هدایت شده از ماهنامۀ سوره
▫️ وقتی خدا فیل هوا میکند
🔸 روزنوشت روز نهم
✍️ زهرا محسنیفر
پیرمرد، انگلیسی را با لهجۀ هندی-عربی صحبت میکرد. از یک مهاجر آفریقاییتبار مسلمان که رگ و ریشهای آسیایی داشت، نمیشد بیشتر از این انتظار داشت. لابهلای حرفهایش آیات قرآن به گوشم آشنا میآمد. چشمم به زیرنویس بود تا چیزی را از دست ندهم. میخکوب بودم و سراپا گوش. شیخی که به زبان نامادری صحبت میکرد، حرفهایش را به اینجا رساند: «او نگفت سبحانالله؛ حتی نگفت الحمدللّه؛ میدانید چه گفت؟» فیلم را نگه داشتم تا خودم حدس بزنم. امام(ره) دربارۀ حادثۀ طبس چه گفته بود؟ اینکه شنها مأمور خدا بودند؟ اینکه آن حادثه امداد الهی بود؟
بُراق شده بودم که بدانم شیخ چه در چنته دارد و کدام باب معرفت را به رویم باز میکند؟ شیخ احمد دیدات، بیستسالی میشود که دیگر نیست. مبلّغی که در بحبوحۀ مناظراتش با علمای مسیحی و بزرگان کلیسا برای دفاع از حقانیت اسلام، از قضا پَرِ قبایش به انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی هم خورده بود. شیخ، به ایران آمده بود تا امام را از نزدیک ببیند. دیدن همان و عنان از کف دادن همان. پیرمرد جایی گفته بود: «در عمرم هیچ بشری را به زیبایی او ندیدهام.»
دکمۀ مثلثی پایین صفحۀ گوشی را زدم تا توضیحات یک خمینی چشیده را بشنوم: «او گفت: أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ. خب آن اتفاق چه ربطی به ماجرای فیلبانان و کعبه داشت؟» شیخِ اسلامشناس را با اشارۀ انگشت مجبور به سکوت کردم تا خودم خط و ربط ماجرا را هضم کنم. اصحاب فیل با سجّیلِ ابابیل نابود شدند، اما بالگردهای آمریکا با طوفان شن. در مخیّلهام این دو حادثۀ تاریخی را با هم تطبیق دادم. خب، شنریزه و سجّیل را میتوان مترادف هم در نظر گرفت، اما فیل و بالگرد را چه؟! فیلها روی زمین راه میروند و هلیکوپترها در هوا میپرند. اگر فیلها پرواز میکردند ... نه، یک جای این قیاس میلنگد.
دوباره دکمۀ مثلثی را زدم و پیرمرد را به حرف آوردم: بالگردهای آمریکایی، جامبوسایز بودند. جامبو یعنی فیل! پرندههایی در قوارۀ فیل به ایران حمله کردند؛ جامبوهلیکوپتر!». عجب تناظر یکبهیکی! تاریخ چه با جزئیات مشابه تکرار میشود. جالب بود! شیخِ نکتهسنج اما دستبردار نبود و هنوز حرفهایی در آستین داشت. او قیاس را از بیابان طبس به آسمان خدا کشاند تا تیر آخرش را بزند: «کشوری که توانست ماه را فتح کند و مقتدرانه بر سطح آن بنشیند، نتوانست در ایران اسلامی به سلامت فرود آید.»
نگاهم را از صفحۀ گوشی گرفتم و از پنجرۀ اتاق به سیاهی شب خیره شدم. صدای پدافند قطع شده بود و کرانۀ آسمان یکدست نقرهفام بود. طوفان افکار در ذهنم خلجان میکرد و میخواست مغزم را سوراخ کند. با خودم صغری کبری میچیدم که خدا نمرود را با پشهای زد و ابرهه را با سنگریزهای. عاد را به باد داد و ثمود را به فریاد هلاک کرد. نتیجه اینکه تیرهای خشاب خدا گاهی کوچکاند و گاه غیبی. اما وقتی وقت شلیک شد، به خطا نمیروند. بیقلقگیری نقطهزنی میکنند.
اینها را میدانستم ولی ابهامی درشت در ذهنم همه چیز را انکار میکرد. با خودم فکر میکردم خدای هزارۀ سوم آیا دست به اسلحۀ معجزه میبرد؟ آیا هنوز هم میتوان به امداد الهی چشم داشت؟ در ذهنم حرفهای شیخ دیدات و یادآوری واقعۀ طبس را روی دور تند گذاشتم. تجربۀ تاریخی میگفت، میشود. خدا هنوز هم خشابِ پُر دارد. خدا باز هم شلیک میکند. خدا دوباره ... صدای پدافند رشتۀ افکارم را پاره کرد. از جا پریدم و خودم را در قاب پنجره جا دادم. آسمانِ پُراکلیلِ بیابر، دودآلود شده بود. ریزپرندههای دشمن داشتند برای بندگان خدا خطونشان میکشیدند و تیرهای رگباریِ سرخ، در تعقیبشان خوشهخوشه میرفتند. بیاختیار لبخندی زدم و پرده را کشیدم.
#روزهای_جنگ
🌐 Sourehmag.ir
🆔 @Sourehmagazine
عینالاسد یک سیلی بود و العدید یک تنظیم باد. مخاطبِ موشکهای تیز ایرانی همان بادکنک پرباد زردی است که در نقش ابرقهرمانهای هالیوودی فرو رفته. بالستیکهای ایرانی امشب، بجای خراب کردن، ساختند. یک روایت مهم در ذهن مردم دنیا. اگر آمریکا لات کوچهخلوت است، ایران روی صورتش تیزی میکشد. این روایتِ فتحِ «بشارت فتح» است. کوتولههای حاشیهنشین هم ماستها را کیسه کنند و آب قند بخورند تا شیرشان خشک نشود.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
آتش، بس! خون، بس! جنگ، بس!
انگار کن نه خانی رفته، نه خانی آمده
خدا را شکر، خونی از دماغت نیامده
خدا را شکر مادرت هست
چراغ خانهات هست
این روزها که بگذرد
مشغول میشوی
مشغول بازی دنیا
کلاغ، پر
گنجشک، پر
بابا ... بابا که پر نداره، خودش خبر نداره
اما، بابای تو پر داشت، خودش هم خبر داشت
قاب عکسش آنجاست
برو پیشش و بپرس
[تو چرا جنگیدی؟!
او، تفنگش در مشت،
کولهبارش بر پشت،
بند پوتینش را محکم بست
آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل او میبارید
پدرت گفت به تو
که چرا میجنگد:
«تا چراغ از تو نگیرد دشمن ...»]
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
هدایت شده از | حامد طونی |
ما و دل خستهای که سامان نگرفت
خون بود، ولی مجال تاوان نگرفت
سرخ است لوای حرمش، یعنی جنگ
هرچند به سر رسید پایان نگرفت
#حامد_طونی
#جنگ #صلح #آتش_بس
@HamedTooni
وقف إطلاق النار، سیس فایر، آتشبس؛ این ترکیبهای اسمی را با هر زبانی که بخوانی انگار یک چیزی آن وسط کم دارد؛ چیزی از جنس زمان. ترکیب فارسیاش باید حداقل سهجزئی میبود تا فریبنده نباشد. مثلاً درستش میتوانست این باشد: آتش (فعلاً) بس، آتش (موقتاً) بس، آتش (عجالتاً) بس. آتشبس، توافقِ توقفِ آتش برای مدت محدود است، نه مدت معلوم و همین تفاوت محدود و معلوم، آتشبس را شکننده و پرفریب میکند. زمان را که از ترکیب حذف کنی، تعلیق به وجود میآید و در تعلیق، غافلگیری حادث میشود. در خبرها صلح را با شاخهٔ سبز زیتون در منقار کبوتری سفید نشان میدهند و آتشبس را با نوار ضربدری زرد روی آتشی سرخ. دیر یا زود، یک طرف ماجرا نوار زرد را قیچی میکند. اما طرفی برندهٔ جنگ است که آرایش جنگی را حفظ کند تا رکب نخورد. آتشبس، گرگی است کریه در پوستین سپید گوسفند صلح. آتشفشانی نیمخفته در نزدیکی ماست. به بشکنی فوران میکند و زبانه میکشد. بله ما در دوران آتشِ فعلاً بس و بعداً هست، هستیم. پرچمهای سرخ انتقام ما افراشته میماند تا وقتی که دشمن، پرچم سفید تسلیم را بلند کند.
✍🏼#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت...
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴از مارگارت تاچر، تا ترامپِ تاجر
🔸ترامپ دیپلمات نیست؛ لات است. آدمی با اختلال دوقطبی که هنوز در دنیای تکقطبی سیر میکند. سطح خودشیفتگیاش برای فرعون که خود را خدای جهان آفرین میدانست هم قفل است. ترامپ، عصارهٔ فضولات آمریکاست. غربِ بدون زرورق است. واقعیتِ عریانِ لیبرالدموکراسی است. زنگیِ مستی است که عقلای ینگه دنیا تیغ تیز قدرت را دست او دادهاند و نمیدانند چگونه پس بگیرند. مستر پرزیدنت، بر اریکهٔ قدرت نشسته و خود را در ردای پادشاهی میبیند، اما کسی جرأت ندارد به بگوید که لخت است. هر که تصویر خیالی ابرقدرتیاش را خطخطی کند، فحشکش میشود. شخصیت پفکیاش شبیه گوشفیل است، اما فکر میکند از دماغ فیل افتاده. ماشین سیاستورزی غرب، آبروغن قاطی میکند وقتی که از عصر مارگارت تاچر به دوران ترامپِ تاجر میرسد.
🔸ما سرگرم مذاکرهٔ غیرمستقیم با شیطان بزرگ بودیم، اما ترامپ داشت در لیگ دیگری بازی میکرد. مسقط و رم، صحنهی تیاتر دیپلماسی بود و دستهای چدنی درون دستکشهای مخملی، انگشتان خود را ورز میدادند. از خیلی سالِ پیش میدانستیم ما بالاخره سنگهای خودمان را در مذاکره با آمریکا واخواهیم کند، وقتی که شتر از سوراخ سوزن رد شود. در آن هنگام که نِی گل بدهد و گاو نر را بدوشیم. وقتی غدّاران قدّارهبند عالم قیافهٔ فتوژنیک به خود میگیرند و ادوکلون میزنند و با رولزرویس مشکیِ شیشهدودیِ پلاکدیپلماتی برای گفتگو میآیند، باید شست ما خبردار شود که میخواهند خِنگی بزنند. وقتی کورتکسکلُفتهای چشمآبی کارهای کثیفشان را قنتراط میدهند دست اسرائیل تا روی دستمال گردنشان لک نیفتد، باید انگشتانمان را بشماریم وقتی که به آنها دست میدهیم.
🔸بله موطلاییِ مغزفندقی بالاخره میزانسنِ میز دیپلماسی را خرد و خاکشیر کرد و شمشیر را از رو بست و افسارِ پاچهگیرِ گوشمخملی را باز کرد و با اشارهٔ انگشت، ایران را نشان داد. برآورد پت و متهای واشنگتن و تلاویو این بود که وقتی غزه و بیروت و دمشق پَر، تهران هم آمادهٔ پرپر. آمدند و به مشت محکم ملت و نیروهای مسلح خوردند. تعرض به جغرافیا، آتشفشان خفتهٔ وحدت مردم را بیدار کرد و به آتش زیر خاکستر وطندوستی ایرانیان باد زد. مشتهای گره کردهٔ مردم زیر آتشبار پدافند هوایی، سوخت ابرفراصوتها شد تا تلاویو و حیفا را شرحهشرحه کنند. بُزی که نیروی گاو نر نداشت، به مصاف شیر آمده بود. خیلی زود پدرخواندهٔ تروریستهای عالم، سگ هار منطقه را از زیر لگدمال ایران بیرون کشید تا صدای عوعوی او آبروی ابرقدقدیاش را نبرد.
🔸بله ترامپ، دیپلمات نیست؛ لات کوچهخلوت است و ما با موشکباران العدید، روی صورت او تیزی کشیدیم. دشمن ابله، موهبت است. دهانگشادِ مغزتهی، پتهٔ خودش را در دشمنی با تمدّن و امپراتوری ایران روی آب ریخت تا دستش برای همهٔ دوستداران واقعی ایرانزمین رو شود. نادانیِ کابوهای ایوانجلیست و یابوهای صهیونیست، ایران را متحد و یکپارچه کرد. سرمایهٔ اجتماعی ایرانیان را به سقف چسباند. در سایهٔ خیرهسری دشمن، موشکهای ایرانی بهتر از هزار تریبون و منبر، خودباوری و دشمنشناسی را با رسم شکل به نسل زد نشان دادند. ضرب شست موشکی ایران در پاسخ به حماقت قمارباز، «دعات للنّاس بغیر السِنت» شد و بهتر از دارالتقریب و الأزهر، شیعه و سنی را زیر پرچم امت واحده گرد آورد.
🔻ما دشمن را مجبور کردیم که غلاف کند، اما باید مراقب ضربه به گیجگاه نظامِ تصمیمساز کشور باشیم. برخی صاحبمنصبانِ صاحبرأی باید از خواب خرگوشی بیدار شوند و در مقابل ماشین جنگی دشمن با دندهٔ خلاص حرکت نکنند. پس از چندبار مارگزیدگی باید معلوممان شده باشد که مذاکره با شیطان، سوراخ دعا نیست. و اینکه مذاکرهزدگی گاهی خطر جنگزدگی به همراه دارد. در دوران آتشبس، دیپلماسی خوب است، برای مطالبهٔ خسارت؛ برای طرح شکایت. برای چسبیدنِ یقهٔ همان کورتکسکلُفتهای دست و پا چلفتی که برجام را شبیه یک جامِ تزئینی کردند و به ریش ما خندیدند. برای رسواسازی جاسوسهای آژانس که بیش از حد به آنها آوانس دادیم. باید مراقب گیجگاهمان باشیم تا بازی برنده را واگذار نکنیم.
📌منتشر شده در روزنامه وطن امروز/ ۷ تیرماه ۱۴۰۴
vtn.ir/001i9g
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
باسمه تعالی
جناب آقای شهید سید مرتضی آوینی
با سلام و احترام،
همانگونه که جنابعالی بهتر از ما شاهد هستید، اینروزها معبر تنگ شهادت دوباره تبدیل به دروازهٔ شهادت شده است. واقعیت این است که شهدا ماندهاند تا دست ما را بگیرند و نگذارند زمانه، ما را با خود ببرد. حالا که یک گردان از اصحاب آخرالزمانی سیدالشهداء امروز مهمان شما هستند، لطفاً از طرف ما به آنها سلام برسانید و بگویید خانوادههاشان لحظهی آخری نتوانستند سیر آنها را ببینند و دارند دق میکنند.
من خودم مادری دیدم که جنینِ کودکش را کفنپوش کرده و در آغوش کشیده بود و گریهاش صدا نداشت. دانشمندی دیدم که طاقت دوری طایفهاش را نداشت و دشمن همه را با هم نسلکشی کرده بود. سربازی را سراغ دارم که تازه استخوان ترکانده بود و قرار بود چشم بد دور، عصای دست پدر و مادرش شود. سرباز، چتر پدافند را روی سرمان گرفته بود تا به صدای آتشبار او دلمان قرص شود که تیر دشمن به ما نمیخورد و کاش به ما میخورد. سرداری میشناختم که کابوس اسرائیل بود و خدا گردنش را باریک آفریده بود تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شود.
اینها را که شما بهتر از ما میدانی. خاطر جنابتان را بیش از این مکدّر نکنم. خواستم بگویم با همهٔ اینها، مردم نگذاشتند خرمشهر دوباره سقوط کند. خیابانهای تهران شاهد است که مردم، قدرشناس مهمانان شما هستند. خواستم اطلاع دهم که به دوران «جراحت قدس را جز به خون نمیتوان شست» رسیدهایم. خواستم فقط یادآوری کنم که دروازهٔ شهادت باز شده و جای شما و «روایت فتح» شما خیلی خیلی خالی است.
ارادتمند و در حسرت دیدار شما
✍🏼زهرا محسنیفر
@lafzeghalam
نخ تسبیح، به مهرهها قوام میدهد. حرکتشان را ریلگذاری میکند. به پراکندگیشان نظم میبخشد. از گمگشدگیشان باز میدارد. ضامن کارکردشان است. نخ، مهرهها را به هیأتی درمیآورد که خوشدست و چشمنواز باشند. گردنآویزِ چشمزخم شوند. نخ، به اندازهٔ جماعت مهرهها وسعت وجود دارد. در چارچوب همبستگی، به آنها آزادی عمل میدهد. از گسست و شکست، بازمیداردشان. با صد شاهمهره، تسبیحِ بینخ از هویت میافتد.
هر رشتهٔ بافتهای نخ تسبیح نمیشود. قوام میخواهد. دوام لازم دارد. باید اندازه نگه دارد. کسی با کش، تسبیح نمیسازد. قبض و بسط کش، جامعهٔ مهرهها را متلاطم میکند. نخ خیاطی در مقابل سنگینی اجتماع مهرهها تابآوری ندارد. نخ دندان، تسبیح را از خوشدستی میاندازد و به دستها زخم میزند. بند پوتین، مهرهخور نیست و یکپارچگی نمیآورد.
رهبر، نخ تسبیح کشور است. نباشد، هیچ شاهمهرهای به کار نمیآید. بی او وطن از هویت میافتد. جورچین رنگارنگ اقوام، میپاشد و تجزیه میشود. در میان هزار تافتهٔ جدابافته، هیچ عِدلی ندارد. کسی که تسبیح کشور را بینخ میخواهد، به هویت جمعیمان حمله کرده. به قوام و دواممان چشم دارد. میخواهد خاصیتمان را بگیرد. ما را مهرهٔ دست خودش کند. ما مهرههای ایرانی، به نخ رهبری تسبیحیم. با زنجیرهٔ انسانیِ یکپارچه و با صفوف بیخلل، شانه به شانه هم نگذاریم نیشتر ایرانستیزان به نخ تسبیحمان بخورد.
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴ما و گندهلاتهای دنیا
میگفت ایران، بچهتُخسبازی در میآورد. به خاطر هیجان و ماجراجویی، قدرتهای بزرگ را انگولک میکند. از روی شکمسیری برای خودش دشمن میتراشد. بهانه دست ابرقدرتها میدهد و روی مخشان میرود تا مجبور شوند گوش ما را بپیچند. میگفت چه میشد ما هم مثل بقیهٔ کشورها نان و ماستمان را میخوردیم و سرمان توی لاک خودمان بود. اگر شیطنت نمیکردیم، اصلاً کسی کارمان نداشت. چکار داشتیم که با گندهلاتهای دنیا دهان به دهان شویم؟ چکار داشتیم پشتبازو نشانشان دهیم؟ چرا پای خودمان را از گلیممان فراتر گذاشتیم و رفتیم دیوار به دیوارشان حیاط خلوت درست کردیم تا نیشگونشان بگیریم؟ با مرگ بر این و آن به کجا رسیدیم؟
اینها را همینطور رگباری و دارکوبوار میگفت و داشت مخم را تلیت میکرد. دستمال کاغذی سفید را به نشانهٔ تسلیم به اهتزاز درآوردم، تا کمی نفس بگیرد و پس نیفتد. بعد کنارش نشستم و گفتم تصدّقت شوم؛ خون خودت را کثیف نکن. تا نفس چاق کنی و دور بعدی حملاتت را از سر بگیری، بگذار من هم چهار کلام برایت قصه بگویم...
🔺متن کامل این یادداشت را در ستون نگاه وطن امروز از طریق لینک زیر بخوانید.
vtn.ir/001iCT
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
لفظ قلم | زهرا محسنیفر
🔴ما و گندهلاتهای دنیا میگفت ایران، بچهتُخسبازی در میآورد. به خاطر هیجان و ماجراجویی، قدرتهای
.
این روزها در گپ و گفتهای دوستانه، با پرسشهایی از این دست مواجه میشوم: «اگه ما تو این ۴۰ سال انقدر مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل نمیگفتیم و به سیاستهای اونا انتقاد نمیکردیم، بازم این جنگ اتفاق میافتاد؟» برای پاسخ به این پرسشها باید قصهی ایران را گفت. و عجیب است که شنیدن این قصه برای خیلیها تازگی دارد. اگر تاریخ خودمان را بازخوانی نکنیم، انگار آلزایمر گرفتهایم و دوستِ جانی و دشمنِ خونی را از هم تشخیص نمیدهیم. در این متن، تجربه یکی از این گفتوگوها را نوشتهام. شما هم برای نوجوانها، قصهی ایران را بگویید.
✍🏼زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
مثل سیبی که از وسط دو نیم شده باشد، در شباهت مو نمیزدند. اما روزگار است دیگر؛ آنکه سر و صورتی سپید کرده، اخوی کوچکترِ همانی است که محاسنش تُنُک درآمده. حسن خودش به محمد آموخته بود که نام و نشان، مستعار و حقیقیاش، باید خرج وطن و ایمان شود و الّا انگار کن زندگی، بازی پوچ اسم فامیل است. کسی چه میداند؛ شاید شبی در سنگر دیدهبانی فکّه، حسن دست محمد را در دست خونیاش گرفته و گفته بیا راست و حسینی با خدا عهد خون ببندیم و تقسیم کار کنیم؛ «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ» با من و «مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ» با تو. من میروم تا «حال» زنده بماند، تو بمان تا «آینده» را شهید نکنند. وعدهٔ دیدار مجدد ما، قطعهٔ ۲۴ بهشت زهرا (س)...
📸 عکس دو نفرهٔ دو برادر، بعد از ۴۳ سال؛ شهید غلامحسین افشردی «حسن باقری» و شهید محمدحسین افشردی «محمد باقری».
✍زهرا محسنیفر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648