eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
7.2هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
2هزار ویدیو
18 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
قشنگ ترین حس زمانیست🌸 که یه اتفاق خوب برات میفته وتومطمئنی که اون اتفاق خوب یه پاداش ازطرف خدا 🌸 بوده برای تو زندگیتون پُر باشه از این 🌸 اتفاقای خوب و هدیه های آسمون🌸 صبح بخیر •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
اونقدر بخندید که صدای خنده هاتون بشه زیباترین موسیقی کائنات. از شادی اونقدر پر بشید که سرریزش همه ی مردم دنیا رو سیراب کنه. روزیتون اونقدر زیاد بشه که امیدی باشید برای رسوندن روزی خیلیا. همیشه بهترین افکار به سراغتون بیان و درست ترین تصمیمات رو بگیرید. اونقدر غرق خوشبختی بشید که تا عمق بی انتهای رضایت برسید. همیشه تنتون سالم باشه و عاقبت به خیر بشید. که همیشه بهترین حال ممکن رو داشته باشید. و که خدا همیشه هواتونو داشت باشه. •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
متن دعای هفتم: وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ أَوْ نَزَلَتْ بِهِ، مُلِمَّةٌ وَ عِنْدَ الْكَرْبِ : يَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَكَارِهِ، وَ يَا مَنْ يَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ، وَ يَا مَنْ يُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ. ذَلَّتْ لِقُدْرَتِكَ الصِّعَابُ، وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِكَ الْأَسْبَابُ، وَ جَرَى بِقُدرَتِكَ الْقَضَاءُ، وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِكَ الْأَشْيَاءُ. فَهِيَ بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ، وَ بِإِرَادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ. أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ، وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِي الْمُلِمَّاتِ، لَا يَنْدَفِعُ مِنْهَا إِلَّا مَا دَفَعْتَ، وَ لَا يَنْكَشِفُ مِنْهَا إِلَّا مَا كَشَفْتَ وَ قَدْ نَزَلَ بِي يَا رَبِّ مَا قَدْ تَكَأَّدَنِي ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بِي مَا قَدْ بَهَظَنِي حَمْلُهُ. وَ بِقُدْرَتِكَ أَوْرَدْتَهُ عَلَيَّ وَ بِسُلْطَانِكَ وَجَّهْتَهُ إِلَيَّ. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُيَسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ. فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِي يَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِكَ، وَ اكْسِرْ عَنِّي سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِكَ، وَ أَنِلْنِي حُسْنَ النَّظَرِ فِيمَا شَكَوْتُ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الصُّنْعِ فِيمَا سَأَلْتُ، وَ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِيئاً، وَ اجْعَلْ لِي مِنْ عِنْدِكَ مَخْرَجاً وَحِيّاً. وَ لَا تَشْغَلْنِي بِالِاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِكَ، وَ اسْتِعْمَالِ سُنَّتِكَ. فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِي يَا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَيَّ هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى كَشْفِ مَا مُنِيتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِيهِ، فَافْعَلْ بِي ذَلِكَ وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْكَ، يَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
حالم خوب نبود.حوصله کل کل کردن و جواب دادن بهش رو نداشتم.چشمام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به دیوار.احساس کردم داره بهم نزدیک میشه.گرمای بدنشو حس‌میکردم. یکدفعه چشمام رو باز کردم و دیدم داره دستشو میاره نزدیک پیشونیم.سرم رو با یه حرکت تند بردم کنار و گفتم: _میشه بهم دست نزنی؟ با کلافگی رفت سمت آینه.دستهاشو با عصبانیت برد لای موهاشو و........😰 http://eitaa.com/joinchat/2008219670Ca8c79f11fb رمانی جدید باقلمی دوست داشتنی تازه شروع شده پارت های اولیم 😍😍
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
تنها راه افتادم و از خونه زدم بیرون که یکدفعه دوتا پسر تو تاریکی از تو کوچه پریدن جلوم.جیغ خفه ای کشیدم و یه قدم عقب رفتم.هرچی دور و برم رو نگاه کردم هیچ کس تو کوچه نبود.داشتم از ترس سکته میکردم.عرق از صورتم شر شر پایین میریخت. یکی از اون پسرها چند قدم اومد جلو.منم چند قدم عقب رفتم.کیفم رو محکم تو دستم گرفته بودم.دستام میلرزید.پسره دستش رو آورد جلو تا کیفم رو ازم بگیره.کیفم رو سفت تو بغلم گرفتم و اینقدر رفتم عقب تا خوردم به دیوار پشت سرم.نفسم از ترس بالا نمیومد.دیدم که داره یه چیزی از زیر لباسش در میاره.تمام صورتم از گریه و عرق خیس خیس شده بود.داشت میومد جلو که یکدفعه صدای ترمز شدید ماشینی اومد و تو یه ثانیه... https://eitaa.com/joinchat/2008219670Ca8c79f11fb
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
ڪوچہ‌ احساس
🌸﷽🌸 #رمان‌آنلاین‌_خوشه‌ی‌ماه🌙 ✍🏻بہ قلم #زهراصادقے_هیام #خوشه‌ی_181 _دارم تصور میکنم اون بیچاره ا
🌸﷽🌸 🌙 ✍🏻بہ قلم دیگر نفسم به هن هن افتاده بود. می خواستم طی یک هفته ی آینده کار ارسی را تمام کنم. نمی دانم چرا حسام الدین دستش جلو نمی آمد. برخلاف گذشته که عجله داشت، هیچ تلاشی برای زود تمام کردنش نمی کرد. خیلی وقت ها می گفت: عجله نکنید وقت هست. و من نمی فهمیدم منظورش از وقت چیست؟ مگر نباید سر موعد کار را تحویل میدادیم و سراغ بقیه ی قسمت های عمارت میرفتیم؟ مگر اینکه بخواهد کار عمارت چندساله شود. مگر میشد؟ تا همین جا هم صدای استاد نصیری در آمده بود. آن روز بعد از مکالمه ی بلند شهاب وقتی به خانه رفتم هانیه دمغ نشسته بود. اشتهایی هم به غذا نداشت. مادر با چشم و ابرو اشاره کرد و گفت : ببین چی شده؟ اصلا حالش خوب نیست. هیچی هم نمیگه. حرف زدن با هانیه از مصاحبه ی تخصصی هم سخت تر بود. چون مرا محرم مشکلاتش نمیدید، که اگر میدید حرفش را بی مهابا میگفت. اما این بار شکننده شده بود. کنارش نشستم و گفتم: نمی خوای بگی چی شده؟ صدای داد شهاب رو وقتی تو کارگاه بودم شنیدم. با چشم های گشاد به طرفم برگشت و گفت: فقط تو شنیدی یا حاج حسام هم بود؟ از لفظ حاج حسامش خنده ام گرفت. هانیه حساب ویژه ای از حسام الدین می برد. از جدیتش میترسید. مثل اوایل آشنایی من. اما نمی دانم چرا این روزها آن ترس گذشته را نداشتم. شاید هم حسام الدین ضیایی آن حسامِ سابق نبود. نمی دانم. گفتم: بله اون هم شنید. جریان چیه؟ لب گزید و گفت: هیچی! بحث بین زن و شوهر زیاد پیش میاد. از جایم بلند شدم. _باشه، خودت میدونی، فکر میکردم اون قدر منو محرم بدونی که حرفات رو بگی بهم، به جای اینکه به بقیه بگی. مامان نگرانته هانیه! اگر به من نمیگی به مادر بگو. همین که می خواستم از اتاق بیرون بروم با عجزی که در صدایش موج میزد گفت: هیچی میگه بینیت رو عمل کن. هیوا بینی من مشکل داره؟ به طرفش چرخیدم. چشم های درشت سبزش از اشک پر شده بود.پلک های بلندش خیس شد. طاقت نیاورد و زد زیر گریه. _هیوا مگه من زشتم؟ جلو رفتم و در آغوشش کشیدم . _هانی... این حرفها چیه؟ کی‌بهت گفته زشتی؟ شهاب گفته؟ نگام کن ببینم. او را از خودم جدا کردم. در حالی که لبش را می گزید، سرش را بالا داد و گفت: نه هیچ وقت نگفته. ولی میگه بهتره دماغتو عمل کنی. مات و مبهوت به هانیه ای نگاه میکردم که از خوشگلی هیچی کم نداشت. _شهاب داره بهونه میگیره هانیه، میدونی اینو؟ خودش را به دیوار تکیه داد. پاهایش را در شکم جمع کرد و گفت: اگر اون قدر که به دوستاش بها میداد به من هم بها میداد خوب بود. الان ما تو عقدیم. اصلا انگار نه انگار. هیوا، شهاب اصلا شهاب سابق نیست. گاهی با عطش میاد سمتم ولی بعد خیلی سرد میشه. من که چیزی نمیخوام. یه ذره فقط یه ذره توجه هایی که بهروز به من میکرد و شهاب داشت کافی بود. صدای زنگی در گوش هایم پیچید. با تعجب گفتم: _بهروز سرش را به تایید تکان داد. _خیلی شب ها با بهروز و پریا میریم بیرون .یا باغ بهروز .بهش میگم زشت نیست بهروز به من غذا تعارف میکنه، هوای منو داره ولی تو اصلا حواست نیست؟ میگه نه چه اشکالی داره این از معرفتشه. ابروهایم بالا پرید _هیوا من این اختلاف های زن و شوهری رو نمیدونم ولی فقط میدونم که این جور رفت و آمدهای زیاد با دوستا و فامیل و این شکل صمیمیت اصلا درست نیست. بهرحال هرچی هم تو بگی اون آدم چشم پاکه. پوفی کشیدم و با قاطعیت گفتم: که البته نیست. یادت رفته روز اولی که رفتیم کارخونه چی بهمون گفت؟ هانیه سکوت کرده بود. _بنده خدا این جوری نیست. من تاحالا چیز بدی ازش ندیدم. پلک هایم را با درد بستم. بهروزی که من دیدم و شناختم هیچگاه نمیشد به او اطمینان کرد. و خواهر ساده لوح من با روشنفکری تمام به این روابط می نگریست. _هانی.. یادته مامان چند شب پیش چی گفت؟ یادت میاد؟ _نه یادم نمیاد. گفت: هیچ وقت به هیچ مرد نامحرمی مطمئن نباشید. حتی اگر اون آدم برادرشوهر باشه که فکر میکنید آدم پاکیه، یا اینکه نگاهش بد نیست . هم به من میگفت هم به تو که مراقب باشیم. ببین من این چیزها رو تجربه نکردم ولی فکرمیکنم این روابط آزاد شهاب اصلا جالب نیست. هانیه چانه اش را روی زانویش گذاشت. با دست، انگشت شست پایش را که لاک زده بود لمس کرد. _خودمم اذیت شدم. میدونی هیوا... شهاب اشکالش اینه خیلی اهل رفیق و دوست هست. تا شب که پیش منه بعد هم نصف شب میره خونه رفقاش. بیشتر وقت ها که زنگ میزنم بریم بیرون میگه پیش دوستام هستم. برایم عجیب بود چرا حسام الدین جلویش را نمی گیرد. _داداشش چیزی بهش نمیگه؟ _فعلا که اصلا کاری به حسام الدین نداره. میگه به خودم مربوطه، بچه که نیست بهش امر ونهی کنن. ↩️ .... .⛔️ http://eitaa.com/joinchat/2126839826C589c9be5e4
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
💌مراقب دلت باش!💌 ✍مواظب باشیم دلمان جایی نرود که اگر رفت باز گرداندنش کار سختی است و گاهی محال است. 🍀اگر برگردد معمولا مجروح و معلول باز می گردد.باید مراقب باشیم، دل آدم سر به هوا و خیلی عاشق پیشه است وخیلی سریع انس می گیرد. 🌼اگر غفلت کنیم،می رود و خودش را به چیزهای بی ارزش وابسته می کند. •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
۲۲ مرداد ۱۳۹۹
بستنی رو که دیگه همه بلدن درست کنن گفتن نداره😄😄 بیا اینجا یاد بگیر بستنی رو شیک و طرح دار درست کن👇👇👇 😋😋😋😋 https://eitaa.com/joinchat/643498033C0f6f38cc39 🍢🍡🍧🍨🍦
۲۲ مرداد ۱۳۹۹