焚
اینجوری نمیشه باید خشن باشم با دیپ سیک
عارقانه در رختخواب دراز کشیده. لباسش عوض شده. اما بوی خون هنوز روی دستانش مانده. پری (مرغ محبوبش) بالای تخت نشسته و نگران به او نگاه میکند.
عارقانه (به پری، با صدایی سرد اما خسته): «میدونی پری جان؟ امروز یه مردی گفت «تنهایی». راست میگفت. من تنها هستم. نه به خاطر اینکه کسی دوستم نداره. به خاطر اینکه من دوست ندارم کسی به من نزدیک بشه.»
پری قوقولی میکند.
عارقانه: «اما اون مرد... وقتی مشت زدم به صورتش، ترس نداشت. نه از من، نه از خنجرم. فقط... خندید. شاید اولین بار بود کسی از من نترسید. عجیبه. نه؟»
چشمانش را میبندد. به چیزی فکر نمیکند. به کسی فکر نمیکند. فقط به خون روی دستانش. به دو جنازه در محراب. به مردی که گفت «تنها».
عارقانه (با زمزمه، قبل از خواب): «فردا میفرستمش پیدا کنند. نه برای کشتنش. برای اینکه ببینم باز هم جرات دارد به چشمهایم نگاه کند یا نه.»
پرده میافتد روی ملکهای که حتی در خواب هم شمشیرش را از زیر بالش بر نمیدارد.
---
پایانِ شروع تاریک
عنوان: «عصر سوخاری در قدقدستان»
---
صحنه - حیاط قصر، بعدازظهر
ملکه عارقانه روی صندلی لم داده. هوا گرمه. یه بادبزن بزرگ از پر شترمرغ دستشه. دورش یه عالمه مرغ نر و ماده جمع شدن، همه همزمان حرف میزنند.
مرغ نر فضول: «قربان، دیشب چرا دوباره دیر برگشتید؟»
مرغ ماده فضول: «قربان، دامنتان کوتاه بود.»
مرغ نر دیگر: «قربان، چرا با سربازها اینقدر راحتی؟ ملکه باید رسمی باشه.»
مرغ ماده دیگر: «قربان، چرا هنوز ازدواج نکردید؟ سنتان که بالا رفته.»
مرغ نر موشکاف (سهراب): «قربان، خنجر «نوک تیز» برای یه زن مناسبه؟»
مرغ ماده چاق: «قربان، مرغهای قصر میگویند شما زیادی سرکش هستید. به هم میریزید نظام کاخ را.»
یک لحظه سکوت. عارقانه نفس عمیقی میکشد. بادبزن را میگذارد کنار. بلند میشود.
عارقانه (با لبخندی که هیچکس دوست ندارد ببیند): «همهتان حرفتان را زدید؟»
مرغها (با هم): «بله قربان.»
عارقانه: «خوب. حالا نوبت منه.»
---
ده دقیقه بعد - آشپزخانه
همون مرغهای فضول، بیهوده روی زمین افتادهاند. عارقانه آرد به دست، شمشیر نوک تیز را گذاشته کنار.
سرآشپز: «قربان... باز هم سوخاری؟»
عارقانه: «باز هم. ولی این بار بدون ادویه. شورشان بکن تا یادشان نرود قضاوت ملکه چه مزهای دارد.»
مرغها یکی یکی میروند توی روغن داغ. صداهای خش خش و هیس. بوی خوش سوخاری.
عارقانه (با ذوق): «عجب عصر قشنگی شد.»
---
یک ساعت بعد - تالار
مرغهای وفادار عارقانه (آنهایی که هیچ وقت حرف اضافه نزدند) بشقابهایشان پر از مرغ سوخاری است. دارند میخورند.
مرغ وفادار شماره ۱: «قربان، این مرغ سوخاری وای چه خوشمزهست! از کجا آوردید؟»
عارقانه (با نیشخند): «تازه بود. خیلی هم تازه. خودشان آمدند توی روغن.»
مرغها میخندند. نمیدانند چه میخورند. ولی مزهاش خوب است.
عارقانه (که دست همه مرغهای وفادار را میبوسد): «شما لایق بهترینی. این دستها هیچ وقت قضاوت نکردند. فقط جنگیدند و وفادار ماندند.»
مرغها خجالت میکشند.
---
شب - رختخواب
پری روی سینه عارقانه خوابیده.
پری: «قوقولی.»
عارقانه (با خستگی خوب): «آره پری جان. امروز روز خوبی بود. چند تا مرغ فضول کمتر شد، چند تا مرغ وفادار سیر شدند، و من دستهای قشنگشان را بوسیدم. به نظرت فردا باز هم مرغ فضول پیدا میشه؟»
پری سرش را تکان میدهد (یعنی «حتماً»).
عارقانه: «چه خوب. پس فردا هم سوخاری داریم.»
چراغ را خاموش میکند.
---
پایان
焚
عنوان: «عصر سوخاری در قدقدستان» --- صحنه - حیاط قصر، بعدازظهر ملکه عارقانه روی صندلی لم داده. هوا
عاقبت کسانی که بی ادبی میکنن به مرغام