eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
8.8هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
2.5هزار ویدیو
20 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
ڪوچہ‌ احساس
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 #اختر #قسمت7 ❌خوشه ی ماه تموم نشده حال خانم صا
💜☘💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜 ☘💜 💜 وقتی از حجره ی زرگر باشی خارج شدیم زیور دستش را بر کمر گذاشت و شروع به گلایه کردن و نالیدن، ناشی از بارداری کرد ، زیور خیلی فربه نبود اما بدنی گوشتی و پُر داشت و شکمش از روز اولی که به خانه ی ابوالفتح خان آمده بودم ورقلمبیده تر وبزرگتر شده بود. من نیز در این مدت فهمیده بودم که زیور ،سوگولی ابوالفتح خان است و در این روزهای آخر هرچه قدر شکمش بزرگتر میشود ،ناز کردن ها و ادا ،اصول هایش نیز بیشتر میشود و ابوالفتح خان که بیشتر وقتش را به زیور اختصاص میدهد ،حسابی برای زیور ناز میکشد ناز میخرید . ابوالفتح خان ، قد بلندی داشت و سبیل های پر پشت و کلفتی که بسیار بلند بود کت بلند و شلواری گشاد داشت و دستاری به کمر بسته بود و کلاهی بر سر داشت و از زیور خیلی بزرگتر بود ،البته زیور هم زن زیبایی نبود ولی به قول ننه بزرگ زشت ها بخت و اقبال سفید ی دارند. شنیده بودم که زیور هم از آن دسته ای بود که شانس زیادی داشت و با ازدواجش و آمدن به خانه ی ابوالفتح خان ،با استفاده از ترفند های زنانه قلب ابوالفتح خان را تسخیر کرده بود وبه گفته ی دیگران اکنون از زنان بسیار خوش بخت شده بود . خانم بزرگ و مادر ابوالفتح خان از آنجایی که میدانستند این زن خیلی حیله گر است و اگر به ناله هایش توجهی نکنند حتما پیش ابوالفتح خان بلبل زبانی میکند و از بی توجهی آنها نسبت به خودش و بچه شکایت میبرد و خشم مرد را نسبت به آنها برمیانگیزد ،مجبور میشدند گاهی بر خلاف میل باطن ، نسبت به ناله های زیور توجه نشان بدهند تا ازبوجود آمدن مشکلات و عواقب بعدی جلوگیری کنند . مادر ابوالفتح خان که زنی عاقل و بداخلاق بود به کنیزی دستور داد تا از دستفروشان بازار برای زیور الملوک پیاله ای شربت بخرد و با دستهای لاغر و استخوانیش دست زیور را گرفت و به سمت سکویی که در گوشه ای از بازار قرار داشت برد و زیور را روی آن سکو نشانید . خانم بزرگ که از لوس بازیهای زیور خسته شده بود نگاهی به مادر ابوالفتح خان کرد و گفت : تا زیور الملوک استراحت میکنه من با بدری به حجره ی عطاری میروم . به را حتی میشد فهمید که رفتن به حجره ی عطاری برای خانم بزرگ بهانه ای بود تا خودش را از مشاهده ی ناز کردن ها و لوس بازی های زیور الملوک معاف کند. مدتی بود که همه ایستاده بودند و زیور روی سکو نشسته بود و آه و ناله میکرد تا اینکه بلاخره کوکب،این کنیز بیچاره ، تند تند در حالی که پیاله ای شربت در دست داشت به زیور نزدیک شد و گفت :این شربت را بخورید خانم جان تا حالتون بهتر بشه و پیاله ی شربت را به دست زیور داد .زیور پیاله را به زیر روبندش برد و تمام شربت داخل پیاله را یکجا سر کشید . در راه بازگشت از بازار به دو سه تا حجره ی دیگر رفتیم و بعد از آن به خانه آمدیم . با اینکه برای رفتن به بازار خیلی هیجان زده بودم اما امروز فهمیدم رفتن به بازار به عنوان کنیز ،چیزی نیست که باعث خوشحالی من شده باشد ،بدترین قسمت رفتن به بازار ، این بود که مچ دستهایم از حمل کردن خریدهای سنگین درد میکرد و پاها یم خسته بود ،اما باید به وظیفه ی کنیزی عمل میکردم و دستورات پوران دخت را که حالا به دلیل خستگیش از خرید کردن دو برابر شده بود،اجرا میکردم . ☘💜 💜 ☘💜 💜☘💜 ☘💜☘💜 💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜 ☘💜☘💜☘💜☘💜 💜☘💜☘💜☘💜☘💜