائم_چیذر #چیذر
#جهاد_ادامه_دارد
✨@farhangi_mahdiyaran ✨
هدایت شده از شروق
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این فیلم کوتاه یک گفتگوی آخرالزمانی میبینم، گفتگویی از جنس دنیای بعد از ظهور.
دو رهبر روبروی هم نشستهاند. چهره هر دو با شکوه و نورانیست. هر دو درگیر نبرد بسیار سختی هستند و در این نبرد یاران بسیاری را از دست دادهاند، اما آرامش و شجاعت در لحن و زبانشان موج می زند.
یکی فارسی صحبت می کند و آن دیگری عربی و هر دو زبان هم را می فهمند، هیچ مترجمی بینشان ننشسته است.
لبخند رضایت هنیئه در بیان عدد شهدای خانوادهاش دیوانهام می کند، و سکوت و بهت رهبری از شنیدن این عدد و غبطه ای که در دعایشان حس میشود.
و بعد تواضع هنیئه در مقابل ملتش و آیههایی که خوانده می شود.
و حس غنی بودنی که در تمام ذرات این گفتگو غلیان می کند، صداها، نگاه ها، لبخندها، نشستنها و هر حرکت و تصویری که در این گفتگو میبینیم.
https://eitaa.com/shoruq
هدایت شده از شروق
عزت و خواری آدمها فقط در دست خداست. پایان زندگی همه آدمها مرگ است. پایان زندگی مردان خدا شهادت.
هنیه را بلاخره یک روزی می زدند، در هر نقطه ای که برایشان ممکن بود، به خیال خودشان او را در ایران زدند تا پیام شکستن هیمنه مقاومت را به جهان مخابره کنند، غافل از اینکه خداوند خودش صحنه گردان ماجراست.
همانطور که به مادر موسی گفت موسی را به رود نیل بیانداز و نگران نباش و کاری کرد تا فرعونی که همهی پسران بنی اسرائیل را کشت تا موسایی نباشد، موسی را در قصر خودش بزرگ کند.
خبرنگار اسرائیلی درست فهمیده بود، شهید بزرگ مقاومت هر جای دیگر ترور میشد، اینطور گرامی داشته نمیشد.
حتی غزه هم اینقدر جمعیت نداشت تا بتواند تشییعی درخور یکی از بزرگترین رهبران مقاومت برگزار کند.
و خداوند، خودش صحنه گردان ماجراست، هر کس را بخواهد عزت می بخشد و هر کس را بخواهد خوار می گرداند.
https://eitaa.com/shoruq
دلم کسی را میخواهد که بگوید کمتر از ۳ ماه دیگر نابودی اسراییل را اعلام میکنم.
https://eitaa.com/khuaan
با دوستانم گاهی در مورد موضوعی صحبت میکنیم و بعد میبینیم همان موضوع نقل محافل شده است. مثل امروزی که تور تورنتو را خواندم و اسماعیل هنیه هم همین امروز تشییع شد. خدایا چه صبری داری؟! اگر من جای تو بودم....
این پذیرش ها از کجا میآید؟
پسر رشیدت را بدهی به دست خود خدا که او به تو داده اش و بعد بپذیری که دیگر نمیبینیاش. آه!
من هم یک مادرم. من هم پسر دارم .میدانم این امتحان سخت ترین امتحان روی زمین است. بچهات از تو گرفته شود آن هم در شرایط خاص روزگار و بعد تو بپذیریاش. خودت را گم نکنی. دم به دم دشمنان سرزمینت ندهی و صبور باشی.
اللهاکبر
https://eitaa.com/khuaan