eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
8.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
20 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
ڪوچہ‌ احساس
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 #اختر #قسمت40 اسماعیل خان که گویی با شنیدن حرف
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 مقصدم را به سمت حیاط تغییر دادم و قدم زنان به سمت حوض آب رفتم و روی لبه ی حوض نشستم و دستم را درون آب حوض کردم و از سردی آب ،اعماق وجوم یخ بست زیر لب با خود زمزمه کردم :اینجا دیگر جای من نیست اصلاً شاید در این دنیا جایی برای من وجود نداشته باشد اشکهایم سرازیر شده بود و اینبار بدون هیچ شرمی در مقابل این مردبا صدای بلند گریه میکردم،گریه ای که شدت زیادی داشت و شانه هایم از شدت غم و اندوه زیاد به لرزه در آمده بود . اسماعیل خان که گویی صدای زمزه های من را شنیده بود به حوض نزدیک شد و با فاصله ی زیادی از من روی سکوی کنار حوض نشست و گفت: باید با پدرت صحبت کنم با یادآوری آقامیرزا گریه هایم شدیدتر شد و در مقابل اسماعیل خان به التماس درآمدم که حرفی به آقا میرزا نزند من در حال حاضر از آقامیرزا گریزان بودم و دوست نداشتم که بار دیگر به آن خانه ی قدیمی که سرشار از خاطرات غم انگیز بود و اینک دیگر هیچ نشانی از ننه رباب در آن نبود بازگردم سکوت بین من و اسماعیل خان حاکم شده بود مدتی گذشت تا اینکه اسماعیل خان پیچی به سبیل بلندش داد و گفت :تنها یک راه برای حل این موضوع وجود دارد راه حل اسماعیل خان دو روز از راه حلی که اسماعیل خان برای حل مشکل داده بود، میگذشت و در این دو روز حسابی با افکار منفی و مثبتی که در قفس ذهنم رژه میرفتند ، مشغول بودم هزاران مرتبه به راه حلی که اسماعیل خان پیشنهاد داده بود فکر کرده بودم و خوب میدانستم که فقط با قبول کردن این پیشنهاد میتوانستم سرپناهی داشته باشم در غیر اینصورت بدون هیچ مقصد و حتی داشتن جایی برای رفتن باید این خانه را ترک میکردم فکر و خیال به قدری گریبان گیر من شده بود که تمام شب را بیدار بودم و بلاخره بعد از کلی بالا و پایین کردن موضوع، بلاخره امروز صبح قبل از خروج او از منزل ، تصمیمی را که گرفته بودم با او مطرح کردم و قرار شد که او برای گرفتن رضایت آقا میرزا به دیدار او برود هرچند که خوب میدانستم آقا میرزا با فهمیدن این موضوع از خوشحالی سر از پا نخواهد شناخت اما بسیار مضطرب و نگران بودم . به طور قطع آقا میرزا به این امر رضایت میداد زیرا در خواب نیز نمی دید که نوه ی اعتماالدوله ی بزرگ روزی خواهان دختر او شود و با او ازدواج کند، حتی اگر این ازدواج از نوع موقت باشد . با اینکه از اجازه ی آقا میرزا درباره ی عقدموقت بین من و اسماعیل خان اطمینان داشتم ولی دلواپس و مضطرب بودم گویی که در قلبم آشوبی بر پا شده بود و بیشتر از همه نگران قضاوت پوراندخت درباره ی این ازدواج بودم و نمیدانستم که عکس العمل او بعد از شنیدن این خبر چه خواهد بود . اسماعیل خان مرد دل رحم و مهربانی بود و از طرفی او یک مرد خوش پوش با چهره ای جذاب بود ومن خوب میدانستم که بسیاری از زنان و دختران جوان آرزوی ازدواج با چنین مردی را دارند، اما من هیچ حسی شبیه به خوشحالی نداشتم زیرا خوب میدانستم که این ازدواج موقت و سوری چیزی نیست که من همیشه در آرزویش بوده ام و فهمیدم که امروز آرزوهایم را فدا کرده ام تا نیاز های زندگی ام را بر آورده کنم ، من امروز تمام امید و آرزوهایم را در ازای داشتن یک سرپناه فروخته بودم و بیشترین احساساتی که امروز داشتم ترس از آینده ای نامعلوم و اضطراب و غم بود. ☘💜 💜 ☘💜 💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜☘💜