💜☘💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜
☘💜
💜
#اختر
#قسمت4
❌خوشه ی ماه تموم نشده حال خانم صادقی خوب میشه ان شالله ادامه اشو میزنیم به زودی ❌
با دستانی که از شدت اضطراب و هیجان میلرزید ، روبندم را بالا زدم و خانم بزرگ حسابی من را برانداز کرد و گفت :نه مثل اینکه بر و روی خوبی هم داری فقط خیلی لاغرواستخوانی هستی اما بگو ببینم چند سال سن داری ؟
با صدایی که سعی بر کنترل کردن آن داشتم ، گفتم: پانزده سال خانم جون
خانم بزرگ پک عمیق دیگری به قلیـ ـانی که دیگر چاق شده بود و دود آن در فضای اندرونی پخش میشد زد و چند باری سرش را تکان داد و گفت :با این حساب هم سن و سال پوران دخت هستی .
او بعد از مکث کوتاهی دوباره پرسید:خبر داری که برای چه کاری به اینجا امده ای؟
به ُقل قُل آب درون تنگ قلیـ ـان ،که مثل من بیقراری میکرد، نگاه کردم و گفتم :بله خانم من برای کنیزی دختر شما به اینجا آمده ام و سعی میکنم که کارم را به بهترین شکل ممکن انجام بدهم .
خانم بزرگ که به نظر به ماندن من در این خانه رضایت داده بود، لبخندی برلب آورد که باعث دلگرمی من شد اما ناگهان در چوبی شیشه کاری شده ، با صدای نسبتا بلندی به دیوار کوبیده شد و من در آن لحظه با خود فکر کردم که چه خوب شد که این شیشه های رنگی و زیبا که با مهارت خاصی و در رنگهای متنوع داخل در چوبی جا خوش کرده بودند ، با این ضربه ی محکم فرو نریخت و نابود نشد .
به سمت در نگاه کردم و دختر کوتاه قد و بی نهایت فربه ای را دیدم که گیس هایش پریشان در اطرافش ریخته شده بود او با صدای نسبتا عصبی به خانم بزرگ ش نگاه کرد و گفت :ننه چکارم داشتی ؟
خانم بزرگ با دست به من اشاره کرد و گفت :این کنیز جدید توست میتوانی او را با خود ببری اما قبل از آن باید جایی برای ماندن به او اختصاص دهیم.
سپس در حالی که متفکربه تظر میرسید مکث ناچیزی کرد، گویی که دارد تمام مکان های خانه را در ذهنش به تصویر میکشد تا بتواند مکانی ساده و مختصر برای من فراهم کند.
خانم بزرگ اشاره به دختر جوان که پوران دخت را صدا کرده بود گفت :بدری این دختر در اتاقی که به تو داده شده ودر کنار تو خواهد ماند به او کمک کن تا وسایلش را در اتاق بگذارد .
پوران دخت به من نزدیک شد و با دقت به من نگاه کرد و گفت : زود باش با بدری برو ولی بعد خیلی زود به اتاق من بیا و بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد .
من از خانم بزرگ تشکر کردم و با ان دختر جوان که اینک تنها چیزی که از او میدانستم نامش بود ، به یک اتاق کوچک که در گوشه ی حیاط قرار داشت رفتم .
در راه با دقت به بدری نگاه کردم و او را دختر لاغر اندام یافتم که پوست سبزه ای داشت و روی بینی و گونه هایش سرشار از کک و مک های ریز و درشت بود .
بدری چشم های تقریبا ریزمشکی و بینی بزرگی و صورت بیضی شکلی داشت .
در حال بر انداز کردن ظاهر بدری بودم که او در چوبی ساده ای را باز کرد و من بعد از تشکر از او وارد مکانی شدم که باید در آن زندگی میکردم و به آن انس میگرفتم .
چهار دیواری کوچکی بود و چیز زیادی در آن دیده نمیشد به غیر از یک گلیم رنگ و رو رفته و کمی وسایل که احتمالاً وسایل بدری بودند و در تاقچه با نظم ویژه ای چیده شده بودند وسایلم را در گوشه ای از آنجا گذاشتم و خواستم از اتاق خارج شوم که بدری گفت :اسمت اختر بود ؟
به بدری نگاه کردم و گفتم اره من اختر هستم و خوشحالم که با تو هم اتاقی شدم
بدری نگاهم کرد و گفت :من هم بدری هستم راستش اختر باید یک چیز مهم را به تو گوشزد کنم
با تعجب به بدری نگاه کردم و با خودم فکر کردم شاید تصمیم گرفته است که از من نسخ بگیرد و یا با من درباره ی اندرونی مشترکمان شرط و شروط بگذارد اما در کمال ناباوری بدری به من گفت : اختر پوران دخت بسیار لجباز و بهانه گیر است، مراقب باش بهانه به دست او ندهی وگر نه او دستور میدهد که تو را در حاط و در مقابل چشمان همه به فلک ببندند .
با شنیدن اسم فلک تمام موهای تنم سیخ شدو از فکری که درباره ی بدری کرده بودم ،از خودم خجالت کشیدم و از او تشکر کردم و پرسیدم: اتاق پوران دخت کجاست ؟
بدری لبخندی بر لب آورد و گفت با تو به اتاق پوران دخت خواهم آمد
بنابر این من خیلی سریع نعلین هایم را بر پا کردم و با بدری به سمت اندرونی پوران دخت رفتیم .
_____________________________
یَل:کت تنگ کوتاهی که به پهلو میچسبد
چادر چاقچوق :حجاب و روبنده ی زنان
#ادامه_دارد
☘💜 #کپی_رمان_حرام_است
💜
☘💜
💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜☘💜