#داستان عبرت اموز
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ...!
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛
بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين!
مقدارى پول درون آن قرار بده
شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.
کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد
و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد.
با گريه فرياد زد : خدايا شکرت !
خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى .
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت.
استاد به شاگردش گفت:
هميشه سعى کن براى خوشحالى ات ببخشى نه بستانی...
💐💐💐💐💐💐💐💐
#داستان
🔰در بکی العیون مسطور است وقتی که حضرت یوسف علی نبینا و آله و علیه السلام را نزدیک مصر رسانیدند ، مالک گفت ای غلام عبرانی برو و در رود نیل غسل کن و بدن خود را از گرد و غبار راه پاک کن و لباسهای پاکیزه و فاخر بپوش و نزدیک مصر شده ایم . آن حضرت با بدن عریان دخل آب رود نیل شد در آن حال یکی ازماهیان فریاد کرد و با زبان خود خطاب به ماهیان دیگر نموده گفت که ای ماهیان این جوان ، حضرت یوسف صدیق است به جهت احترام و اکرام او چشمهایتان را بپوشانید مبادا نظر شما به بدن بی پوشش او بیفتد پس ماهیان با شنیدن این سخن به آن حضرت اعزاز و اکرام و احترام ملاحظه کرده تماما چشمهات را بپوشانیدند و ابدا به طرف آن حضرت نگاه نکردند و حال آنکه ماهیان به آدمیان نامحرم نیستند .
حضرت یوسف علی نبینا و آله و علیه السلام تبسم نمود نوری از دندانهای مبارکش ساطع شد که دروازه هزار نفر از نور او مدهوش شدند و چون جناب یوسغ را به کار رود نیل آوردند عکس جمال حضرت یوسف به آب نیل افتاد یک ماهی سر بیرون کرده اندام لطیف حضت یوسف را دید و غوطه به آب زده ماهیان دیگر را خبر کرد که ای ماهیان حضر یوسف کنار رود نیل آمده زود خود را برسانید و او را زیارت کنید پس ماهیان فوج فوج از قعر و ته دریا به روی آب آمدند و به حضرت یوسف تعظیم و تکریم نموده و او را زیارت کردند و خداوند به همان ماهی دو فرزند عطا کرد یکی حامل خاتم حضرت سلیمان گردید ودیگری معراج حضرت یونس که او را در شکم خود سیر داد تا وقتی که به حکم خدا او را به کناری انداخت چنان بدن مبارک یوسف لطیف و نازک شده بود که به حرارت آفتاب دوام نداشت فی الحال به حکم خداوند قادر متعال درخت کدویی روئیده به بدن لطیف و نازک جناب یونس سایه انداخت و یک بز کوهی فرستاد که از شیر بخورد و چشمه ای برایش جاری نمود و حال آن که بدن جناب یونس نه زخم شمشیر و نه زخم خنجر و تیرداشت .
اما یوسف عریان کربلا امام بیمار با اهل بیت اطهار وقتی که داخل شهر کوفه خراب گردیدند الخ . .
اما یونس کربلا که آن یوسن که به طفیل وجود مبارک این خلق شده بود با این بدن مجروح و عریان در پیش سواران افتاده بود سایه بانی نداشت مگر مرغان با پرهای خودشان سایه به آن بدن عریان و بریان انداخته بودند .
📚داستان هایی از انوار آسمانی
🍃🌹عضویت در کانال کلبه عاشقان صاحب الزمان عج
👇👇👇
@kolpee
==== 🍃🌹🌸🍃
.
#داستان
سرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»
موضوعات مرتبط: حکایت، 12 - حکایت آن درخت
📚#داستان
یکی از دوستانم یه قانون جالب برای خودش داشت.
قانونش این بود که با وجود داشتن همسر، دو بچه و زندگی مستقل و کار پرمسئولیت، ماهی یک شب باید خانه پدر و مادرش باشه.
میگفت کارهای بچه ها رو انجام میدم و میرم..
خودم تنهایی.. مثل دوران بچگی و نوجوانی.
چندین ساله این قانون رو دارم. هم خودم و هم همسرم.
میگفت خیلی وقتها کار خاصی نمیکنیم. پدرم تلوزیون نگاه میکنه و من کتاب میخوانم. مادرم تعریف میکنه و من گوش میدم.
من حرف میزنم و مادر یا پدرم چرت میزنند و .. شب میخوابیم و صبح صبحانه ای میخورم و برمیگردم به زندگی..
دیروز روی فیسبوکش یه عکس گذاشته بود و یه نوشته که متوجه شدم مادرش چند ماهی ست فوت شده اند.
براش پیام خصوصی دادم که بابت درگذشت مادرت متاسفم و همیشه ماهی یک شبی که گفته بودی رو به خاطر دارم..
جوابی داده، تشکری کرده و نوشته که "مادرم توی خاطرات محدودش از اون شبها بعنوان بهترین ساعتهای سالها و
ماههای گذشته اش یاد کرده."
و اضافه کرده که "اگه راستش رو بخوای بیشتر از مادرم برای خودم خوشحالم که از این فرصت و شانس زندگیم نهایت استفاده رو برده ام."
میخواد بگه قدر پدر و مادرامونو بدونیم، تا زنده هستن از برکت وجودشون استفاده کنیم که نعمتهای بینظیری هستند ☺️🙏☘
#پدر_و_مادر
#تلنگر
#حکایت
مطالب خوب با ما، نشرش با شما
https://eitaa.com/joinchat/841089202Cf096f8f383
#داستان
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک🎈 باد شده و یک سوزن داد📌 و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید.
هرکس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است😄.
مسابقه شروع و بعد از یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند
چرا که قرار بود بعد از یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد.👌
ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.
قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم
می توانیم باهم از چیزی خوشحال شویم. باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…..
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟!
🪴
⊰•💚⃟⃟⃟⃟ ⃟🌿•⊱
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک راه برای از بین بردن عذاب قبر و امنیت در قیامت!
🎙حجتالاسلام رفیعی
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈
#حکایت #داستان #حدیث #پند اخلاقی و آموزنده
#معجزات و #تلنگر های #قرآن #آخرت #قیامت
سخنرانی های عالی و رفیعی 👇
#داستان
👑پادشاه به نجارش گفت :
فردا اعدامت میکنم
نجار آن شب نتوانست بخوابد ...
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب ...
" پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار "
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد ...
صبح صدای پای سربازان را شنيد...
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم ...
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند...
دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی ...
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...
همسرش لبخندی زد و گفت :
" مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند "
فکر زيادی انسان را خسته می کند ...
" درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست ".
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
یا خواب می مانی...!
یا از زندگی عقب ،،،،
🍃🌹عضویت در کانال
👇👇👇
@kolpee
==== 🍃🌹🌸🍃
4.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📷 چرا زیارت خواهرم نرفتی
🎙️استاد عبـــدالرضا #نــظــری
😔#داستان گِلِه امام رضا(علیه السلام) از عالم همدانی👌
🕋 هیئت الشهداء|مرقد سردار سلیمانی
#حضرت_معصومه(علیهاالسلام)
▶️@Menbarvaezin
✍نادانی رو به خردمندی کرد و گفت: فلان شخص، ثروتمندترین مرد شهر است. باید از او آموخت و گرامیش داشت.خردمند خندید و گفت: فلانی کیسهاش را از پول انباشته، آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او میبالی و از من میخواهی همچون تو باشم؟نادان گفت: خب گرامیش مدار، بهزودی از گرسنگی خواهی مرد.خردمند خندید و از او دور شد.از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند.
چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت: فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکستناپذیر بود.خردمند باز بر او خندید. فردا دزد به چنگال سربازان فرمانروا اسیر شده، در میدان شهر شلاقش میزدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را میبیند. دست بر شانهاش گذاشت و گفت:
عجب قهرمانهایی داری، هر یک چه زود سرنگون میشوند.
نادان گفت: قهرمانان تو هم به خواری میافتند.خردمند خندید و گفت: قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمیگیرند، همینجا بمان و شلاق خوردن آنکه گرامیش میداشتی را ببین.و با خنده از او دور شد.
#داستان
#داستان
پسرکوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751
📗#داستان
🌱هر وقت کسی شدی بگو خراب کنند.🌱
▫️دانشجویی بود که هزار جور گرفتاری داشت. درسهایش زیاد بود.
پول نداشت در شهری دور از زادگاهش درس میخواند روزی سرش را انداخته بود
پایین و توی فکر بود راه میرفت که ناگهان سرش به تیرک سایبان یکی از مغازهها خورد و به زمین افتاد.
▪️ضربه شدید بود. دنیا جلو چشمهایش تاریک شد. کمی که به خودش آمد
صاحب مغازه را دید و گفت :
مرد حسابی چرا تیرک سایبانت را این قدر پایین گذاشتهای ؟
مغازه دار قاه قاه خندید و گفت :
مگر کوری، چشمت نمیبیند ؟
▫️حواست کجا بود. دانشجو گفت :
سایبانت را خراب کنی و تیرک را بالاتر بساز.
صاحب مغازه سینهاش را جلو داد و گفت : ببخشید . فقط منتظر دستور شما بودم تا امر بفرمایید.
حالا کسی نشدهای که دستور بدهی برو هر وقت کسی شدی بیا و دستور بده تا خرابش کنم .
▫️دانشجو در حالی که خیلی ناراحت و عصبانی بود راهش را گرفت و رفت.
دو سه سالی گذشت یک روز که مغازه دار مشغول فروش جنس بود متوجه شد که چند سوار کار به طرف او میآیند.
آنها نظامی بودند. سوارها با اسبهایشان پیش آمدند یکی از آنها با صدای بلند گفت :
▪️آهای صاحب مغازه چرا سایبانت این قدر پایین است و مزاحم رفت و آمد مردم است ؟
زود باش سایبان را خراب کن تا راه باز شود . صاحب مغازه گفت :
از آن طرفتر بروید. مگر مجبورید از این جا بروید . سوار کار گفت :
خرابش میکنی یا دستور بدهم خرابش کنند . مغازه دار فریاد زد مگر شهر هرت است.
▫️من از دستتان شکایت میکنم .
نظامی گفت : برو شکایت کن ،
یادت نمیآید ؟
چند سال پیش که سر من به سایبان تو خورد خودت گفتی برو هر وقت کسی شدی دستور بده، سایبانم را خراب کنند.
حالا من برای خودم کسی شدهام و دستور میدهم سایبان مغازهات را خراب کنند .
▪️مغازه دار دیگر حرفی نداشت که بزند .
از آن به بعد به کسی که در خواست و دستور نسنجیدهای بدهد،
میگویند ؛
هر وقت کسی شدی، بگو خراب کنند.
┈┈┈•••༶༓✤༓༶•••┈┈┈
https://eitaa.com/joinchat/1419182419Ce39ece1751