باز له له می زند از تشنه کامی برگ
باز میجوشد سراپای درختان را غبار مرگ
باز میپیچد به خود از سیلی سوزان گرما تاک
می فشارد پنجه های خشک و گرد آلود را بر خاک
باز باد از دست گرما میکشد فریاد گوییا می رقصد آتش میگریزد باد باز میرقصد به روی شانه های شهر شعله های آتش مرداد
رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحاک
سر بر آر از کوه با آن گاوپیکر گرز
ای نسیم دره البرز
#فریدون_مشیری
هدایت شده از خاطِـراتِ خـانـومِ " A "
امروز یک نفر برایم اشتباهی فرستاد:
«کجایی؟!»
دلم هُری فرو ریخت،
مدت ها بود منتظر شنیدن همین یک کلمه بودم...
چه فرقی میکند کجای دنیا نشسته باشی؟!
مهم این است که یک نفر هست که کجا بودنِ تو برایش مهم است!
شاید آن یک نفر رویش نشود بگوید:
دلم برایت تنگ شده و به جانت نق بزند که ، بیا دیگر ...
و همه این حرف ها را خلاصه کند در «کجایی؟!»
داشتم به همین چیز ها فکر میکردم که دوباره برایم فرستاد:
ببخشید اشتباه فرستادم!
برایش نوشتم:
میدانم ، من در ایستگاه اتوبوس خیابان ولیعصر نشستهام. میشود اشتباهی حال مرا بپرسید؟!
اما او دیگر حالم را نپرسید...
آدم غریبه ها برایشان مهم نیست که دیگران چگونهاند و کجای این شهر نشستهاند ،
تو که غریبه نیستی...
بپرس حال مرا ؛ بگو کجایی؟!