دو سه ساعت پیش بدو بدو اومد گفت:
میشه لباسهای مدرسهمُ برام اتو کنی؟
دلم نیومد ذوقشُ کور کنم پس با تمام
بیحوصلگی شروع کردم اتو زدن..
مثل همیشه شروع کرد به صحبتکردن.
بدون توقف و پشت سرهم حرف میزد و
حرف میزد و حرف میزد..
وقتی دید با سکوت و نگاه خسته فقط
نشستهام و هیچ واکنشی ندارم بالاخره
رضایت داد چند دقیقهای آروم و بیحرف
بشینه تا اتو کردن لباسای آبیرنگش
تموم بشه.
چند دقیقه که گذشت خیلی یهویی
برگشت گفت: میدونی من وقتی بزرگ
بشم میخوام کجا زندگی کنم؟
گفتم: کجا؟
گفت: خرمآباد
گفتم: حالا چرا اونجا؟
جواب داد که: چون نزدیک مرز ایران
و عراقِ و هروقت دلم خواست میتونم
یه کوله ببندم و برم کربلا و اربعین!
حالا من باید با بغضم چیکار میکردم؟(:
حالا من چجوری باید بهش میگفتم که
اونم از همین اربعین گذشته که واسه
اولین بار نگاهش افتاده به گنبد اباعبدلله
تو همین سن کم عاشق شده و دیگه
با این جنون باید زندگی کنه و نفس بکشه؟
چجور باید بهش میگفتم تو این بعدازظهر
دلگیر نباید درد دوری رو بهم یادآوری
میکرد؟
چجور باید بغلش میکردم و میگفتم
میشه منم با خودت ببری خرم آباد؟(:
#فـضـہ۱٢٨
ساعت ۱۶:۰۰
۳۱ شهریورماه ۱۴۰۳
#خاطره
اولین خبر خوب ۱۴۰۴ بهم رسید(((((:
و میتونم براش تا آخرسال ذوق کنم((((((:
[خدایا شکرت(((((((((:]
#خاطره
کنجِخلوت...!
یک ساعتی کنارم نشسته بود و مشغول مناجات.. در چشمانش حرفی بود که در گفتنش تردید داشت.. سنگینی نگاهش ر
سه نفر بودند و سن بالا...
دقایقی که کنارم نشسته بودند؛
رایحه عمیق و آشنا و آرامشبخشی
حس میشد و دلت میخواست دائم
نفس عمیق بکشی در این هوای عطرآگین(:
بیمقدمه برگشتم و از خانم عربزبان
و مهربان کنارم پرسیدم که:
از نجف آمدید؟!
متعجب شد...
تند تند با لهجه عراقی حرف میزد و
تنها چیزی که از کلماتش میفهمیدم
''بنتی' بود..
قرآنم را در آوردم و دستش دادم
تا عطرمیان صفحاتش را استشمام کند..
اشکهایم راه خود را گرفته بودند و
قلبم در بیتابترین حالت ممکن بود(:
قرآن را بوسید و چندین بار نفسِ عمیق
کشید ما بین صفحاتش...
به مادرش داد تا او هم بو کند...
حالا او هم با لبخند عمیقی سعی
داشت به من بفهماند که این عطر
رایحه بهشت است و بهشت خلاصه
میشود در حرم امیرالمؤمنین((((:
مدام میگفت: زیارت، جنت...
سعی کردم با گوگل برایش بنویسم
که از عطر خودشان اصالتشان را فهمیدم..
سعی کردم بگویم که من مجنون و
بیقرار این رایحهام و اشکهایم از
دلتنگیست و فراق....
سعی کردم بگویم که کاش وقتی
برگشتند به جای من هم در هوای
زندگیبخش نجف نفس بکشند...
#خاطره
کنجِخلوت...!
آیا میشود برایت مُرد؟!(((((((:
دیروز ساعت ۱۳:۳۵؛
تماس رو که وصل کردم قشنگ ترین جمله زندگیم رو شنیدم(:
نرگس بود: [ آله دوست دارم! ] (((((((((:
و این بهترین کلماتی بود که میتونستم از قشنگترین آدم کوچولوی زندگیم بشنوم((((((((:
#خاطره
کنجِخلوت...!
الی العباس(((: ساعت ۱۶:۳۰ روز میلاد ابیعبدلله(: عکسی که فکرش رو هم نمیکردم خودم بگیرم!!!
زیباترین و بهترین هدیهای بود که تا به حال گرفتم((((((((((:
حالا که زدمش به دیوار اتاق دیگه واقعا عطر حرم حضرت عباس پیچیده تو هوای این مکان کوچیک خودم...(:🫀
#خاطره
کنجِخلوت...!
زندگی؟! یعنی صبح وقتی با تمام سردرد و حال بدت بزنی بیرون تا به کارات برسی، کفشهای کوچیک و سفید خواه
حالا تقریبا دو روز کامل است که نرگس خانهی ماست. چون مادرش درس دارد و با همسرش مشغول جهاد تبیین برای اوضاع جنگی جامعه هستند.
اما امان از مادری(:
شده هر دو ساعت یک بار زنگ میزند تا حالی از کودک دوسالهاش بپرسد؛
دائم پیام میدهد که حالش خوب است؟!
گریه نمیکند؟ گرسنه نیست؟ بهانه نمیگیرد؟
پیام میدهد که فرزندش دختر است و احساساتی و نیاز دارد بغلش کنی و دست نوازش بر سرش بکشی.
پیام میدهد که برایش خوراکی بخر و چوبشور و بستنی و شکلات و ... به او بده.
پیام میدهد که اگر مرا میخواهد میآیم و میبرمش..
نگرانیهای یک مادر هیچ موقع تمامی ندارد(:
بماند که من هم تا حدودی اضطرارش را درک میکنم.
من هم پا به پای او قد کشیدن و بزرگشدن نرگس را شاهد بودم و هستم.
چهاردست و پارفتنش، نشستنش، ایستادنش، راه رفتنش، خندیدن و گریهکردنش، قهرها و شادیهایش، حرفزدنش و خیلی از مواردی که هرکدام دنیایی از ذوق و شعف را برایمان به همراه دارد.
اوایل که نرگس زبان باز کرده بود به اشتباه به من هم میگفت "ماما" ولی حالا دیگر یاد گرفته تا هرچه ناز و ظرافت دخترانه دارد در صدایش بریزد و بگوید "خاله"(:
و من چقدر 'زندگی' را میان صدازدنهایش درک میکنم.
چقدر جانم به جانش بستهاست و چقدر نگرانش هستم.
حالا اما خودم را جای مردممان میگذارم..
جای کسانی که این جنگ چندروزه زخمی بر جانشان زده و عزیزشان را ربوده.
جای اهالی دردکشیده غزه که میانشان به وفور میتوان مادرانی داغِ اولاددیده را یافت.
مادرانی که کودکانشان همسن و سال نرگس و به زیبایی او بودند.
و چقدر غمگینم برایشان؛ چقدر غمگین...
#خاطره
از امروز [۱۴۰۴/۰۴/۰۴] و اولین پیکنیک صبحانهی دوستانه که بسی خوشگذشت((:
#خاطره
۴۴۱ روز از هشتم اردیبهشتماه هزاروچهارصدوسه میگذره و تکتک این روزا گروهِ دونفرهی «خرمالوهایگس» داشت اون آخرای ایتای هردوی ما خاک میخورد.
خیلی وقت بود -بیش از یکسال- سر هردومون به قدری شلوغ شده بود که نمیتونستیم یه تایم خالی گیر بیاریم و هماهنگشیم برای یه قرار ناشناختهی دوستداشتنی!
امشب بهش گفتم:
+ ولی خدایی اون قسمت دارک وجودم که خیلی وقت بود انداخته بودمش پس ذهنم و سعی میکردم بهش بیتوجه باشم به تو و امشب و اینجا و این پادکست خیلی نیاز داشت!(:
دلم میخواست امشب یه متن بلندبالا برای این ایدهی ناب عملیشده بنویسم.
اما اگر تلویحا هم بنویسم حقش ادا نمیشه.
چون میدونم که هردوی ما دوست داریم این میعاد غیرحضوری همینطوری رازگونه باقی بمونه تا حس بینظیرش سرجاش باشه.
فقط میخواستم این خاطرهی بازگشت به این حال خاکستریِ مطلوب اینجا ثبت بشه و بهت بگم خیلی ممنونتم ناآشنای عزیز و دوستداشتنیم که باهام همراهی میکنی در بخشی از وجودم که خودم و همهی آدمای اطرافم سرکوبش میکنیم و نادیدهش میگیریم.
#خاطره
#احوالات
کنجِخلوت...!
«هو الرّفیق» امشب از زیباترین شبهاست! حدود ۶۶۰۰ روزِ پیش... اوایل تابستانِ سالی از دهه۸۰. صدای دلنش
الحمدلله که این گروه بعد از ۸سال هنوز هم پابرجاست... هنوز هم چلهها و دلتنگیها و حسرتها و خیالات و جنون و غممان در فضای خوشعطر اینجا نوشته میشود(:
#خاطره
اینجا خانهی یک خانوادهی ۷ نفرهست.
پدرومادر، مادربزرگ و ۴پسر کنار
یکدیگر زندگی میکنند.
حالا حدود ۵ سال است که شامِ
شهادت امامحسن علیهالسلام را
اینجا میآییم و میگذرانیم..
محمدسجاد و محمدهادی که هیچ،
این روضهی هرساله نذر پسر
دومشان محمدحسن است.
حالا اما پسر چهارم؛ محمدحسین
نام دارد که سندرم داون دارد.
تربیت خانوادگیشان در مودبانهترین
و درستترین حالت ممکن است.
ولی غم بیماری فرزند چهارم پدر
و مادر را پیر کرده.
اینجا و روضهی هرسالهاش
را دوست دارم.
خانههایی که صاحبعزا هستند در
مناسبتی خاص و هرساله روضهشان
بهپاست؛ دوستداشتنیست(:
#خاطره