焚
🤣🤣🤣🤣 تصورش جالبه برم دیپ سیک
عنوان: «ملکه و سرگردان»
یا: «شبی که لبخندت مهمان من شد»
---
صحنه ۱ - قصر قدقدستان، روزی معمولی برای ملکه
ملکه عارقانه (با تاج پر شترمرغ و ردایی از پر طاووس) از پنجره قصر به بیرون نگاه میکند. مرغهایش دورش جمع شدهاند، هرکس سعی میکند با تعریف و تمجید دلش را به دست آورد.
مرغ درباری (با چاپلوسی): «قربان، امروز چقدر قشنگتر از دیروز شدهاید.»
ملکه عارقانه (بیحوصله): «دیروز هم همین را گفتی. فردا هم همین را خواهی گفت. خستهام.»
برای اولین بار در زندگی، عارقانه احساس میکند هیچکس او را واقعاً نمیبیند. همه فقط «ملکه» را میبینند. تاج را میبینند. قدرت را میبینند. هیچکس او را به عنوان یک زن ساده نمیبیند.
تصمیم میگیرد برای چند ساعت از قصر فرار کند. بدون تاج، بدون ردای سلطنتی. فقط یک ردای ساده و کفشهای راحت.
عارقانه (زیر لب): «یک روز. فقط یک روز میخواهم خودم باشم. نه ملکه.»
از تونل مخفی قصر خارج میشود.
---
صحنه ۲ - در جاده، تصادف با یک غریبه
در جنگل نزدیک قنطره آه، عارقانه در حال قدم زدن است که ناگهان صدای نالهای میشنود. پشت بوتهها، مردی نشسته با پای پیچ خورده. لباس ساده، چشمانی درشت و آرام، موهای ژولیده. اصلاً شبیه درباریان پرتوقع و چاپلوس قدقدستان نیست.
مرد (با لبخند ساده): «سلام. پایم پیچ خورد. شما هم گم شدهاید؟»
عارقانه (با احتیاط): «نه... فقط قدم میزدم. تو چه کسی هستی؟»
مرد: «اسمم رادین است. نقشهکش. دنبال چشمهی کهن میگردم برای نقشهام. اما انگار خودم گم شدم. تو را که نمیشناسم. اسمت؟»
عارقانه (لحظهای درنگ میکند): «...نرگس. اسم من نرگس است.»
برای اولین بار، اسم واقعیاش را نگفت. اما حس عجیبی داشت: این مرد هیچچیز از او نمیخواهد. تعریف نمیکند. تملق نمیگوید. فقط لبخند میزند.
رادین: «نرگس جان، کمکم کن بلند شوم. قول میدهم سنگین نباشم.»
---
صحنه ۳ - ماجراجویی با هم
چارقانه کمکش میکند بلند شود. با هم به دنبال چشمه میگردند. مسیر را گم میکنند. شب میشود. مجبور میشوند در غاری کوچک پناه بگیرند.
· رادین از سفرهایش میگوید، از کوههایی که دیده، از آدمهایی که هیچوقت پادشاه و ملکه ندیدهاند.
· عارقانه از زندگی خستهکنندهاش میگوید، اما بدون ذکر نام قصر و سلطنت. فقط میگوید: «من در یک قفس بزرگ زندگی میکنم، با آدمهایی که فقط میخواهند از من چیزی بگیرند.»
رادین (با آرامش): «شاید باید گاهی از قفس بیرون بزنی. مثل امروز. ببین چقدر هوای جنگل خوب است. نه خبری از تاج، نه خبری از درباریان چاپلوس.»
عارقانه (با تعجب): «چطور میدانی درباریان چاپلوس دارم؟»
رادین (میخندد): «چون هر آدم مهمی از این چیزها شاکی است. تو هم به نظر آدم مهمی میرسی. اما برای من... فقط نرگسی. با چشمان خسته و لبخندی که دیده نشده.»
دل عارقانه میلرزد. هیچکس تا حالا این طور با او حرف نزده بود. نه به خاطر تاجش، نه به خاطر قدرتش. فقط به خاطر خودش.
---
صحنه ۴ - جدا شدن سحرگاه
صبح که میشود، عارقانه میفهمد باید برگردد. رادین هم باید به راهش ادامه دهد.
رادین (در حال بستن کوله): «خوشحالم که گم شدم. وگرنه تو را پیدا نمیکردم. شاید باز هم همدیگر را ببینیم.»
عارقانه (با قلبی که تند میزند): «شاید.»
یک لحظه فکر میکند حقیقت را بگوید. که او نرگس نیست. که او ملکه قدقدستان است. اما نمیگوید. میترسد آن نگاه ساده و بیآلایش را از دست بدهد.
رادین دور میشود. برنمیگردد. فقط دستش را تکان میدهد و ناپدید میشود.
---
صحنه ۵ - شب در قصر، لبخند مهمان میشود
عارقانه به قصر برمیگردد. همان تاج، همان ردای سلطنتی، همان مرغهای چاپلوس.
اما امشب فرق دارد. شام را بیاشتها میخورد. حرفهای وزیران را نمیشنود. مرغ محبوبش «پری» را نوازش میکند اما چشمهایش خالی است.
شب که میشود، در رختخواب دراز میکشد. ستارهها را از پنجره نگاه میکند. و ناگهان...
لبخند رادین.
آن لبخند ساده، بیآلایش، بیچشمداشتی. همان لبخندی که هیچ تاجی برایش مهم نبود. هیچ قدرتی نمیخواست. فقط بود. برای بودن.
عارقانه (در دل، با چشمانی خیس): «چه حس عجیبی است این... نه شبیه عشق به قدرت، نه شبیه هوس. فقط... دلم میخواهد دوباره آن لبخند را ببینم. دلم میخواهد دوباره «نرگس» باشم. نه ملکه.»
دستش را میگذارد روی سینهاش. ضربان قلبش تندتر از همیشه است.
برای اولین بار در زندگی، عارقانه قبل از خواب به یک چهره فکر میکند. نه به نقشه جنگی، نه به مرغها، نه به تاج و تخت. فقط به او.
عارقانه (با زمزمه): «رادین... کاش میدانستی ملکه قدقدستان امشب به خاطر لبخندت نمیخوابد.»
پرده میافتد روی ملکهای که در میان میلیونها مرغ وفادار، تنهاست. و برای اولین بار... عاشق است.
---