روز اول جنگ: 1404/12/9
ساعت 7:30
صبح باید برادرم را به مدرسه میرساندم. با وجود بیدار شدن برای سحری و خوابیدن با شکم پر خیلی سختم بود که ساعت 7:20 از خواب بیدار شوم اما چارهای نبود. چون میدانستم از آنجا قرار است ماشین را ببرم تعمیرگاه، ایرپاد و همه وسایلم را برداشتم.
ساعت 10:00
تازه ماشینم زیر تعمیر رفته بود که یکی از شاگردهای مکانیک با هیجانی که سعی داشت پنهانش بکند، گفت جنگ شروع شد و سپس پیج توییتری ایران اینترنشنال را نشانمان داد. دیگری اظهار خوشحالی کرد و از همکارش پرسید: اگه جنگ بشه، تو میری؟
طرف خیلی مطمئن پاسخ داد که نه!
ساعت 11:00
مکانیک یک صورتحساب داد دستم و گفت این قطعاتی را که نوشتم برو از لوازم یدکی بگیر. قیافه شهر از چند ساعت قبل حسابی تغییر کرده بود. مخصوصا که در اخبار گفته بودند کرمان هم هدف حمله بوده. پمپ بنزینها به شدت شلوغ و ترافیک در خروجیهای شهر نیز بیداد میکرد.
فروشنده لوازم یدکی خیلی شاکی بود:
«اونوقت که جنگ تازه اومده بود دست ما، اونا گفتن مذاکره اینا هم قبول کردن. حالا اونا رفتن کلی نیرو آوردن و دوباره حمله کردن»
در آخر بهم یاد داد که از کدام فرعی و خیابان بروم تا به ترافیک نخورم.
نماز ظهر و عصر را در راه خواندم
13:30
لوازم را به مکانیک تحویل دادم. وعده داد که فردا ظهر ماشین آماده است. امیدوارم این وعده هم صادق باشد :))
14:30
خسته و کوفته به خانه رسیدم اما برادرانم خیلی شور و هیجان داشتند. البته تا وقتی که خبر حمله این بیشرفها به مدرسه دخترانه میناب به گوشمان نرسیده بود. بعد از آن همگی کپر شدند.
15:30
از خواب بیدار شدم تا پدرم را به درمانگاه برسانم. موعد تزریق دوز جدید دارویش بود. همه چیز عادی بود و تک تک مریضها آمده بودند تا نوبتشان از دست نرود.
17:00
بالاخره پرستار آمد و سرم بابا را وصل کرد...
708.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران وقتی میشنوه شورای امنیت علیهش قطعنامه صادر کرده:
ما یه اهرم فشار داشتیم اونم تنگه هرمز بود. خیلی سریع دادیم رفت. در ازاش چی گرفتیم؟ مذاکره برای رفع تحریم. کاری که داشتیم قبل جنگ انجام میدادیم.
عالی👌
اگر یک درصد فک میکنید آمریکا حتی بخشی از این ده شرط اعلامی رو انجام میده، خودتون رو به نزدیکترین آسایشگاه روانی معرفی کنید.
آمریکا پانسمان بچههای پروانهای رو تحریم کرده، بعد بیاد میلیارد دلاری بهت غرامت بده.
بشین تا بده.