eitaa logo
ڪوچہ‌ احساس
7.1هزار دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
2.1هزار ویدیو
19 فایل
لینک کانال تبلیغات http://eitaa.com/joinchat/826408980C73a9f48ae6
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸﷽🌸 ‌ 🌙 ✍🏻بہ قلم لبش را جلو داد ، چشم هایش را گرد کرد و با لحنی حرص آمیز گفت: فضوله ...فضول البته میدونم از بی شوهری هست بنده خدا یه کم قاطی کرده. گلابتون همیشه رک بود . حرفهایش را میزد. اجزاء درهم شده ی صورت گلابتون، و حرفی که زد باعث شد حسام الدین بخندد. صدای قهقه اش بعد مدت ها بلند شد. درحال خنده گفت: گلابتون غیبت نکن. _چیه بچه؟ چرا قهقهه میزنی؟ در دل گفت:قربون خنده هات بشم پسرم.کاش حَسنِ منم زنده بود. خیلی وقته خنده ات رو ندیدم حاج حسام ! دیبا وارد آشپزخانه شد و با صدای خنده ی حسام چشم هایش گرد شد. ابرویی بالا انداخت و با خودش گفت: نه مثل اینکه بلده بخنده، فقط سگرمه هاش برای ماست. صندلی را کشید و نشست. _همیشه به خنده عمه جون! واسه ما که نمیخندی . گلابتون چه چیز خنده داری گفته که اینطوری سرخ شدی؟ حسام الدین بزور خنده اش را جمع کرد. با دستانش لبش را صاف کرد. از جایش بلند شد. گلابتون پیش دستی کرد و گفت: هیچی دیبا خانم، داشتم خاطره ای رو برای آقا تعریف میکردم خنده اش گرفت. حسام الدین استکان چایش را سر کشید و روبه گلابتون گفت: گلابتون، لابه لای خاطره گفتن هات مراقب باش غیبت نکنی. از آشپزخانه بیرون رفت. دیبا عمیق به فکر فرو رفته بود. به گلابتون گفت: چطوریه به شما که میرسه نیشش تا بناگوش بازه به ما که میرسه اخم و تخمش هست. گلابتون شانه ای بالا انداخت. _نمیدونم والا از خودش بپرسید. من حرف معمولی میزنم دیبا سرش را به تأسف تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت. از راهرو گذشت وارد قسمت پشتی عمارت شد. در اتاق پریا را باز کرد و سرزده داخل شد. پریا روی تخت دراز کشیده بود. با گوشیش مشغول پیام دادن به دوستش بود. دیبا در را محکم بست. پریا نگاهش را بالا آورد و با دیدن مادرش کنار تخت نشست. موهایش را که به تازگی کوتاه کرده بود صاف کرد و با تعجب گفت: جانم مامان کارم داشتی؟ دیبا پوزخندی زد و دستش را جلو آورد. _به جای این پیامک دادن ها یه کم حواستو به دور وبرت جمع کن. تا کی میخوای اینقدر بین خودت و حسام فاصله بندازی. چرا سمتش نمیری. باهاش حرف بزنی. پریاگوشیش را کنار گذاشت و گفت: مامان، تو خودت اخلاق حسام رو میدونی، بدش میاد من که نامحرم هستم باهاش گرم بگیرم. دیبا دستش را بالا آورد و به سرش زد _ خاک تو سر من با این دختر تربیت کردنم. مثلا تو دانشگاه رفته ای. تو جامعه گشتی. نمیدونی چطوری باید باهاش حرف بزنی که حواسش سمت تو بیاد؟ نگفتم برو براش قِر بده که. بقیه ی دخترا چیکار میکنن. آهسته آهسته. باور کن پریا من فکر میکنم از بس از طرف تو بی توجهی دیده اصلا فکر ازدواج نیست. فکر میکنه من مجبورت کردم. بابا یه خودی نشون بده بفهمه تو خودت میخوای. پریا با حرف های مادرش تازه شاخک هایش فعال شد. همیشه سعی میکرد از حسام فاصله بگیرد چون فکر میکرد با این کار حسام الدین از او راضی و خشنود است. فکر میکرد با رعایت حریم محرم و نامحرم به حسام می قبولاند که او هم اهل رعایت است. دیبا به او گفته بود همیشه جلوی حسام ساده لباس بپوش. گفت بود سعی کن خودت را جلوی حسام تجمل گرا نشان ندهی. برعکس مهمانی ها. با حرف های جدید مادرش، زوایای تازه ای برایش باز شده بود. ابروهایش را بالا داد و گفت: آخه مامان خودت گفتی که ... دیبا عصبانی از سر جایش بلند شد و گفت: _اون موقع گذشت قبلا فکر میکردم اینجوری توجه حسام جلب میشه. اما الان میگم باید بفهمه تو هم بهش علاقه داری. از الان جور دیگه ای رفتار میکنی. پریا به خداوندی خدا اگر مثل دخترای عاقل و زیرک حسام رو به طرف خودت نکشونی. دیگه نه من نه تو. هیچ کمک مالی بهت نمیکنم. خارج رفتن هم از ذهنت بنداز بیرون. به سمت در رفت. پریا صدایش را بالا برد _مامان .. با توام ...مامان به سمتش برگشت. صورتش قرمز شده بود _مامان بی مامان همین که گفتم. از اتاق بیرون رفت و پریا را با فکرهای مشوش تنها گذاشت. خسته شده بود از تحکم های مادرش. حسام را دوست داشت اما نمیدانست باید چه کاری انجام دهد. به دوستش آیدا پیام داد و از او کمک خواست. باید رفتارش را عوض میکرد. اما نه یک باره ، آرام آرام . حسام الدین بعد از شام تلویزیون را روشن کرد. توی مهمان خانه روی مبلی نشست. یک پایش را روی یک پای دیگر انداخت. هنوز شهاب نیامده بود. میدانست این روزها درگیر نامزد بازی است. فروغ الزمان کنارش نشست. با کمی تعلل گفت: داشتم باخودم فکر میکردم که خانواده ی هانیه رو دعوت کنیم اینجا .تاحالا نیومدن . از طرفی موقعیت خوبیه برای رویارویی دیبا و ... حسام الدین منظور مادرش را میدانست. همانطور که نگاهش به تلویزیون و شبکه خبر بود گفت: فکر خوبیه. روز جمعه خوبه، منم خونه ام. 👇👇👇
فروغ الزمان لبخند رضایت بخشی زد و به سمت تلفن رفت. شماره ی شهاب را گرفت و ماجرا را به او گفت. بعد از تماسش کنار حسام نشست . _ بهتره خودم با مادر هانیه صحبت کنم.رسما دعوتشون کنیم بهتره حسام به تایید سرش را تکان داد. خداراشکر میکرد مادرش آن قدر روشن فکر هست که با وجود اختلاف طبقاتی قبول کرده دختری عروسش شود که با او خیلی فاصله دارد. پارت گذاری خوشه ی ماه روزهای زوج ↩️ ... ❌ •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• @KoocheyEhsas •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
═══💠⚜💠═══ هــمــســــ♥️ــــرانـہ ز کدام رَه رسیدی؟ ز کدام در گذشتی؟ که ندیده دیده ناگَه، به درون دل فِتادی؟ ═══💠⚜💠═══ 💞 @koocheyEhsas •┈┈••✾••✾••┈┈•
═══💠⚜💠═══ هــمــســــ♥️ــــرانـہ هم در به دری دارد و هم خانه خرابی عشق است و مزينّ به هنرهای زيادی... ═══💠⚜💠═══ 💞 @koocheyEhsas •┈┈••✾••✾••┈┈•
═══💠⚜💠═══ هــمــســــ♥️ــــرانـہ آبادی سراچه‌ی امّید از تو بود آهسته رو که خانه برانداز می روی ═══💠⚜💠═══ 💞 @koocheyEhsas •┈┈••✾••✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃💫🍃💫🍃💫🍃💫🍃💫🍃 امشب شب اول ماه رجب است.🌺 در اهمیت این ماه همین بس که پیامبر اکرم(ص) فرمودند:🌙 ماه رجب ماه بزرگ خداست و ماهى که حرمت و فضیلت به آن نمیرسد و جنگیدن با کافران در این ماه حرام است و رجب ماه خداست و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است. کسى که یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، موجب خشنودى خدای بزرگ می‌شود و غضب الهى از او دور می‌شود و درى از درهاى جهنم بر روى او بسته شود. •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• این ماه قطعا خداوند برکات و فیوضاتش رو بر بنده ها نازل میکنه. حالا که تقریبا همه مون از ترس کرونا چپیدیم توی خونه ☺️ بهتره تو این فرصت تعطیلی از ماه رجب استفاده کنیم. ما معتقدیم خداوند با دعا بلا رو از بندگانش دور میکنه. همگی دست به دعا بشیم. 🙏 @koocheyehsas
🍁🍂🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃🍁 ببخشید سلام 🙈 چند وقتیه که باهم حرف نزدیم. ان شاء الله حالتون خوب باشه. خب ابتلائات ، مصیبت و امتحان ها در آخرالزمان جزء لاینفک زندگی بشریت هست. قطعا نمیتونیم بگیم این همه حادثه، اتفاقی هست. "البته الان فقط مونده از مرحله ی شهاب سنگ و آتشفشان ها عبور کنیم. همون مرحله ای که دایناسورها ازش عبور نکردند و منقرض شدند."☺️😁 خلاصه هرکی زنده موند دیگه بقیه اش هم حل ... نیست. نه حل نیست. چون احتمال امتحان سخت تر هم هست. نترسید اما زندگی همینه . اینو بدونید تقدیر و زمان مرگ هر آدمی مشخص هست. قضای حتمی مشخص است. منتها ما یه سلاح داریم. سلاحمون دعاست.دعایی که از معصوم بهمون رسیده. و قطعا با دعا همه چیز عوض خواهد شد . حتی سرنوشت آدمی. ما الان واقعا تو شرایط خاصی هستیم. با این حال ما مسلمونها خدا را داریم. امام حسین رو داریم. حضرت حجت ارواحناه فداه رو داریم. مثل چینی ها یا امریکایی ها نیستیم. قطعا با دعا بلا از ما دور میشه. چیزی که علما دارن توصیه میکنن اینه که برای دفع بلا زیارت عاشورا بخونید و ختم صلوات بگیرید. امشب اول رجب هست. متوسل شیم به ائمه معصومین. به همین منظور با تعدادی از اعضای محترم کوچه احساس گروهی رو ترتیب دادیم که هرکس دوست داره میتونه عضو شه و در ختم صلوات و زیارت عاشورای روزانه همراه شه. لینک گروه استغاثه کوچه احساس 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/352256037C7d604203be راستی امشب قسمت جدید خوشه ی ماه رو نداریم. دیگه همونی بود که ظهر گذاشتیم. شب همگی بخیر 🤚 (هیام)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸 اے دوّمین محمد و اے امام از خلق و از خداے تعالے تورا سلام چشم وچراغ خورشید هفٺ نور روح و روان احمد وفرزند چار امام حلول 🎊 (ع) مبارڪ🎊❣️ •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈• @koocheyEhsas •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا