流れ星
این سری مکتوبه، یا شنبه بهونهی من رو میدید دستم یا مجبور میشم مووآن
داری قولتو میشکنی؟
طی جلسهای تراپی با خودم به این نتیجه رسیدم که ارتباط ما با آدما یه جایی تموم میشه، خودمون متوجه نیستیم فقط. یعنی مثلا ارتباط من و کفتر کاکل به سر تموم شدهها، ولی هنوز حرف میزنیم. تموم شدهها، ولی هنوز باهم میگردیم. که البته این حرف زدنا و باهم گشتنا دیگه قلبی نیست و انگاری مثلا یکی گرفته نخ بینمون رو قطع کرده در دراماتیکترین حالت. وقتی این نخ بریده میشه، شما دوتا دیگه به هم وصل نیستید. میتونید انقدر کنار هم راه برید که نخه دوباره ساخته بشه، که هم زمان میخواد و هم خواست دوطرفه و هم ارادهی جدیای که شک و شبههای نداشته باشه توش. یا اینکه همینطوری که دارید راه میرید، یکی آااااروم آروم راهش دور میشه، و بعد به خودت میای میبینی نیست. اینطوری دیگه دست تو نیست اگه طرف مقابلت راهشو کشیده و رفته. اگه هم هردو طرف شروع کنین فرار کردن، که دیگه چی بگم. این دور شدنه به این معنی نیست که دیگه یارو رو نبینیها، اتفاقا ممکنه هی خودش یا خاطراتش رو ببینی. بخش آزاردهندهش هم همینه. تو میبینیش ولی ممکنه وقتی توی چشماش نگاه میکنی هزارتا چیز دیگه رو هم ببینی و بغضت بگیره و بشینی کف زمین انقدر گریه کنی که دست و پاتو از هم تشخیص ندی. تو میبینیش ولی ممکنه انقدر یاد گذشتهها کنی و ارتباط صمیمی قبلی رو بخوای که ارتباط کم الان رو هم از دست بدی.
اگه این ارتباط کم برات انقدر ازاردهندهست، کاری از دست هیچکس ساخته نیست. بپوس. اگه یارو نخواد باهات راه بیاد نمیاد.
درواقع خیلی از ارتباطهایی که رسما تموم شدن(حالا به زبون آورده شده باشن یا نه) امکان نداره برگردن به حالت قبل. مخصوصا اگه توی برگردوندنش زیادی عجله کنی و نذاری زمان خودش درستش کنه. حالا هرچقدر میخوای خودتو گول بزن، باور نکن، با فکر گذشتههای یارو و تصورت از کسی که بود خودتو خر کن، از نگاههای کوچولو و خندههای ریز داستان بساز، مکالمههای مسخره هرروز رو بهونه کن برای خودت. چیزی عوض نمیشه. نخ پاره شده که دوباره ساخته نمیشه، مخصوصا اگه شخص شخیص خودت قیچی کرده باشیش.