طوفانالاقصی که شروع شد، حزبالله مردانگی را در حق مردم غزه تمام کرد. محکم ایستاد و با رژیم پنجهدرپنجه شد. هزینهاش را هم داد. تمام و کمال، نقدِ نقد. عملیات پیجری، حمله به ستون فقرات حزب بود و ترور سید، زدنِ عمود خیمهٔ حزبالله. همهاش اینها نبود. آتشبس تحمیلی و فشار دولت وادادهٔ لبنان برای خلع سلاح حزب، خنجری بود که از جبههٔ داخلی بر گردهاش مینشست. تمام؟ نه هنوز هم بود. زخمزبانها از اینکه چرا ایران انتقام سیدحسن را نگرفت، نیشتری بود که در قلب آنها فرو میرفت.
حزبالله همهٔ این مصائب را تحمل کرد و مثل ققنوس از خاکستر خودش بلند شد. سیدالقائدِ آنها یعنی آقای ما که ترور شد، حزبالله درنگ نکرد. چرتکه نینداخت و هزینهفایده نکرد. زخمیِ سربلند، تمامقامت وارد جبههٔ دفاع از ایران شد. جنگ رمضانِ ما شاید جنگ آنها نبود، اما جان ما را جان خودشان دانستند. دلاورانه کنار ایران جنگیدند و رژیم را زیر ضرب بردند.
امروز، بله همین امروز بیروت، عروس شهرهای خاورمیانه، به خون نشست. ضاحیه زخمی عمیق خورد. دوباره به ستون فقرات حزبالله حمله شد. آتشبار بیرحم اسرائیل هنوز روی سر آنهاست. آمده بودند کمکمان کنند، حالا به کمکمان نیاز دارند. حاشا که فرزندان علیبنابیطالب در این دنیای پست، پشت هم را خالی کنند. پرچم سهرنگ اللهنشان، برادر بزرگترِ پرچم زرد رنگ حزبالله است. ما روسفید از این امتحان برادری بیرون خواهیم آمد؛ باذن الله...
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
خدایا، از سستی در امر جهاد به درگاه تو استغفار میکنیم. از خوابیدن در باد پیروزیهای تاکتیکی و فراموش کردن تندباد ابتلائات الهی، به تو پناه میبریم. از ترسیدن از غیر تو میترسیم. از اعتماد به غیر تو بیمناکیم. خدایا ما را با عقوبتت ادب مکن؛ ما ضعیفیم، خیلی ضعیف. ما هیچیم؛ ابرقدرت تویی. تدبیر دست توست. نصرت و هزیمت به سرانگشت تقدیر توست. یا خیرالنّاصرین، در یاری جبههٔ حق یاریمان ده. یا خیرالماکرین، در شکست مکر دشمنان، امدادمان ده. به حق آیاتی که خواندیم، به حق «مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْت»، به حق «وَمَا النَّصرُ إِلّا مِن عِندِ اللَّه»، بحق «لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللّه»، ما را ذلیل دشمنانت مکن. ما را شرمندهٔ دوستانت مکن. خدایا، خستهایم، داغداریم، متحیّریم، دلشکستهایم، شکستهایم، پر از گریهایم. خدایا، آغوش باز کن، پناه میخواهیم.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
📰 صفحه نخست وطن امروز
📅 ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
در تیتر یک روزنامه وطن امروز روایتی از ۲۴ ساعت آخر زندگی شهید میکائیل میردورقی، دانشآموز مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب نوشتم.
🔻متن کامل این روایت را از طریق لینک زیر بخوانید.
vtn.ir/001keg
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
قبل از خواب، حس داوینچی شدن آمد سراغ میکائیل و دفتر نقاشیاش را آورد تا شاهکار هنری خلق کند. یک ساختمان 2 طبقه کشید که بالایش پرچم ایران بود. بعد چند تا بچه که توی حیاط ایستاده بودند و اوضاع و احوال شادی و غمشان معلوم نبود. بعدش چیزهایی شبیه شعله یا شراره به نقاشی اضافه کرد. اینها از صفحه پاک ضمیر بچه کلاس سومی، افتاد روی صفحه سفید کاغذ نقاشی. به جای امضای هنری، 2 عبارت کوتاه مبهم هم بالای برگه نوشت: «ارتش نزامی». «بچهها همش موردن»
📌برشی از ۲۴ ساعت آخر زندگی شهید میکائیل میردورقی، دانشآموز مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب
🔻متن کامل این روایت از طریق لینک زیر بخوانید.
vtn.ir/001keg
📷آخرین نقاشی دانشآموز شب قبل از شهادت
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
لفظ قلم | زهرا محسنیفر
📰 صفحه نخست وطن امروز 📅 ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ در تیتر یک روزنامه وطن امروز روایتی از ۲۴ ساعت آخر زندگی
قلب من از روز اول جنگ در میناب مانده بود. هرجا در اخبار چشمم به عکس و خبر و فیلمهایی از آنجا میافتاد، جانم آتش میگرفت. حتی یکی دوبار خیلی جدی پیگیر رفتن به آنجا شدم، ولی نشد. دوست داشتم راوی بخش کوچکی از مظلومیت این بچههای ایران باشم. وقتی هفته پیش دوست بزرگواری تماس گرفت و گفت یکی از دانش آموزان شهید میناب اهل خوزستان است و پیکرش در اندیمشک دفن شده و میتوانی برای مصاحبه سراغ پدر و مادرش بروی، باورم نمیشد.
بعد از گفتگو، وقتی از کوچهٔ باریک خانهٔ پدربزرگ میکائیل بیرون میآمدم و به عکسش روی دیوار نگاه میکردم، صدای مادرش در ذهنم تکرار میشد: «پسرم به همه میگفت من میکائیلم، فرشتهی خدا، هرکس چیزی میخواد، به من بگه تا براش دعا کنم». حالا که فکرش را میکنم، میکائیلِ شهید خودش برای دل جاماندهٔ من در میناب دعا کرده بود تا در خوزستان بتوانم راوی گوشهای از مظلومیت یکی از این بچهها باشم. حالا دیگر یک رفیق شهید ۹ ساله دارم که برایم از بهشت دعا میکند. شهید میکائیل میردورقی...
✍🏻#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
🔴از تنگهها غفلت کنیم، به تنگناها میافتیم!
ترامپ، مال جنگیدن نبود. گَنگش به این حرفها نمیخورد. قمارباز را چه به گنگستربازی! زندگیاش در سیگنالسازی و نوسانگیری و کثافتکاری خلاصه میشد. در پول منهای اخلاق خیس خورده بود. گرگ وال استریت، در بازار نیویورک مار خورده و افعی شده بود. رئیسجمهور که شد، مانیفستش این بود: «وقتی میتوان پارس کرد، چرا باید گاز گرفت؟!» با ترساندن، شیتیل میگرفت و تلکه میکرد. با کلهخربازی و لفاظی، میدوشید و لخت میکرد. هالیوود، دههها برای فرعون کاخ سفید هِرم خیالی و هیمنهٔ پوشالی ساخته بود، تا نیاز به اهرم پنتاگون و جنگهای آرماگدون نباشد. تصویر آمریکا بجای خود آمریکا برای ترامپ دستگاه چاپ پول بود. هرجا دستش را میخواندند و لاتبازیاش نمیگرفت، سناریوی نظامی را در حد حملهٔ گازانبری و عملیات بزن در رویی میپسندید. ترامپ، در فرنچایز اکشن «سریع و خشن» سیر میکرد، نه در جنگهای فرسایشی آخرالزمانی. بله ترامپ مال جنگیدن نبود و نیازی هم به جنگیدن نداشت.
اما بازی با آتش را در شبیخون یکشبهٔ ونزوئلا مزمزه کرد. در قمار، خطر کرد و در خطر، قمار. گاهی هفتتیر به کار کازینوداران میآید. با هلیبورن ضربتی، مثل کرکس شیرجه زد و شیر نفت کاراکاس را باز کرد سمت آمریکا. بنگبنگش گرفت. تاسش جفتشش آورد. مثل زالو افتاد به مکیدن شیرهٔ اقتصاد کشور همسایه. کسی هم در دنیا پیدا نشد که بگوید خرت به چند. خرکیف شد. انگار دستهٔ آتاری را داده بودند دستش تا بازی جنگی کند. کلوپ که تعطیل شد، جیبش پر پول بود. خفتگیری به دهانش مزه کرد.
تخته گاز آمد سمت ایران؛ هارتلند دنیا، هاب انرژی جهان، چهار راه شرق و غرب عالم. آمده بود تا دلی از عزا در بیاورد. بوی علف تازه، سرمستش کرده بود. هوس قمار دیگر، به سرش افتاده بود. سریع و خشن آمد، اما به دیوار سفت خورد. ایران، دندانهایش را شمرده بود. از جایگاه ویآیپی آمفیتئاتر کولوسئوم، لنگش را کشید وسط میدان جنگ گلادیاتورها؛ یک جنگ وجودی، یک نبرد فرسایشی. اینجا بزن در رو جواب نمیداد. این را اسلافش همه میدانستند، اما آدم سفله که تاریخ نمیخوانَد. بیبی به بلاهتش خندید و ترامپ به قبر جفری.
جمهوری اسلامی مثل یک شکارچی صبور چند دهه در تنگهٔ هرمز دانهپاشی کرد و انتظار کشید تا ابلهی پیدا شود و دکمهٔ قیامت را فشار دهد. ترامپ که در باد خفتگیری نفتیاش در سواحل کارائیب خوابیده بود، در آبراههٔ ایران به دام افتاد و از خواب پرید. سردمدار جنبش ماگا، حیثیت آمریکا را به گرداب خلیجفارس انداخت. هرچه ابرقدرت دنیا از زمان جنگ جهانی دوم تا امروز رشته بود، پنبه کرد. ایران که در تنهایی استراتژیک رویینتن شده بود، جهان را علیه پادشاه لخت شوراند. تنگه بسته شد و دنیا دچار خفگی ژئوپلتیک شد.
باید پولتیکی میزدند. ترامپ، در ایران بختآزمایی کرده و باخته بود. بد هم باخته بود. باید رخت خود را از این ورطه بیرون میکشید. به ریسمان نخنمای مذاکره چنگ زد. به سیکل معیوب و دور باطل «مذاکره، جنگ، آتشبس» برگشت؛ به تنظیمات کارخانه. هوف! جواب داد. ترامپ نفس راحتی کشید. برگشت به شغل اصلیاش، معاملهگری و کلاهبرداری. مشکل مذاکره این است که آمریکا حقوق ایران را مثل مهریه میبیند؛ نه کسی داده و نه کسی گرفته! اما تکالیفش را عندالمطالبه و جیرینگی میخواهد؛ نقد و فوری. یک مترسک سر جالیز را میفرستد، تا وعدهٔ سر خرمن بدهد؛ وعدهٔ صد من یه غاز. بعد که امتیاز گرفت، خداحافظ خداحافظ! مذاکره، اینگونه زور ما را به التماس میدهد.
🔺اگر دستاوردهای میدان را نقد نکنیم، اگر تنگهٔ اُحدِ تنگهٔ هرمز را رها کنیم، اگر میراث گرانبهای هستهای را بدهیم برود و اگر غرامتمان را از حلقومشان بیرون نکشیم، علف جنگ به دهان بز زرد شیرین میشود. ترامپ، جنگی میشود، گنگستر. دیگر با زور اسلحه سرکیسه میکند. با جنگ تیغ میزند. سردستهٔ بعلپرستان پست، دیگر خدا را بنده نخواهد بود. قمار نظامی به دهانش مزه میکند. اگر برای آمریکا غول مرحله آخر دنیا نمانیم، غول چراغ جادو میشویم و آرزوهای پلیدش را در دست و دلبازی ما جستجو میکند. اگر نقشهٔ دشمن را جفتپوچ نکنیم، جفتشش میبرد.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
کار و بارش کویت است. در پول خیس خورده و برای خودش ریچکیدی شده. ویژند شخصی ادوکلن، شبکهٔ اختصاصی ماهوارهای و شرکت خدمات مسافرتی دارد، در حد لالیگا. با شاسیبلندِ ابرو کمندش شق و رق میرود و میآید تا یک خال روی دشداشهٔ سفید یخچالیاش نیفتد. لاکچریپوش است و عبای دستدوز زربافت تن میزند. صدای صاف و بیخشی دارد که از لابلای ریشهای وزوز و خشنش بیرون میریزد. به نماز که میایستد، جماعتی دست به سینه اقتدایش میکنند. خودش آنجلو پشت میکروفنِ پایهطلایی، انگار اُپرا میخواند. با همین سیس زَرورقی و صدای مخملی، فضای مجازی را ترکانده. چند میلیون ویلان و حیران، دنبالش میکنند. از خودش ویدیو میسازد تا نشان دهد صدایش دالبی است و کیفیت زندگیاش فولاچدی. قرآن که میخوانَد، مستمعین را برق میگیرد. نام استاذِ خوشالحان، در تمام برنامکهای قرآنی گوشی همراه، میدرخشد.
با این همه، استاد مشاری راشد العفاسی، فقط لب و دهان است. آنجا که بصیرت و شرافت را تقسیم میکردند، مثل عروس تعریفی ناز کرده و نرفته؛ با یک من ریش! وجناتش آنکادر است، اما وجدانش آکِ آک مانده. ابن راشد، عکس قرآن را استوری میکند و عکس قرآن عمل میکند. سویهٔ جهشیافتهٔ بولهب، «تبّت یدا» را علیه ایران میخوانَد. مردم مبعوث را در تجمعات خیابانی، عبوس و عوعوکنان نشان میدهد. او دفاع مشروع ایران را از خود، حمله به اهل توحید میداند، چون قهرمانان زندگیاش، آلها و بنهای خادم یهودند. بله تعفّن اسلام آمریکایی را نمیتوان پشت ادوکلن مشاری العفاسی پنهان کرد.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648
نه فوبیای جنگ داریم و نه چشم امید به لوبیای مذاکره. فاصلهٔ نسخهٔ تسنیم تا نقطهٔ تسلیم باریک است. شروط دهگانهٔ رهبری را عندالمطالبه ببینیم، نه عندالاستطاعه! تابآوری مردم را مزیّت مطلق بدانیم، نه ضعف مفرط. ملت مبعوث را که در آستانهٔ آفرینش یک ابرقدرت است، از درد زایمان نترسانیم. تا وقتی خدای نگهبانی هست، از زیرساختها بت نسازیم. برای هزینهفایدهٔ جهاد چرتکه نیندازیم و خدای لایزال را مادرخرج جنگ بدانیم. همانا جنگها، عرصهٔ تمرین توحیدند.
✍#زهرا_محسنی_فر
https://eitaa.com/joinchat/963837996C814ca55648