eitaa logo
کیمیای سعادت (همسران)
1.6هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
3.3هزار ویدیو
201 فایل
☘ارتباط با ادمین☘ ↙️ @Kimia_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5852892474179062478.m4a
1.39M
‍ 🎙 👤 استاد 📝 فرمول کلیدی بازی بچه‌ها @kimiayesaadat1
4_5848301308758461896.mp3
2.45M
‍ 🎙 👤 استاد 📝 مهارت ویژه در ارتباط با نوجوان @kimiayesaadat1
قسمت پنجم کسی‌که حتی کارهای معمولی‌ و‌ عرف‌جامعه را انجام نمی‌داد و خیلی مراعات می‌کرد، دلش گیر‌کرده و حالا گیر‌داده به یک‌ نفر و طوری رفتار می‌کرد که همه متوجه شده بودند. گاهی بعداز جلسه که کلی آدم نشسته‌بودند، به‌ من خسته‌ نباشید می‌گفت یا بعد از مراسم‌های دانشگاه که بچه‌ها با ماشین‌های مختلف می‌رفتند بین آن‌ همه آدم از من می‌پرسید: با چی و با کی برمی‌گردید؟ یک‌ بار گفتم: به‌شما ربطی نداره که‌ من با کی میرم! اصرار‌ می‌کرد حتماً باید با‌ ماشین‌ بسیج بروید یا برایتان ماشین بگیریم. می‌گفتم: اینجا‌ شهرستانه. شما اینجا‌ رو با شهر‌ خودتون اشتباه‌گرفتین، قرارنیست اتفاقی‌ بیفته! گاهی هم که پدرم منتظرم‌بود‌، تا جلوی‌ در‌ دانشگاه می‌آمد که مطمئن شود. در اردوی‌مشهد، سینی سبک کوکو‌ سیب‌زمینی دست‌ من بود و دست‌ دوستم هم جعبه‌ی‌ سنگین‌ نوشابه. عزّ و التماس کرد که: سینی رو بدید‌ به‌ من سنگینه! گفتم: ممنون، خودم‌می‌برم! و رفتم. از‌ پشت‌سرم گفت: مگه‌ من فرمانده نیستم؟ دارم می‌گم‌ بدین‌ به‌ من! چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم: فرمانده‌ بسیج هستین نه فرمانده‌ آشپزخونه! گاهی چشم‌غره‌ای هم می‌رفتم بلکه سر‌عقل بیاید، ولی انگار‌ نه‌ انگار. چند دفعه کارهایی را که می‌خواست برای بسیج انجام‌دهم، نصفه‌نیمه رها کردم و بعد هم باعصبانیت بهش توپیدم. هربار نتیجه‌ی عکس می‌داد. ... ❤️ روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر شهید @kimiayesaadat1
📝هدفهایتان را روی کاغذ بنویسید میان مغز و دست شما اتفاق فوق‌العاده‌ای می‌افتد... 👈📝وقتی قلم و کاغذی بر می‌دارید و هدفهایتان را مکتوب می‌کنید، هم زمان قوانین انتظارات، جذابیت و همخوانی را فعال می‌سازید. ✨به این باور می‌رسید که می‌توانید به هدفهای خود دست پیدا کنید. 📝مکتوب کردن هدفها بر عزم و اراده شما می‌افزاید تا هر اقدامی را که برای دستیابی به هدف‌هایتان ضرورت دارد، انجام بدهید. 📝وقتی هدف‌هایتان را مکتوب می‌کنید، با سرعتی معجزه‌آسا به آنچه می‌خواهید دست پیدا می‌کنید. 📝با نوشتن هدف‌هایتان، احتمال دستیابی به آنها ۱۰ برابر می‌شود به ۱۰۰۰ درصد می‌رسد. @kimiayesaadat1
قسمت ششم نقشه‌ای سرهم کردم که خودم‌ را گم‌و‌گور کنم و کمتر در‌ برنامه‌‌ها و دانشگاه آفتابی بشوم، شاید از سرش بیفتد. دلم لک میزد برای برنامه‌های(بوی‌بهشت). راستش از همان‌جا پایم به‌ بسیج باز‌ شد. دوشنبه‌ها عصر، یک روحانی کنار معراج شهدا تفسیر زیارت‌عاشورا می‌گفت و اکثر بچه‌ها آن‌روز را روزه می‌گرفتند. بعداز نماز هم کنار شمسه‌ی‌ معراج افطار می‌کردیم‌. پنیر که ثابت بود‌، ولی هر‌هفته ضمیمه‌اش فرق می‌کرد: هندوانه، سبزی یا خیار. گاهی‌هم می‌شد یکی به‌ دلش می‌افتاد که آش‌نذری بدهد. قید یکی‌ دوتا از اردوها را هم زدم. یک‌کلام بودنش ترسناک به‌نظر می‌رسید. حس می‌کردم مرغش یک‌پا دارد. می‌گفتم: جهان‌بینی‌ش نوک دماغشه! آدمِ‌ خودمچکر بین! در اردوهایی که خواهران را می‌برد، کسی حق نداشت تنهایی جایی برود، حداقل سه‌نفری. اصرار داشت: جمعی و فقط با برنامه‌های کاروان همراه‌باشید! ما از برنامه‌های کاروان بدمان نمی‌آمد، ولی می‌گفتیم گاهی آدم دوست‌دارد تنها باشد و خلوت کند یا احیاناً دونفر دوست‌ دارند باهم‌ بروند. درآن موقع، باید جوری می‌پیچاندیم و در می‌رفتیم. چندبار در این دررفتن‌ها مچمان را گرفت. بعضی‌وقت‌ها فردا یا پس‌فردایش به‌واسطه‌ی ماجرایی یا سوتی‌های خودمان می‌فهمید. یکی‌از اخلاق بدش این بود که به‌ ما می‌گفت فلان‌جا نروید و بعد که ما به‌حساب خود زیرآبی می‌رفتیم می‌دیدیم به! آقا خودش آنجاست؛ ... ❤️ روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️ و قلم محمد علی جعفری @kimiayesaadat1
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
17.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبابت پیرزن 100 و چند ساله! 💠 دلیل عمر طولانی و سلامتی ایشان؟ @kimiayesaadat1
🔴 فواید بالا قرار دادن پاها به مدت 20 دقیقه در روز 🔺آرامـش روحی 🔺کاهش ورم پاها 🔺کاهش خستگی پاها 🔺آرامش سیستم عصبی 🔺بهبود عملکرد گوارشی بدن. @kimiayesaadat1
قسمت ھفتم یکی‌ از اخلاق بدش این بود که به‌ ما می‌گفت فلان‌جا نروید و بعد که ما به‌ حساب خود زیرآبی می‌رفتیم می‌دیدیم به! آقا خودش آنجاست؛ نمونه‌اش حسینیه‌ی گردان تخریب‌ دو کوهه. رسیدیم پادگان دو‌کوهه. شنیدیم دانشجویان دانشگاه امام‌صادق(ع) قرار‌است بروند حسینیه‌ی گردان‌ تخریب. این پیشنهاد ‌را مطرح کردیم. یک‌ پا ایستاد که: نه، چون دیر‌ اومدیم و بچه‌ها خسته‌ن، بهتره‌ برن بخوابن که فردا صبح سرحال از برنامه‌ها استفاده کنن! و‌ اجازه نداد. گفت: همه برن‌ بخوابن! هرکی خسته نیست، می‌تونه بره داخل حسینیه‌ی حاج‌همت! باز هم حکمرانی! گوشم بدهکارش نبود. همراه دانشجویان دانشگاه امام‌صادق(ع) شدم و رفتم. در کمال ناباوری دیدم خودش آنجاست! داخل اتوبوس، با روحانی کاروان جلو می‌نشستند. با حالتی دیکتاتور گونه تعیین می‌کرد چه کسانی باید ردیف‌ دوم پشت‌سر آن‌ها بنشینند. صندلی بقیه عوض می‌شد، اما صندلی من نه. از دستش حسابی کفری بودم، می‌خواستم دق‌ دلم را خالی‌ کنم. کفشش را درآورد که پایش را دراز کند، یواشکی آن‌ را از پنجره‌ی اتوبوس انداختم بیرون. نمی‌دانم فهمید کار من بوده‌ یا‌ نه؛ اصلا هم برایم مهم نبود که بفهمند. فقط می‌خواستم دلم خنک شود. یک‌بار هم کوله‌اش را شوت کردم عقب. شال‌ سبزی داشت که خیلی به‌ آن تعصب نشان می‌داد، وقتی روحانی‌ کاروان می‌گفت: باندهای‌ بلندگو رو‌‌ زیر‌‌ سقف‌ اتوبوس نصب‌ کنین تا‌ همه صدا رو بشنون، من با‌ آن شال باندها را می‌بستم. با این ترفندها ادب نمی‌شد و جای‌ مرا عوض نمی‌کرد. ... ❤️ روایت زندگے شهید محمد حسین محمد خانے🥀 بہ روایت همسر ✍️ و قلم محمد علی جعفری @kimiayesaadat1