🍃🌸 #بیوگرافی_امامجواد ع🌸🍃
🔹 #نام 👈🏻 محمد بن علی بن موسی
🔹 #کنیه 👈🏻 ابوجعفر و ابو علی
🔹 #زادروز 👈🏻 ۱۰ رجب
🔹 #زادگاه 👈🏻 مدینه
🔹 #مدت_امامت 👈🏻 ۱۷ سال
🔹 #شهادت 👈🏻 آخر ذی القعده
🔹 #مدفن 👈🏻 کاظمین
🔹 #محل_زندگی 👈🏻 مدینه بغداد
🔹 #لقب_ها 👈🏻جواد ،تقی،ابن الرضا
🔹 #پدر 👈🏻 علی بن موسی بن جعفر
🔹 #مادر 👈🏻 سبیکه
🔹 #همسران👈🏻 سمانه، ام فضل
🔹 #فرزندان علی ،موسی ،حکیمه ،زینب ،فاطمه،امامه
🔹 #طول_عمر 👈🏻 ۲۵ سال
#یامهدی_العجل
✍زهرا ساجد دبیرستان زینبیه بسطاملو
از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، بالاخره توانسته بود خودش را به همه ثابت کند. او در دانشگاه، آن هم یک رشته خوب ولی با هزینه بالا قبول شده بود.
تک دختر خانواده بود.
دار و ندار پدرش یک ماشین پیکان بود که با آن مسافر کشی می کرد و خرج خانواده را در می آورد.
برای رفتن دانشگاه خیلی به پدرش اصرار کرد؛ تا اینکه یک شب پدر به خانه آمد و بهترین خبر زندگیش را به او داد و گفت: پول ثبت نام دانشگاه را جور کرده و قرار است فردا ماشینش را بفروشد و در یک کار تجاری با یکی از دوستانش شریک شود.
از فردای آن روز احساس می کرد در آسمانها پرواز می کند، از اینکه می تواند پیش دخترهای فامیل پز دانشگاه رفتن را بدهد قند تو دلش آب می شدغروب پنجشنبه راه افتاد طرف امامزاده شهرشان تا نذرش را ادا کند.
در حرم توجهش به دستفروش ها جلب شد. فکر کرد یک روسری برای خودش بخرد، رفت طرف یکی از دستفروش ها که داشت روسری می فروخت. احساس کرد چقدر قیافه آن دستفروش برایش آشناست. نزدیکتر که رفت دیگر شکش به یقین مبدل شد. آن دستفروش پدر خودش بود که مثلاً مشغول به تجارت بود
#پدر
#حکایت_داستانک
✍زهرا ساجد