با صدای اذان یهو مغزم پرتاب شد به ۱۰ سال پیش، اون روزها که تابستون تو ییلاق صدای اذان میپیچید.. اون روزها رو در اون زمان زیاد دوست نداشتم و ترجیحم این بود خونه خودمون بمونیم، ییلاق نریم و فقط بشینم پای کامپیوترم.. ولی هرچی بیشتر بگذره زیبایی و شیرینی یسری خاطرات واست روشنتر میشن. تازه تو ۲۲سالگی داره قلقِ در حال زندگی کردن دستم میاد. تازه میفهمم پارسال منظور مامان از لذت بردن از نور آفتاب و یه روز خوب با خانواده چیه.. و همون جمله همیشگیم: بالاخره میتونم از نوازشهای باد لذت ببرم.
هدایت شده از نازنینباطعمچایوآسمون
احساس میکنم توی کوه دارم راه میرم و باد میخوره تو صورتم