eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
8.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
20 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
ڪوچہ‌ احساس
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 #اختر #قسمت5 با کمک بدری اتاق پوران دخت ، که ی
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 کم کم به اعضای خانه ی ابوالفتح خان عادت کرده بودم از ننه ی اخمو و عبوس ابوالفتح خان که همه او را ننه بزرگ صدا میزدندو خانم بزرگ و جیران زن دوم ابوالفتح خان و بچه های قد و نیم قدش گرفته تا زن سوم ابوالفتح خان و بدری که گویی از من دل خوشی نداشت و دیگر اعضای خانه که همه ی آنها، به غیر از چند نفری که در بین آنها بدری در راس قرار داشت ، با من مهربان و خوش رفتار بودند بدری مثل روز اول با من گرم نمیگرفت وشبها که برای خواب به اندرونی میرفتم بدون هیچ کلامی به من پشت میکرد و در سکوت میخوابید و من هنوز از رفتارهای عجیب و ضد و نقیض او در حیرت بودم . به نظر میرسید که خانم بزرگ از کار من رضایت داشت چون یکی دوبار به من به عنوان پاداش یک سکه ی بزرگ نقره که در یک طرف آن عکس شیر بود و آن روی دیگر سکه نوشته شده بود شاه مظفرالدین السلطان داده بود و من با خوشحالی آن دو سکه را بین دستمال گلدوزی شده ای که ننه رباب به من داده بود گذاشته بودم و بین بخچه ی البسه پنهان کرده بودم بزودی ماه محرم فرا میرسید و قرار بر این بود که به مدت ده شب در خانه ی ابوالفتح خان مراسم عذا داری حسینی برگزار گردد. در این روز های اخیر ،همه به نوعی برای مراسم عذاداری اقا امام حسین ع در تدارک بودند رابطه ی من با پوران بیشتر از قبل دوستانه شده بود و از این بابت بسیار راضی و خرسند بودم خانم بزرگ تصمیم گرفته بود برخلاف روال همیشگی که بزاز و خیاط به خانه میآمدند و پارچه میآوردند و انتخاب میکردند و میبریدند و میدوختند ،این بار با چند نفر از اعضای خانه و خدم و حشم برای خرید ملزومات و پارچه به بازار برود . از جمله کسانی که قرار بود با خانم بزرگ به بازار برود بدری بود ،که به عنوان خدمتکار اورا همراهی میکرد . پوراندخت که مثل همیشه من را در کنار خود داشت و همیشه من را برای همراهی انتخاب میکرد واز جمله دیگر کسانی که با ما به بازار میآمد ، زن سوم ابوالفتح خان ، زیور الملوک بود که به نوعی سوگولی ابوالفتح خان محسوب میشد وهفت ماهه شکم دومش را آبستن بود ،او نیز کنیزی داشت که سکینه نام داشت و زنی میانه سال بود و به خوبی از زیور الملوک مراقبت میکرد و قرار شده بود که سکینه همراه با زیور به بازار بیاید . از دیگر کسانی که تصمیم به خرید در بازار داشت مادر ابوالفتح خان بود که زنی عبوس و بد زبان بود او نیز کنیزی را با خودش همراه کرده بود قرار شده بود که همه با هم به بازار برویم . از بابت رفتن به بازار بسیار خرسند بودم چرا که در خانه ی پدرم احمد میرزا ،! هیچ گاه ننه من را به بازار نبرده بود به یاد دارم که او چندین بار با همسایه ها به بازار رفته بود، اما در خانه ی ما کسی به غیر از من برای انجام امور منزل نبود، برای همین هنگامی که ننه به بازار میرفت من هم برای طعام آش میپختم و کارهای خانه را انجام میدادم و مدتی به قلاب بافی میپرداختم و منتظر بازگشت ننه رباب میشدم . بارها با خود فکر کرده بودم که ای کاش من هم مثل بقیه ی هم سن و سال هایم چندین خواهر و برادر قد و نیم قد داشتم تا باری از مسئولیت فرزندی را از روی دوش من بر میداشتند اما افسوس که به قول فامیل و همسایه ها ننه رباب یکه زا بوده است و به غیر از من دیگر فرزندی نزاییده است و من به تنهایی میبایست در امورات خانه به او کمک میکردم و وقتی برای گردش و بازار رفتن نداشتم. اما در اکثر مواقع ننه رباب از فروشنده های دوره گرد خرید میکرد و کمتر وقتی پیش می آمد که ننه عزم رفتن به بازار کند برای همین به بازار رفتن با پوران دخت و زنهای خانه ی ابوالفتح خان برای من تجربه ای جدید و هیجان انگیز بود . ❌خوشه ی ماه تموم نشده حال خانم صادقی خوب میشه ان شالله ادامه اشو میزنیم به زودی ❌ _____________________________ آبستن :باردار خار کردن :شانه زدن موها ☘💜 💜 ☘💜 💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜☘💜