eitaa logo
📎خاصگرام📎
455 دنبال‌کننده
971 عکس
219 ویدیو
2 فایل
دلنوشته های یه چپ دست .. ●مباحث شتی ●اپوزیسیونِ فدایی رهبر ●تحت حکومت دیکتاتوری انتقاد و پیشنهاد (فحش آزاد) : https://daigo.ir/secret/35380211
مشاهده در ایتا
دانلود
935.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسری که حسین طاهری گوش می‌ده:
حسین طاهری فقط به درد این می‌خوره که بفرستی‌ش بره تو اجتماع این دختر چادریا آواز بخونه براشون، کلی داستان بعدش درست بشه. بعدشم بیاد تو اینستا بگه قضاوت نکنید.
البته یه کاربرد دیگه هم داره: می‌شه موقع انتخابات بفرستی‌ش جلو بره رای بیاره.
جا داره یه بار دیگه یادآوری کنم بیزینسی‌های ایتا الان خیلی حالشون خرابه. ولی به خاطر اینکه کمپین‌فروش‌هاشون هوا شده.
پزشکیان تاوان کدامیک از گناهان ما بود؟ 😕
خدایا فعلا و عجالتا ایرانی باش.
روز اول جنگ: 1404/12/9 ساعت 7:30 صبح باید برادرم را به مدرسه می‌رساندم. با وجود بیدار شدن برای سحری و خوابیدن با شکم پر خیلی سختم بود که ساعت 7:20 از خواب بیدار شوم اما چاره‌ای نبود. چون می‌دانستم از آنجا قرار است ماشین را ببرم تعمیرگاه، ایرپاد و همه وسایلم را برداشتم. ساعت 10:00 تازه ماشینم زیر تعمیر رفته بود که یکی از شاگردهای مکانیک با هیجانی که سعی داشت پنهانش بکند، گفت جنگ شروع شد و سپس پیج توییتری ایران اینترنشنال را نشانمان داد. دیگری اظهار خوشحالی کرد و از همکارش پرسید: اگه جنگ بشه، تو می‌ری؟ طرف خیلی مطمئن پاسخ داد که نه! ساعت 11:00 مکانیک یک صورتحساب داد دستم و گفت این قطعاتی را که نوشتم برو از لوازم یدکی بگیر. قیافه شهر از چند ساعت قبل حسابی تغییر کرده بود. مخصوصا که در اخبار گفته بودند کرمان هم هدف حمله بوده. پمپ بنزین‌ها به شدت شلوغ و ترافیک در خروجی‌های شهر نیز بیداد می‌کرد. فروشنده لوازم یدکی خیلی شاکی بود: «اونوقت که جنگ تازه اومده بود دست ما، اونا گفتن مذاکره اینا هم قبول کردن. حالا اونا رفتن کلی نیرو آوردن و دوباره حمله کردن» در آخر بهم یاد داد که از کدام فرعی و خیابان بروم تا به ترافیک نخورم. نماز ظهر و عصر را در راه خواندم 13:30 لوازم را به مکانیک تحویل دادم. وعده داد که فردا ظهر ماشین آماده است. امیدوارم این وعده هم صادق باشد :)) 14:30 خسته و کوفته به خانه رسیدم اما برادرانم خیلی شور و هیجان داشتند. البته تا وقتی که خبر حمله این بی‌شرف‌ها به مدرسه دخترانه میناب به گوشمان نرسیده بود. بعد از آن همگی کپر شدند. 15:30 از خواب بیدار شدم تا پدرم را به درمانگاه برسانم. موعد تزریق دوز جدید دارویش بود. همه چیز عادی بود و تک تک مریض‌ها آمده بودند تا نوبتشان از دست نرود. 17:00 بالاخره پرستار آمد و سرم بابا را وصل کرد...
سال 1410: دشمن برای 573839595مین بار به دیپلماسی خیانت کرد.
ما گفتیم یا مرگ یا خامنه‌ای و شما مرگ رو انتخاب کردید...
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این از بی‌ارزشی دنیا برای خداست...!