#محبت_واقعی
پیرمردی با همسرش در فقر زیـاد زندگی میـکردند . هنگام خواب ، همسر پیرمـرد از او خواست تا شانه ای بـرای او بـخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد
#پیرمرد نگـاهی حـزن آمیـز به همسـرش کرد و گـفت نمیتـوانـم بخـرم ، حتی بنـد ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم. پیـرزن لبخندی زد و سکوت کرد . فـردای آنروز بعد از تمام شدن کارخود به بازار رفت و ساعتش را فروخت و شانه برای همسرش خرید ..
وقتی به خـانه بـرگـشت با #تعجب دیـد همسرش موهای خودرا کوتاه کرده است وبند ساعت نوبرای او گرفته است. مات ومبهوت همدیگر را نگاه میکردند و اشک از چشمان هر دوجاری بود نه برای اینکه کارشان هدر رفته است، برای این بود که همدیگر رابه همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند
@koran_etrat
۸ خرداد ۱۳۹۸