💜☘💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜
☘💜
💜
#اختر
#قسمت42
تقریبا تمام ساعات امروز را با استرس سپری کرده بودم و حالا دیگر من با اسماعیل خان ازدواج کرده بودم هرچند که این ازدواج موقتی ، فقط توافقی بین من و او بود ، ولی باز هم احساس میکردم که دلم به پشتیبانی و حمایت این مرد، گرم شده است .
همان طور که حدس میزدم اقا میرزا با شنیدن این خبر خوشحال شده بود و گمان میبرم که برای رضایت دادن به این ازدواج از اسماعیل خان چیزی درخواست کرده باشد ولی اسماعیل خان اصلا در اینباره با من حرفی نزده بود تا شاید بیشتر از این من را خجالت زده و شرمسار نکند .
آقا میرزا حتی بدون پرسیدن نظر تنها دخترش رضایت نامه را انگشت زده بود و اسماعیل خان نیز بدون حضور هیچ یک از اعضای خانواده اش من را به عقد خود در آورده بود
خطبه ی عقد ما برای مدت سه ماه جاری شد و من امیدوار بودم که هر چه زودتر جایی برای رفتن پیدا کنم تا مجبور نباشم بعد از این مدت دوباره به اسماعیل خان تکیه کنم و با حضورم برای او مزاحمتی ایجاد کنم.
با اینکه ازدواج ما ازدواج دایم نبود و هیچ رسم و رسومی در آن اجرا نمیشد ولی دوست داشتم حداقل رسم دیدن چهره ام توسط اسماعیل خان اجرا میشد
روی لبه ی حوض نشسته بودم و به ارزوهایی که بر باد رفته بودند فکر میکردم
بعد از مدتی به اندرونی همیشگی که در انتهای ایوان قرار داشت رفتم و بقچه ام را گشودم
وچارقدی که ننه رباب برای گشایش بختم دوخته بود را برداشتم و در حالی که آن را در بغل گرفته بودم و زار میزدم به خواب رفتم
**
دو روز بود که به عقد اسماعیل خان در آمده بودم ولی هنوز در خانه از رو بند و چادر و چاقچوق استفاده میکردم
امروز لباس گل داری که پوراندخت به من داده بود را پوشیده بودم و طبق عادتی که در من بوجود آمده بود سرمه کشیده وموهای پشت لبم را سیاه کرده بودم
تصمیم داشتم که با شرایط فعلی انس بگیرم به همین خاطر بعد از چند روز ،امروز به مطبخ رفتم و مشغول پختن آش رشته شدم
نزدیک ظهر وقتی که اسماعیل خان به خانه آمد،غذا را در طبق گذاشتم و به اندرونی اسماعیل خان نزدیک شدم و از ترس اینکه مبادا بار دیگر غذایش را نخورد یا اینکه غذا را به حال خود رها کند چند ضربه به در چوبی زدم .
صدای اسماعیل خان بلند شد که از من میخواست تا وارد اندرونی اش شوم
این اولین باری بود که اسماعیل خان از من چنین درخواستی داشت و من با شنیدن این درخواست از جانب او دست و پاها یم را گم کرده بودم و برای اجرای این امر و برای رفتن و نرفتم به اندرونی اسماعیل خان استخاره میگردم،اما با به یاد آوردن این موضوع که من و اسماعیل خان ازدواج کرده ایم و به هم محرم هستیم بلاخره وارد حریم خصوصی او شدم .
#ادامه_دارد
☘💜 #کپی_رمان_حرام_است
💜
☘💜
💜☘💜
☘💜☘💜
💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜
☘💜☘💜☘💜☘💜
💜☘💜☘💜☘💜☘💜