焚
اینجوری نمیشه باید خشن باشم با دیپ سیک
عنوان: «کسی که نباید باهاش شوخی کنی»
---
صحنه ۱ - میخانه «مرغ خندان»، نیمهشب
ملکه عارقانه با لباس مبدل (ردای ساده مشکی، چکمههای سوارکاری، خنجر «نوک تیز» بر کمر) پشت میز نشسته. نه برای تفریح. برای شکار.
شب قبل، جاسوسانش خبر آوردند که یک مرد مرموز در میخانهها دنبال اطلاعات درباره قدقدستان میگردد. کسی که حرف میزند «تاج ملکه را از سرش برمیدارم».
در باز میشود. مرد مرموز وارد میشود. قد بلند، موهای مشکی، چشمان عسلی، لبخندی که نصف صورتش را گرفته. اما عارقانه نه تحت تأثیر قرار گرفته، نه ذرهای نرم شده.
مرد میآید، پشت میزش مینشیند.
مرد (با صدایی مطمئن): «اجازه هست؟»
عارقانه (بدون نگاه کردن): «نه.»
مرد (میخندد، نادیده میگیرد): «به هر حال نشستم. اسمم آس. تو چی؟»
عارقانه (بلند میشود. نگاه سردی میاندازد): «گفتم نه. حالا برخیز و برو قبل از اینکه پشیمون بشی.»
آس بلند نمیشود. برعکس، دستش را میگذارد روی دست عارقانه. همان دستی که خنجر را میگیرد.
آس (با نیشخند): «نرو. تو خاصی. از اونایی که خوشم میاد.»
عارقانه (با سرعت برق، دستش را میکشد، بلند میشود، و مشتی محکم میزند به صورت آس): «باحال.»
خون از بینی آس میچکد. مرد تکان نمیخورد. فقط با انگشت خون را پاک میکند، به دستش نگاه میکند، و لبخند میزند.
آس (با چشمانی که حالا جدی شده): «تو یا خیلی شجاعی، یا خیلی احمقی. ملکه قدقدستان میداند یکی از آدمهایش این جا دارد مشت میزند؟»
عارقانه (خم میشود، صورتش را چند سانتیمتر به صورت آس نزدیک میکند، صدایش یخ میزند): «ملکه قدقدستان منم، احمق. و این آخرین باری است که کسی به من دست میزند و زنده میماند.»
خنجر را میکشد. آس اما فرار نمیکند. فقط میگوید:
«تو را میشناسم. عارقانه خشن. ملکهای که مرغهای خودش را میکشد. حالا فهمیدم چرا کسی جرات نداره دوسِت داشته باشه.»
عارقانه خنجر را نگه میدارد. یک لحظه. بعد خشمگینتر از همیشه:
«بیا بیرون. میخوام ثابت کنم چرا کسی جرات نداره به من دست بزنه.»
---
صحنه ۲ - کوچه پشت میخانه؛ ضرب و شتم تمامعیار
آس را کشاند بیرون. دو لگد به پهلویش زد. یکی هم آرنج توی صورتش. آس روی زمین افتاد. اما نه شکایت، نه فریاد. فقط دستش را گرفت روی دندههای کبودش و سرفه کرد.
آس (با صدای گرفته): «تمام شد؟»
عارقانه (نفسنفسزنان، اما هنوز آماده): «تازه شروع شد. کی فرستادت؟ ببعستان؟ گهوه خانه؟ سارا؟»
آس (با لبخند خونین): «هیچکس. خودم اومدم. میخواستم ببینم ملکهای که مرغها ازش میترسند، چه شکلیه. حالا دیدم. خشن، بیرحم، و... تنها.»
حرف آخر را با تأکید گفت. «تنها».
عارقانه خنجر را بالا میبرد. اما ضربه را نمیزند. چرا؟ نمیداند. شاید چون حقیقت را گفت.
در عوض، برمیگردد و میرود. بدون یک کلمه. آس را روی زمین میگذارد با دنده شکسته و بینی خونین.
---
صحنه ۳ - قصر، همان شب؛ دیدار با شفق بدره
عارقانه خونی (خون آس روی دستانش) وارد تالار میشود. شفق بدره (با مدال تیزچنگال زرین و چشمهای تیغی) منتظرش است.
شفق (با احترام نظامی): «قربان، خبر دارم که دو تا خائن در ارتش نفوذ کردند. آریانیک و سهراب. مدارکش را پیدا کردم.»
عارقانه (بدون ذرهای تردید): «بیارشان به محراب زیرزمینی. خودم میرسیدم.»
شفق (مکث میکند): «قربان... آریانیک سالها به شما خدمت کرده...»
عارقانه (نگاه سردی به شفق میکند): «گفتم بیارشان. حرف اضافه نه.»
شفق سر خم میکند و میرود.
---
صحنه ۴ - محراب زیرزمینی؛ قربانی کردن آریانیک و سهراب
محراب تاریک. شمعهای سیاه. مجسمه خروس بالدار با چشمان قرمز. آریانیک و سهراب زانو زده، دستان بسته.
· آریانیک (خروس میانسال با چشمان نافذ): «قربان، بهتان قسم من خیانت نکردم...»
· سهراب (خروس جوان، لرزان): «من تازه سرباز بودم... نمیدانستم...»
عارقانه شمشیر «نوکبلند» را از نیام بیرون میکشد. شفق پشت سرش ایستاده.
عارقانه (با صدایی که هیچ احساسی در آن نیست): «آریانیک، تو به ببعستان اطلاعات فروختی. سهراب، تو در جنگ فرار کردی و مرغهای خودت را تنها گذاشتی. قانون قدقدستان یک چیز میگوید: خون در برابر خون.»
اولین ضربه. سر آریانیک جدا میشود. بدنش روی زمین میافتد. خون به صورت عارقانه میپاشد. شفق یک قدم عقب میرود، اما حرفی نمیزند.
سهراب گریه میکند. عارقانه نگاهش میکند. نه ترحم، نه تردید.
ضربه دوم. سهراب هم روی زمین میافتد.
عارقانه (بدون نگاه به جنازهها، رو به شفق): «اجساد را بسوزان. فردا اعلام کن هر کس خیانت کند، همین سرنوشت را دارد. حالا برو.»
شفق سر خم میکند. اما قبل از رفتن میپرسد: «قربان... آن مرد مرموز را چه کنیم؟»
عارقانه (خون را از صورتش پاک میکند، نگاهش به دوردست است): «بگذار برود. اگر برگشت... خودم تمامش میکنم.»
---
صحنه ۵ - شب در قصر؛ شبی که هیچ حسی نیست
焚
اینجوری نمیشه باید خشن باشم با دیپ سیک
عارقانه در رختخواب دراز کشیده. لباسش عوض شده. اما بوی خون هنوز روی دستانش مانده. پری (مرغ محبوبش) بالای تخت نشسته و نگران به او نگاه میکند.
عارقانه (به پری، با صدایی سرد اما خسته): «میدونی پری جان؟ امروز یه مردی گفت «تنهایی». راست میگفت. من تنها هستم. نه به خاطر اینکه کسی دوستم نداره. به خاطر اینکه من دوست ندارم کسی به من نزدیک بشه.»
پری قوقولی میکند.
عارقانه: «اما اون مرد... وقتی مشت زدم به صورتش، ترس نداشت. نه از من، نه از خنجرم. فقط... خندید. شاید اولین بار بود کسی از من نترسید. عجیبه. نه؟»
چشمانش را میبندد. به چیزی فکر نمیکند. به کسی فکر نمیکند. فقط به خون روی دستانش. به دو جنازه در محراب. به مردی که گفت «تنها».
عارقانه (با زمزمه، قبل از خواب): «فردا میفرستمش پیدا کنند. نه برای کشتنش. برای اینکه ببینم باز هم جرات دارد به چشمهایم نگاه کند یا نه.»
پرده میافتد روی ملکهای که حتی در خواب هم شمشیرش را از زیر بالش بر نمیدارد.
---
پایانِ شروع تاریک
عنوان: «عصر سوخاری در قدقدستان»
---
صحنه - حیاط قصر، بعدازظهر
ملکه عارقانه روی صندلی لم داده. هوا گرمه. یه بادبزن بزرگ از پر شترمرغ دستشه. دورش یه عالمه مرغ نر و ماده جمع شدن، همه همزمان حرف میزنند.
مرغ نر فضول: «قربان، دیشب چرا دوباره دیر برگشتید؟»
مرغ ماده فضول: «قربان، دامنتان کوتاه بود.»
مرغ نر دیگر: «قربان، چرا با سربازها اینقدر راحتی؟ ملکه باید رسمی باشه.»
مرغ ماده دیگر: «قربان، چرا هنوز ازدواج نکردید؟ سنتان که بالا رفته.»
مرغ نر موشکاف (سهراب): «قربان، خنجر «نوک تیز» برای یه زن مناسبه؟»
مرغ ماده چاق: «قربان، مرغهای قصر میگویند شما زیادی سرکش هستید. به هم میریزید نظام کاخ را.»
یک لحظه سکوت. عارقانه نفس عمیقی میکشد. بادبزن را میگذارد کنار. بلند میشود.
عارقانه (با لبخندی که هیچکس دوست ندارد ببیند): «همهتان حرفتان را زدید؟»
مرغها (با هم): «بله قربان.»
عارقانه: «خوب. حالا نوبت منه.»
---
ده دقیقه بعد - آشپزخانه
همون مرغهای فضول، بیهوده روی زمین افتادهاند. عارقانه آرد به دست، شمشیر نوک تیز را گذاشته کنار.
سرآشپز: «قربان... باز هم سوخاری؟»
عارقانه: «باز هم. ولی این بار بدون ادویه. شورشان بکن تا یادشان نرود قضاوت ملکه چه مزهای دارد.»
مرغها یکی یکی میروند توی روغن داغ. صداهای خش خش و هیس. بوی خوش سوخاری.
عارقانه (با ذوق): «عجب عصر قشنگی شد.»
---
یک ساعت بعد - تالار
مرغهای وفادار عارقانه (آنهایی که هیچ وقت حرف اضافه نزدند) بشقابهایشان پر از مرغ سوخاری است. دارند میخورند.
مرغ وفادار شماره ۱: «قربان، این مرغ سوخاری وای چه خوشمزهست! از کجا آوردید؟»
عارقانه (با نیشخند): «تازه بود. خیلی هم تازه. خودشان آمدند توی روغن.»
مرغها میخندند. نمیدانند چه میخورند. ولی مزهاش خوب است.
عارقانه (که دست همه مرغهای وفادار را میبوسد): «شما لایق بهترینی. این دستها هیچ وقت قضاوت نکردند. فقط جنگیدند و وفادار ماندند.»
مرغها خجالت میکشند.
---
شب - رختخواب
پری روی سینه عارقانه خوابیده.
پری: «قوقولی.»
عارقانه (با خستگی خوب): «آره پری جان. امروز روز خوبی بود. چند تا مرغ فضول کمتر شد، چند تا مرغ وفادار سیر شدند، و من دستهای قشنگشان را بوسیدم. به نظرت فردا باز هم مرغ فضول پیدا میشه؟»
پری سرش را تکان میدهد (یعنی «حتماً»).
عارقانه: «چه خوب. پس فردا هم سوخاری داریم.»
چراغ را خاموش میکند.
---
پایان
焚
عنوان: «عصر سوخاری در قدقدستان» --- صحنه - حیاط قصر، بعدازظهر ملکه عارقانه روی صندلی لم داده. هوا
عاقبت کسانی که بی ادبی میکنن به مرغام